د
واژههای قرآنی — حرف دال
| ردیف | واژه قرآنی | معنای فارسی |
|---|---|---|
| ۱ | دَائِبَيْنَ | دو سير کننده دائمي (اسم فاعل ازکلمه دأب به معناي ادامه سير است) |
| ۲ | دَائِرَةُ | پيش آمد ( بيشتر در حوادث سوء به کار ميرود) |
| ۳ | دَائِمٌ | هميشگي |
| ۴ | دَائِمُونَ | هميشگي ها |
| ۵ | دَابَّةٍ | جنبنده - هر جنبنده و جانداري است که روي زمين کوچکترین حرکت و جنبشي دارد |
| ۶ | دَابِرَ | متعلقات هر چيز است که بعد از آن چيز بيايد و به آن بپيوندد( قطع دابر کنايه از نابود کردن و منقرض ساختن چيزي است به طوري که بعد از نابودی اثر و دنباله ای از آن باقي نماند. "دَابِرَ هَٰؤُلاَءِ مَقْطُوعٌ مُّصْبِحِينَ: ریشه اینان قطع شده است در حالی که وارد صبح می شوند(اینان در حالی صبح می کنند که هیچ اثری از آنها باقی نمی ماند)") |
| ۷ | دَاحِضَةٌ | باطل کننده و زوال دهنده |
| ۸ | دَاخِرُونَ | ذليلان - متواضعان(اسم فاعل از مصدر دخور به معني ذلت و تواضع) |
| ۹ | دَاخِرِينَ | ذليلان - متواضعان(اسم فاعل از مصدر دخور به معني ذلت و تواضع) |
| ۱۰ | دَاخِلُونَ | وارد شوندگان |
| ۱۱ | دَاخِلِينَ | وارد شوندگان |
| ۱۲ | دَار | محل سکونت - خانه - سرا - محلي است که انسان آن را بنا ميکند و در آن ساکن ميشود و خود و خانوادهاش را منزل و ماوا مي دهد (درجمله "تَمَتَّعُواْ فِي دَارِکُمْ " منظور شهري است که قوم ثمود در آن سکونت داشتند و اگر شهر در اينجا دار ( خانه) ناميده شده، بدين مناسبت بوده که شهر نيز مانند خانه، اهل خود را در خود جمع ميکند) |
| ۱۳ | دَارِکُمْ | محل سکونتتان (درجمله "تَمَتَّعُواْ فِي دَارِکُمْ " منظور شهري است که قوم ثمود در آن سکونت داشتند و اگر شهر در اينجا دار ( خانه)ناميده شده، بدين مناسبت بوده که شهر نيز مانند خانه، اهل خود را در خود جمع ميکند) |
| ۱۴ | دَارِهِ | خانه اش (دار: محلي است که انسان آن را بنا ميکند و در آن ساکن ميشود و خود و خانوادهاش را منزل و ماوا مي دهد) |
| ۱۵ | دَارِهِمْ | محل سکونتشان (درجمله "تَمَتَّعُواْ فِي دَارِکُمْ " منظور شهري است که قوم ثمود در آن سکونت داشتند و اگر شهر در اينجا دار ( خانه)ناميده شده، بدين مناسبت بوده که شهر نيز مانند خانه، اهل خود را در خود جمع ميکند) |
| ۱۶ | دَاعِ | دعا کننده(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۱۷ | دَاعِيَ | دعوت کننده (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است |
| يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ ٱلدَّاعِيَ لَا عِوَجَ لَهُ وَخَشَعَتِ ٱلْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمَـٰنِ فَلَا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْسًا: در آن روز به دنبال آن دعوت کننده(بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام آن "داعی: دعوت کننده" امیرالمؤمنین علی علیه السلام است) راه می افتند که کجی و انحرافی ندارد(مانند دوران زندگیش در دنیا دقیقًا به همان سمتی گام بر می دارد که پروردگار به او فرمان داده است) و صداها خاشع می شود(همگان در آن زمان و آنجا، عظمت پروردگار تعالی را با قلبشان احساس می کنند و این احساس قلبی موجب بروز حالت فروتنی در تمام وجودشان از جمله صدایشان می شود و طبق آیه ای دیگر حتی در نگاهشان هم اثر می گذارد) و جز صدای مخفی و آهسته ای نمی شنوی(در دنیا عربده کشیها و فریادهای باطل بسیار شنیده می شود چون بسیاری از انسانها ناچیزی خود را در برابر عظمت پروردگار تعالی، درک نمی کنند ولی در قیامت که همگان عظمت پروردگارشان را مشاهده می نمایند از آن جمعیت بسیار، صدای چندانی شنیده نمی شود)) | ||
| ۱۸ | دَافِعٌ | دفع کننده |
