خ
واژههای قرآنی — حرف خا
| ردیف | واژه قرآنی | معنای فارسی |
|---|---|---|
| ۱ | خَائِبِينَ | نااميدان(از خيبه به معناي نوميدي از رسيدن به نتيجهاي که آرزويش را دارند) |
| ۲ | خَائِضِينَ | داخل شوندگان در سخن باطل (خوض به معناي داخل شدن در سخن باطل همچنين ورود در آب و عبور کردن در آن است، ولي به طور استعاره در ورود در امور و کارها نيز استعمال ميشود و در قرآن کریم بیشتر در مورد کارهای مذموم و ناپسند استعمال شده است) |
| ۳ | خَائِفاً | نگران - ترسان("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود") |
| ۴ | خَائِفِينَ | نگرانان - ترسانها("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود") |
| ۵ | خَائِنَة | خيانت (کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار ميبرند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار ميبرند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است) |
| ۶ | خَائِنِينَ | خيانت کاران (کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار ميبرند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار ميبرند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است) |
| ۷ | خَابَ | از رسیدن به مقصود و آرزویش نااميد شد (از خيبه به معناي نوميدي از رسيدن به نتيجهاي که آرزويش را دارند) |
| ۸ | خَاتَم | نگین انگشتری که برای مهر و موم کردن استفاده می شود("مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَـٰکِن رَّسُولَ ٱللَّهِ وَخَاتَمَ ٱلنَّبِيِّينَ وَکَانَ ٱللَّهُ بِکُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا(احزاب۴۰): محمد، پدر احدی از مردان شما نبوده ونیست(این جمله، پاسخ به ایرادی است که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می گرفتند و می گفتند با همسرِ پسرش، زید ازدواج نموده است در حالی که زید پسر خوانده آن حضرت بود و نه فرزند واقعی ایشان) بلکه رسول الله و نگین انگشتری و مُهرِ انبیاء(بوده و هست، فعل "کَانَ" به قرینه لفظی جمله قبل حذف شده و به دلیل اشاره به واقعیت حتمی "بوده و هست"، ترجمه شده است. پس از خاتمه بسته بندی نامه یا اشیاء دیگر چون می خواستند مطمئن شوند کسی جز آن که بسته قرار است به دست او برسد، آن را باز نمی کند، قطعه ای از جنسی شبیه گِل یا موم روی محل بستن، می چسباندند و روی آن مهر مخصوصی می زدند که غالبًا روی نگین انگشتری حکاکی شده بود. شکسته نشدن این مهر نشانه ای بود که این بسته، باز نشده و نه چیزی به آن اضافه گشته و نه کم شده است پس به صورت همزمان عبارت "خَاتَمَ ٱلنَّبِيِّينَ" دو معنا دارد که هر دو همزمان صحیحند زیرا با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای |
| رایج قرآن کریم است یکی اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مانند نگین انگشتری، زینت بخش جمع پیامبران است و دیگر اینکه مُهر پایان نبوّت است و پس از او تا قیامت هیچ پیامبری که به او دین الهی وحی شود و او آن را در میان مردم تبلیغ نماید(نبیّ) نخواهد آمد. البته در قرآن کریم به هر حامل پیامی، "رسول" گفته شده است از جمله در آیه شریفه ۵۰ از سوره مبارکه یوسف به حامل پیام پادشاه مصر برای حضرت یوسف نیز "رسول" نامیده است همچنین در آیه شریفه ۴۷ از سوره مبارکه یونس آمده است "وَلِکُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُم بِـٱلْقِسْطِ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ: و برای هر امتی رسولی(در این آیه پیغام رسانی) است پس وقتی رسولشان آمد به عدالت بینشان قضاوت و حکم شد و آنان مورد ظلم قرار نمی گیرند" واضح است که بسیاری از انسانها در طول عمر خود پیامبر یا ائمه معصومین علیهم السلام را نمی بینند پس الزامًا آن کسی که سخن پروردگار را در طول عمر هر کسی به او می رساند رسول به معنای خاص آن(کسی که فرشته ای پیام و دین الهی را به او وحی می کند و او مأمور به تبلیغ آن در میان مردم است) نیست بلکه هر کسی که سخن پروردگار را به ما برساند به نوعی فرستاده | ||