| ۱۹ | دَافِقٍ | جهنده (ماء دافق آبي است که با سرعت و فشار جريان داشته باشد.در سوره مبارکه طارق آيات شريفه ۵ تا ۷ آمده است که: "پس انسان بايد بنگرد که از چه چيز آفريده شده است؟از آبی جهنده *آفريده شده است که از بین کمر و استخوانهای سینه بیرون می آید" بسیاری با نگاهی ناقص به یافته های علمی و عنوان کردن این موضوع که "منشأ نطفه انسان بیضه مرد(محل تولید اسپرم) و تخمدان زن (محل تولید تخمک) می باشد که هیچکدام ربطی به کمر و قفسه سینه ندارند"به خیال خام خود مدعی شده اند در قرآن کریم عیب و ایراد پیدا کرده اند امّا نگاهی کاملتر همراه با استناد به یافته های جدیدتر علمی اعجاز قرآن را نمایان می سازد. پس از رسیدن به سن بلوغ تنها مغز استخوانهایی همانند مهرهها، جناغ سینه و دندهها که همان اسکلت محوری خوانده میشوند (صلب و ترائب) عمل خونسازی را انجام میدهند ضمن اینکه اغلب سلولهای بنیادی پس از بلوغ در این ناحیه تولید می شود اما این چه ربطی به تولید اسپرم و تخمک دارد. |
| واضح است که منشأ هر ساخت و سازی در بدن انسان، خون می باشد زیرا خون، اکسیژن و دیگر مواد اولیه مورد نیاز هر ساخت و سازی را در اعضای مختلف تأمین می کند گرچه موضوع به همین جا ختم نمی شود. بر اساس گزارشی که متن کامل آن در نشریه Science درج شده است، محققان ژاپني براي اولين بار در جهان توانستند با استفاده از سلول هاي خون انسان، سلول هاي نابالغ تخمك را توليد كنند و در حال تلاش برای توليد سلول هاي تخمك بالغ با قابليت توليد مثل می باشند همچنین با استفاده از فرآيند مشابه در پی تولید سلول هاي اسپرم انسان از خون هستند. *اصطلاح آب جهنده علاوه بر منی به خون نیز می تواند اشاره داشته باشد. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که منشأ نطفه انسان بین کمر و استخوانهای سینه است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) | ||
| ۲۰ | دَامَتِ | تداوم دارد ( حرکت حرف "ت" درآن به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد می باشد) |
| ۲۱ | دَامُواْ | تداوم دارند(عبارت"مَّا دَامُواْ فِيهَا " یعنی تا وقتی در آن هستند) |
| ۲۲ | دَانٍ | نزديک - در دسترس |
| ۲۳ | دَانِيَةً | نزديک - در دسترس - نزدیک شونده("وَدَانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلَالُهَا: (چون"دَانِيَةً"منصوب است مفعول فعل "جَزاهُم" در دو آیه قبل محسوب می شود پس از جمله پاداشهای نیکان این است که:) سایه های آن(بهشت) بر سرشان نزدیک شونده است(در اثر منبع نوری که در بهشت هست هم نور دارند و هم سایه و هر دو لذتی مخصوص به خود دارند و نورش مانند آفتاب دنیا نمی سوزاند و سایه اش مانند سایه دنیا سرمای نامطلوب ندارد. از آنجا که "دانية" در اصل اسم فاعل و به معنی "نزدیک شونده" است، پس این نکته ظریف از این کلمه برداشت می گردد که هر گاه بهشتیان خواستند از نور به سایه نقل مکان کنند لازم نیست زحمت جابجا شدن بکشند خود سایه به آنان نزدیک می شود و بر سر آنان می افتد و "وَظِلٍّ مَّمْدُودٍ: سایه ای کشیده شده" در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه واقعه نیز همین معنا را می رساند: "ظلِ ممدودِ خَمِ زلفِ توام بر سر باد***کاندر این سایه قرارِ دلِ شیدا باشد(حافظ رحمت الله علیه)". |
| غیر از این معنا "سایه" در قرآن کریم معنای عمومی تری دارد و به اثرات وابسته به هر چیز نیز گفته می شود و با توجه به این معنا برداشت همزمان صحیح دیگر آیه این است که اثرات همه نعمتهای بهشتی به سمت بهشتیان سرازیر می گردد بدون اینکه لازم باشد برای به دست آوردن آنها خود را به زحمت بیندازند)) | ||
| ۲۴ | دَاوُودَ | از پيامبران الهي (پدر حضرت سليمان(علي نبينا وعليهم السلام)) |
| ۲۵ | دَأْبِ | عادت - روش |
| ۲۶ | دَأَباً | ادامه در سير(در جمله تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً :يعني پي درپي)-عادت |
| ۲۷ | دُبُرَ | پشت سر |
| ۲۸ | دُبُرَهُ | پشت سرش |
| ۲۹ | دَحَاهَا | آن را گسترد - آن را غلتاند - آن را جابجا نمود |
| ۳۰ | دُحُوراً | طرد و راندن با خواري وذلت- دفع کردن با خواري وذلت |
| ۳۱ | دُخَانٍ | دود |
| ۳۲ | دَخَلَ | داخل شد |
| ۳۳ | دَخَلًا | وسیله داخل شدن("وَلَا تَکُونُواْ کَـٱلَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنکَاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَکُمْ دَخَلًا بَيْنَکُمْ: و مانند آن زنی نباشيد که پشمهای تابيده خود را از بعد استحکام به صورت از هم باز شده ها، وا می تابانيد، سوگندهايتان را ميان خود به عنوان وسیله داخل شدن می گیرید(سوگند دروغ را وسیله ای برای نفوذ و داخل شدن در مال دیگران جهت خیانت به آنان، قرار می دهند به این ترتیب که با سوگند خوردن اعتماد طرف مقابل را جلب کرده و سپس او را فریب می دهند. ربط سوگند دروغ خوردن به مثال آن زن احمقی از دودمان قريش که همیشه با کنيزانش تا نصف روز نخ ميرشته و آنگاه به ايشان دستور مي داده که در نیمه دوم روز، آن رشته ها را پنبه کنند این است که کسی که سوگند دروغ بخورد، هر چه از دین و ایمان و ثواب کسب کرده، بر باد فنا می دهد)") |
| ۳۴ | دُخِلَتْ | داخل شد |
| ۳۵ | دَخَلَتْ | داخل شد |
| ۳۶ | دَخَلْتُم | داخل شديد |
| ۳۷ | دَخَلْتُمُوهُ | داخل آن شديد |
| ۳۸ | دَخَلُواْ | داخل شدند(عبارت"فَدَخَلُواْ عَلَيْهِ: پس بر او وارد شدند" یعنی: وارد مکانی شدند که حضرت یوسف در آنجا نشسته بود) |
| ۳۹ | دَخَلُوهُ | داخلش شدند |
| ۴۰ | دَخَلَهُ | در آن داخل شد |
| ۴۱ | دِرَاسَتِهِمْ | آموختن (دراست از نظر معنا اخص از تعلّم است، چون اگر چه هر دو به معناي آموختن است، ولي دراست غالبا در جائي به کار ميرود که انسان از روي کتاب درسي را بگيرد و بخواند تا بياموزد) |
| ۴۲ | دَرَاهِمَ | درهمها (درهم: پول خردي از جنس نقره بوده که در قديم ميان مردم رواج داشته) |
| ۴۳ | دَرَجَاتٍ | درجه ها - مرتبت ها |
| ۴۴ | دَرَجَةً | درجه و مرتبه صعودي(درج به معني "پله "را در جائي به کار ميبرند که مساله بالا رفتن و صعود را در نظر داشته باشند) |
| ۴۵ | دَرَسْتَ | درس گرفته اي - آموخته اي(دراست از نظر معنا اخص از تعلّم است، چون اگر چه هر دو به معناي آموختن است، ولي دراست غالبا در جائي به کار ميرود که انسان از روي کتاب درسي را بگيرد و بخواند تا بياموزد. در عبارت "وَکَذَالِکَ نُصَرِّفُ ٱلْئَايَاتِ وَلِيَقُولُواْ دَرَسْتَ " گاهي بعد از كلمه " أَنْ" فعل برعكس ظاهرش معني مي شود و اين قسم استعمال در جائي که حرف "أن" در کلام باشد، شايع است در این آیه نیز کلمه "لِيَقُولُواْ" مخفف "لِأن يقولوا" می باشد و همین اتفاق افتاده است و مفهوم آیه این است که اگر ما داستانهای کتابهای تورات و انجیل را به همان شکلی که در آنها آمده بود در قرآن کریم برای تو ای پیامبر بازگو می کردیم تو را متهم می کردند که اینها را علمای یهود به تو درس داده اند ولی قرآن به شکلی کاملتر و همه جانبه تر از تورات آن داستانها را بازگو نمود و به این ترتیب این احتمال که علمای یهود آن را به پیامبر آموخته اند را رد نمود) |
| ۴۶ | دَرَسُواْ | آموختند(دراست از نظر معنا اخص از تعلّم است، چون اگر چه هر دو به معناي آموختن است، ولي دراست غالبا در جائي به کار ميرود که انسان از روي کتاب درسي را بگيرد و بخواند تا بياموزد) |
| ۴۷ | دَرْک | درجه و مرتبه نزولي(بر وزن درج و به معناي آن است، منتها درج به معني "پله "را در جائي به کار می برند که بالا رفتن و صعود را در نظر داشته باشند ولي "درک" در جایی به کار ميرود که پائين آمدن مورد نظر باشد و به همين جهت گفته ميشود : "درجات بهشت و درکات آتش" و همين درکات و سرازيری های جهنم را برای اينکه در ذهن شنونده تصوير کنند آن را "هاوية" ناميدند که از هوي يعني سقوط گرفته شده) |
| ۴۸ | دَرَکاً | تبعه و اثر هر چيز- رسيدن و پيوستن چیزی به آنچه در تعقیب آن بوده است |
| ۴۹ | دُرِّيٌّ | پر نور("کوکب دري "به تعداد معدودي از ستاره هاي آسمان مي گويند که درخشان تر از بقيه هستند) |
| ۵۰ | دَسَّاهَا | آن را پایمال کرد- آن را لگد مال نمود- آن را آلوده کرد(از دسّ به معني چيزي را پنهاني داخل در چيز ديگر کردن و مراد از اين کلمه در آيه مورد بحث به قرينه اينکه در مقابل تزکيه ذکر شده، اين است که انسان نفس خود را به مقصدی غير از جهتي که خداوند آن را برایش خلق کرده، سوق دهد و آن را به غير آن تربيتي که مايه کمال نفس است تربيت و نمو دهد) |
| ۵۱ | دُسُرٍ | ميخهايي است که با آن تختههاي کشتي را به يکديگر ميکوبند (جمع دسار) |
| ۵۲ | دَعْ | واگذار - رها كن - ترك كن |
| ۵۳ | دَعّاً | پرت کردن و دفع کردني به شدت(ازکلمه "دعّ " به معناي دفع و پرت کردن به شدت است) |
| ۵۴ | دَعَا | خواند-طلب کرد(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۵۵ | دُعَاء | دعآ - خواندن، طلب کردن(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است. " وَمَثَلُ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ کَمَثَلِ ٱلَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ : و مثال کساني که كافر شدند مانند كسي است كه بر سر آنچه جز خواندن و صدا زدنی نمی شنود، براي رهائيش از خطر، فرياد مي زند(مثل گوسفند که از فریاد چوپان فقط رویش را بر می گرداند و معنیش را نمی فهمد). کر و لال و کور، پس آنان عقلشان را به کار نمي اندازند(صداي هدايت کننده را مي شنوند ولي مفهومي از آن درک نمي کنند)". "قُلْ إِنَّمَا أُنذِرُکُم بِـٱلْوَحْيِ وَلَا يَسْمَعُ ٱلصُّمُّ ٱلدُّعَاءَ إِذَا مَا يُنذَرُونَ: |
| بگو: "جز این نیست که شما را با آن وحی می ترسانم"(غرض اصلی نزول آیات قرآن این است که شما را از عواقب گناهان بترساند تا با ارتکاب گناه به بدبختی و شقاوت جهان باقی گرفتار نشوید) ولی همه کران(به دلیل الف ولام کلمه "ٱلصُّمُّ"، کلمه "همه" به ترجمه اضافه شده است) آن دعاء(در اینجا به قرآن کریم لقب "دعاء" داده است، در حقیقت هیچ بشری نمی تواند در طلب نمودن از پروردگار خویش بهتر و زیباتر از دعاهایی که در قرآن کریم آمده است، جمله ای به زبان بیاورد. می توانید مجموعه دعاهای قرآنی را از این آدرس به صورت رایگان دانلود نمائید: https://mobin۱۱۰.blogfa.com) را نمی شنوند آن وقتی که ترسانده می شوند") | ||
| ۵۶ | دُعَاءِ | دعای من، خواندن من، طلب کردن من(در عبارت "رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ "در اصل دعائی بوده که مخفف شده است. دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۵۷ | دُعَاءَهُ | خواندنش - طلب کردنش (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۵۸ | دُعَاؤُکُمْ | دعاي شما-خواندن شما -طلب کردن شما (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۵۹ | دُعَائِکَ | خواندن تو -طلب کردن ازتو(عبارت "وَلَمْ أَکُن بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِيّاً " به اين معني است که : پروردگارا ! من همواره به سبب دعاي خود قرين سعادت بودهام و هر وقت تو را ميخواندم اجابتم ميفرمودي، بدون اينکه مرا شقي و محروم سازي. دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۶۰ | دُعَائِهِمْ | خواندن آنها -طلب کردن ازآنها (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۶۱ | دُعَائِي | خواندن من - طلب کردن من (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۶۲ | دَعَاکُمْ | شمارا خواند - شما را دعوت کرد (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۶۳ | دَعَانِ | مرا خواند ( بعد از "اذا" : مرا می خواند) (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۶۴ | دَعَانَا | مارا خواند - از ما طلب کرد (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۶۵ | دَعَاهُ | اورا بخواند - از او طلب کند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۶۶ | دَعَوْاْ | ادعا کردند-خواندند- درخواست کردند (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است. "أَن دَعَوْاْ لِلرَّحْمَـٰنِ وَلَدًا:(ادامه از آیه قبل که فرموده بود از زشتی و سنگینی سخنی نزدیک |
| است که آسمانها و زمین متلاشی گردند و کوهها فرو افتاده و منهدم گردند و آن سخن این است که) که برای رحمان(از نامهای اختصاصی پروردگار تعالی به معنی همیشه مهربان با همگان) فرزندی خوانده و ادعا کردند(کسی را این گونه صدا زدند: پسر خدا(مثل عیسی و عزیر علیهماالسلام) یا دختر خدا(مثل فرشتگان). همان گونه که در آیه شریفه ۱۵ از سوره مبارکه نور آمده بود گاهی اوقات انسان سخنانی را که می گوید، سهل و ساده می انگارد در حالی که همین عمل به ظاهر اندک او که به شکل خارج شدن چند کلمه از دهانش ظاهر گشته، نزد پروردگار گناهی بزرگ محسوب می گردد)". "دَعَوْاْ هُنَالِکَ ثُبُورًا: در آنجا و آن زمان فریاد و ناله "واويلا(وای مُردَم، وای هلاک شدم)" سر می دهند") | ||
| ۶۷ | دَعَوُاْ | خواندند - درخواست کردند(درجمله "دَعَوُاْ ٱللَّهَ " چون دو ساکن به هم رسيده اند واو ضمه گرفته است) |
| ۶۸ | دُعُواْ | خوانده شدند - دعوت شدند |
| ۶۹ | دَعَوَا | آن دو خواندند -آن دو درخواست کردند(درجمله "فَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا ٱللَّهَ " چون دو ساکن به هم رسيده اند واو فتحه گرفته است و دال نيز به دليل نزديکي تلفظش به "ت " در آن ادغام گرديده است) |
| ۷۰ | دَعْوَاهُمْ | شکل خواندنشان - نوع طلب کردنشان |
| ۷۱ | دَعَوْتُ | خواندم - دعوت کردم(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۷۲ | دَعْوَةٌ | خواندن - دعوت - نوع خاصی خواندن و توجه دادن و فراخواندن(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۷۳ | دَعْوَتَکَ | دعوت تو - خواندن تو(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۷۴ | دَعَوْتُکُمْ | شما را خواندم -شما را دعوت کردم (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۷۵ | دَعْوَتُکُمَا | خواسته شما (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۷۶ | دَعَوْتُمُوهُمْ | آنان را بخواني (حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه):أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ(اعراف۱۹۳):براي شما يكسان است كه آنان را بخوانيد يا خاموش باشيد.دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۷۷ | دَعَوْتُهُمْ | آنان را خواندم -آنان را دعوت کردم (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۷۸ | دَعَوْهُمْ | آنان را خواندند - از آنان طلب کردند(در جمله "فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُواْ لَهُمْ "معني مضارع مي دهد چون به يک امر حتمي اشاره مي کند.دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۷۹ | دُعِيَ | خوانده شد - دعوت شد (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۸۰ | دُعِيتُمْ | دعوت شديد (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۸۱ | دِفْءٌ | گرما (گرمائي که بوسيله پوشيدن پوست و پشم و کرک حيوانات حاصل مي شود و يا مراد از آن، خود آن چيزيست که بدن را گرم ميکند) |
| ۸۲ | دَفْعُ | دفع کردن - رد کردن |
| ۸۳ | دَفَعْتُمْ | رد کرديد - دفع کرديد(در جمله"دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ "يعني اموالشان را به آنها برگردانديد) |
| ۸۴ | دَکّاً | با کوبيدني سخت به حالتی دفن شده(از کلمه دکّ به معني کوبيدن سخت و همچنين دفن در عبارت"فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً " منظور این است که از عظمت آن جلوه الهی کوه متلاشی و به صورت شن و ماسه در آمد و در نتیجه به زمینی صاف تبدیل گشت) |
| ۸۵ | دَکَّاءَ | به شدت کوبیده شده (کلمه دکاء از دک به معناي شدت کوبيدن است . و در اينجا مصدر و به معناي اسم مفعول است) |
| ۸۶ | دَکَّةً | کوبيدني سخت (از کلمه دکّ به معني کوبيدن سخت و همچنين دفن) |
| ۸۷ | دُکَّتِ | سخت کوبيده شد(از کلمه دکّ به معني کوبيدن سخت و همچنين دفن) |
| ۸۸ | دُکَّتَا | آن دو کوبيده شدند(از کلمه دکّ به معني کوبيدن سخت و همچنين دفن) |
| ۸۹ | دَلَّاهُمَا | آن دو را سقوط داد (ازتدلية به معناي نزديک کردن و رساندن است، همچنانکه تدلي به معناي نزديکي و رهايي از قيود است و گويا اين معنا استعاره از دلوت الدلو انداختم دلو را بوده باشد) |
| ۹۰ | دُلُوکِ | ظهر - غروب - رسیدن خورشید به وسط مسیرش در آسمان و هنگام غروبش(در مجمع البيان گفته "دلوک" به معناي زوال آفتاب و رسيدن به حد ظهر است . مبرد گفته : دلوک شمس به معناي اول ظهر تا غروب است، بعضي ديگر گفته اند : دلوک شمس به معناي غروب آفتاب است و اصل کلمه از دلک است که به معناي ماليدن است و اگر ظهر را دلوک گفته اند بدين جهت است که از شدت روشنائي هر کس به آن نگاه کند چشم خود را ميمالد و اگر غروب آفتاب را دلوک شمس خواندهاند باز براي اين است که بيننده چشم خود را ميمالد تا درست درک کند) |
| ۹۱ | دَلْوَهُ | دلوش (نوعي سطل که با آن از چاه آب مي کشند) |
| ۹۲ | دَلِيلًا | دليل - نشانه |
| ۹۳ | دَمُ | خون |
| ۹۴ | دِمَاءَ | خونها |
| ۹۵ | دِمَاءَکُمْ | خونهاي شما |
| ۹۶ | دِمَاؤُهَا | خونهايش |
| ۹۷ | دُمْتُ | دوام داشتم (جمله "مَّا دُمْتُ فِيهِمْ " : تا در ميان آنها بودم. "مَا دُمْتُ حَيًّا: تا زنده هستم") |
| ۹۸ | دُمْتَ | ادامه دادي (جمله "إِلَّا مَا دُمْتَ عَلَيْهِ قَائِماً " :مگر اينکه بالاي سرشان بايستي) |
| ۹۹ | دُمْتُمْ | ادامه داديد (جمله "مَا دُمْتُمْ حُرُماً" : تا زمانی که محرم هستید) |
| ۱۰۰ | دَمْدَمَ | فرو ريخت (از دمدمه به معني خراب کردن بنا بر روي کسي است. عبارت "فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ " یعنی: پس خانه هایشان را بر سرشان خراب کرد) |
| ۱۰۱ | دَمَّرَ | هلاک و عذاب کرد(اعم از انسان،جنبندگان و اموال، دمار: عذاب و هلاکت) |
| ۱۰۲ | دَمَّرْنَا | نابود کردیم - هلاک و عذاب کرديم (اعم از انسان،جنبندگان و اموال، دمار: عذاب و هلاکت) |
| ۱۰۳ | دَمَّرْنَاهَا | آن را هلاک و عذاب کرديم(به جای اینکه بگوید اهل آن آبادی را هلاک کردیم فرموده "آن آبادی" را هلاک نمودیم تا به این نکته اشاره کند که خوبی هر سرزمینی به اخلاق مردم آن سرزمین بستگی دارد چه بسا از شهری کویری به دلیل مهمان نوازی و اخلاق خوش اهالی آن شهر، همگان به خوبی یاد کنند و برعکس شهری خوش آب و هوا و سرسبز به دلیل رفتار مردمانش خاطره ای بد در ذهن به جای گذارد، دمار: عذاب و هلاکت) |
| ۱۰۴ | دَمَّرْنَاهُمْ | آنان را هلاک و عذاب کرديم(دمار: عذاب و هلاکت) |
| ۱۰۵ | دَمْعِ | اشک |
| ۱۰۶ | دَنَا | نزديک شد |
| ۱۰۷ | دُنْيَا | دنيا - نزديکتر(صفت تفضيلي از "دُنُو"در اصل به معني نزديکترومؤنث أدني است.در عبارت "إِذْ أَنتُم بِـٱلْعُدْوَةِ ٱلدُّنْيَا" در معني نزديکتر آمده است) |
| ۱۰۸ | دَوَائِرَ | پيش آمدها( جمع دائره، بيشتر در حوادث سوء به کار ميرود) |
| ۱۰۹ | دَوَابُّ | جنبندگان (جمع دابة به معني هر جنبنده و جانداري است که روي زمين کوچکترین حرکت و جنبشي دارد) |
| ۱۱۰ | دُولَةً | چيزي را گويند که در بين مردم متداول است و دست به دست ميگردد(مال، ظفر، حکومت و ثروت را هم چون بین مردم دست به دست می گردد "دولت" می گویند) |
| ۱۱۱ | دُونِ | غيرِ-پايينتر-زير(دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۲ | دُونِکَ | غیر تو (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۳ | دُونِکُمْ | غیر شما (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۴ | دُونَنَا | غير ما (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۵ | دُونَنِي | غير من (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۶ | دُونِهِ | غير او (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۷ | دُونَهُ | غير او (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۸ | دُونِهَا | غير آن - زير آن (در جمله "لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْراً ")(دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۱۹ | دُونَهُمْ | غيرآنها (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفته اند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۲۰ | دُونِهِمَا | غيرآن دو (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۲۱ | دُونِي | غير من (دو چيز در معناي "دون" هست، يکي نزديکي و ديگري پستي، به کسي که در انجام کاري قاصر است گفته ميشود دون ، بعضي از علماي ادب گفتهاند : اين لفظ مقلوب از دنو و ادون و دني است . کلمه دون در جمله : من دون المؤمنين چيزي شبيه ظرف است، که معناي نزد را مي دهد البته بوئي هم از معناي فرومايگي و قصور در آن هست و معنايش اين است که مؤمنين به جاي مردم با ايمان مردم کفر پيشه را ولي خود نگيرند، که جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بيمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مکان کفار است . پس اينکه عرب ميگويد : دونک زيد معنايش اين است که زيد نزديک تو و در درجهاي پستتر از درجه تو است و ليکن کلمه مورد بحث در معناي کلمه غير هم استعمال شده از آن جمله در قرآن کريم آمده : "إلَٰهَين من دون الله" و "يغفر ما دون ذلک "البته در آيه دومي هم ممکن است به معناي "غير اين " باشد و هم به معناي کوچکتر از اين) |
| ۱۲۲ | دِهَاقاً | لبريز- مالامال - پر- لبالب |
| ۱۲۳ | دِهَان | پوست قرمز |
| ۱۲۴ | دَهْرِ | روزگار(در اصل به معناي طول مدت ابتدا تا انتهای دنیاست که برای جهان ما طبق یافته های علمی تا کنون ۱۴ میلیارد سال می باشد ولي بعد از آن هر مدت طولاني را هم دهر گفته اند. "هَلْ أَتَىٰ عَلَى ٱلْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ ٱلدَّهْرِ لَمْ يَکُن شَيْئًا مَّذْکُورًا(انسان۱): آيا بر انسان مدتي از روزگار نيامد در حالي که چيزي ذکر و ياد شده، نبوده و نيست(هر انساني مدتي نطفه بوده که آن قدر کوچک است که با چشم غير مسلح ديده نمي شود به همين دليل مي فرمايد چيز قابل ذکري نيست البته درون همين نطفه به ظاهر ناچيز در ملکولي به نام DNA اغلب خصوصيات جسمي و بسياري از خصوصيات شخصيتي او که از اجدادش به ارث برده، ثبت است. امام حسين عليه السلام مي فرمايند: "(معبود من)نعمت خود را بر من آغاز نمودي قبل از اينکه چيزي ذکر و ياد شده باشم")") |
| ۱۲۵ | دُهْنِ | روغن (عبارت "تنبت بالدهن" يعني ميوهاي مي دهد که در آن روغن هست که منظور میوه ی زیتون است) |
| ۱۲۶ | دِيَارِ | ديار - محل منزل گرفتن |
| ۱۲۷ | دَيَّاراً | کسي است که براي منزل گرفتن پياده شده باشد |
| ۱۲۸ | دِيَارِکُمْ | ديارتان - محل منزل گرفتنتان |
| ۱۲۹ | دِيَارِنَا | ديارما - محل منزل گرفتنمان |
| ۱۳۰ | دِيَارِهِمْ | خانه هایشان- ديارشان - محلهای منزل گرفتنشان(جمع "دار") |
| ۱۳۱ | دِيَةٌ | خونبها (از کلمه وادي به معناي دامنه کوههاي بزرگ است، البته دامنههاي پايين که همه آبهاي کوه در مواقع بارندگي در آن جمع ميشود، اگر خونبها را هم از اين ماده گرفته و ديه ناميدهاند، براي همين است که ديه نيز مال زيادي است که جمعآوري شده و در عوض کشته شده ميپردازند) |
| ۱۳۲ | دِينَ | پاداش - به معناي مطلق جزا است، چه در مورد كار خير (وعده) و چه در مورد كار شر (وعيد) -مجموع يا قسمتي ازاحکامي که خداوند بر انبياي خودش نازل کرده - اطاعت(در جمله "أَلَا لِلَّهِ ٱلدِّينُ ٱلْخَالِصُ " منظور عبادت است. درعبارت"لَهُ ٱلدِّينُ وَاصِباً: فقط برای اوست اطاعت دائمی" دين به معناي طاعت و واصب به معناي دايم است ، يعني فقط سزاوار است که انسان، پروردگارش را دائم و در همه احوال اطاعت کند. "دِينَ" در اصل به معنای اطاعت و پرستش است و از آنجا که اطاعت منجر به جزا و پاداش می گردد به معنای جزا و پاداش هم به کار می رود و به شریعت و مذهب نیز "دِينَ" می گویند از آن جهت که شیوه اطاعت پروردگار تعالی را برای بندگانش مشخص می کند) |
| ۱۳۳ | دِينِ | دين من (مخفف "دِينِي" در آیه "لَکُمْ دِينُکُمْ وَلِيَ دِينِ". کلمه دين بر مجموع يا قسمتي از احکامي که خداوند بر انبياي خودش نازل کرده اطلاق مي گردد و اين كلمه در اصل معني پاداش و جزا مي دهد چه در مورد كار خير (وعده) و چه در مورد كار شر (وعيد). "دِينَ" در اصل به معنای اطاعت و پرستش است و از آنجا که اطاعت منجر به جزا و پاداش می گردد به معنای جزا و پاداش هم به کار می رود و به شریعت و مذهب نیز "دِينَ" می گویند از آن جهت که شیوه اطاعت پروردگار تعالی را برای بندگانش مشخص می کند) |
| ۱۳۴ | دَيْنِ | دِين - وام |
| ۱۳۵ | دِينَارٍ | پولي از جنس طلا بوده که در قديم ميان مردم رواج داشته |
| ۱۳۶ | دِينُکُمْ | دين شما (کلمه دين بر مجموع يا قسمتي از احکامي که خداوند بر انبياي خودش نازل کرده اطلاق مي گردد و اين كلمه در اصل معني پاداش و جزا مي دهد چه در مورد كار خير (وعده) و چه در مورد كار شر (وعيد). "دِينَ" در اصل به معنای اطاعت و پرستش است و از آنجا که اطاعت منجر به جزا و پاداش می گردد به معنای جزا و پاداش هم به کار می رود و به شریعت و مذهب نیز "دِينَ" می گویند از آن جهت که شیوه اطاعت پروردگار تعالی را برای بندگانش مشخص می کند) |
| ۱۳۷ | دِينِهِ | دین او (کلمه دين بر مجموع يا قسمتي از احکامي که خداوند بر انبياي خودش نازل کرده اطلاق مي گردد و اين كلمه در اصل معني پاداش و جزا مي دهد چه در مورد كار خير (وعده) و چه در مورد كار شر (وعيد). "دِينَ" در اصل به معنای اطاعت و پرستش است و از آنجا که اطاعت منجر به جزا و پاداش می گردد به معنای جزا و پاداش هم به کار می رود و به شریعت و مذهب نیز "دِينَ" می گویند از آن جهت که شیوه اطاعت پروردگار تعالی را برای بندگانش مشخص می کند) |
| ۱۳۸ | دِينَهُم | دينشان - جزايشان (عبارت "يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ ٱللَّهُ دِينَهُمُ ٱلْحَقَّ " يعني : در آن روز خدا جزايي كه به حق است به طور كامل به آنان مي دهد. "دِينَ" در اصل به معنای اطاعت و پرستش است و از آنجا که اطاعت منجر به جزا و پاداش می گردد به معنای جزا و پاداش هم به کار می رود و به شریعت و مذهب نیز "دِينَ" می گویند از آن جهت که شیوه اطاعت پروردگار تعالی را برای بندگانش مشخص می کند) |
| ۱۳۹ | دِيَنِي | دينم (کلمه دين بر مجموع يا قسمتي از احکامي که خداوند بر انبياي خودش نازل کرده اطلاق مي گردد و اين كلمه در اصل معني پاداش و جزا مي دهد چه در مورد كار خير (وعده) و چه در مورد كار شر (وعيد). "دِينَ" در اصل به معنای اطاعت و پرستش است و از آنجا که اطاعت منجر به جزا و پاداش می گردد به معنای جزا و پاداش هم به کار می رود و به شریعت و مذهب نیز "دِينَ" می گویند از آن جهت که شیوه اطاعت پروردگار تعالی را برای بندگانش مشخص می کند) |