| خَاتَمَ | و رسول اوست بنابراین هر نبی، رسول هم هست ولی هر رسولی نبی نیست. این نتیجه ای است که از جستجوی تمام مشتقات رسول و نبی در قرآن کریم و نه از تعاریفی که در روایات از این دو کلمه آمده، حاصل می شود. متاسفانه استناد برخی به این روایات که به دلیل اختلافشان با قرآن کریم قابل اعتنا نیستند باعث پیدایش برداشتهای اشتباه از قرآن کریم شده که منشأ عقایدی انحرافی همچون عدم اعتقاد به خاتم الانبیاء بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و غیر بشر بودن انبیاء شده است. علاوه بر آیه شریفه ۴۰ سوره مبارکه احزاب دلیل قرآنی دیگر برای آخرین نبیّ بودن حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم این است که در آیات بسیاری از قرآن کریم او و کتاب آسمانی اش، مصدّق و تصدیق کننده ادیان الهی پیشین نامیده شده اند و نه مانند حضرت عیسی علیه السلام | |
| مبشّر و بشارت دهنده برای پیامبری که در آینده می آید) و این در حالی است که الله به هر چیز همواره و بسیار داناست(پروردگار تعالی می دانست که شما چنین ایرادی خواهید گرفت ولی به حکمتش جریانی را پیش آورد تا زید همسرش را طلاق دهد و از پیامبرش خواست تا با همسر زید ازدواج کند تا این سنت اشتباه که در جامعه رایج شده بود که ازدواج با پسر خوانده را حرام می دانستند برچیده شود)") | ||
| ۹ | خَادِعُهُمْ | با آنان بسیار خدعه می کند - با آنان خدعه ای شدید و ماهرانه می کند (از خدعه به معنی نوعی نیرنگ است که هم می تواند برای هدفی خیر استفاده شود و هم هدفی شرّ و مخادعة به معناي بسيار خدعه کردن و خدعه هاي سخت کردن است یا خدعه هاي شديد و ماهرانه کردن است) |
| ۱۰ | خَارِجٍ | بيرون رونده |
| ۱۱ | خَارِجِينَ | بيرون روندگان |
| ۱۲ | خَازِنِينَ | انبار کنندگان |
| ۱۳ | خَاسِئَاً | کم سو( اسم فاعل از ماده خسا است و اين ماده به معناي نارسايي در ديد چشم و يا سرسري ديدن و گذشتن است) |
| ۱۴ | خَاسِئِينَ | به هيچ انگاشته شدگان -خوار و رانده شدگان( خاسئ :اسم فاعل از ماده خسا است و اين ماده به معناي نارسايي در ديد چشم و يا سرسري ديدن و گذشتن است) |
| ۱۵ | خَاسِرَةٌ | زيانکارسرمایه از کف داده- صاحب خسران (کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۱۶ | خَاسِرُونَ | زيانکاران سرمایه از کف داده- صاحبان خسران- آنان که همه چیزشان را از دست داده اند (کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۱۷ | خَاسِرِينَ | زيانکاران سرمایه از کف داده- صاحبان خسران- آنان که همه چیزشان را از دست داده اند (کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۱۸ | خَاشِعاً | اظهار ذلت کننده - بی تکبر(خشوع تاثر خاصي است که در قلب در پی مشاهده عظمت و کبريا پيدا ميشود) |
| ۱۹ | خَاشِعَاتِ | زنان فروتن - زنان بی تکبر(خشوع تاثر خاصي است که در قلب در پی مشاهده عظمت و کبريا پيدا ميشود) |
| ۲۰ | خَاشِعَةً | اظهار ذلت کننده(خشوع تاثر خاصي است که در قلب در پی مشاهده عظمت و کبريا پيدا ميشود) |
| ۲۱ | خَاشِعُونَ | اظهار ذلت کنندگان- فروتنان(خشوع تاثر خاصي است که در قلب در پی مشاهده عظمت و کبريا پيدا ميشود) |
| ۲۲ | خَاشِعِينَ | اظهار ذلت کنندگان - فروتنان(خشوع تاثر خاصي است که در قلب در پی مشاهده عظمت و کبريا پيدا ميشود) |
| ۲۳ | خَاصَّةً | مختص - مخصوص |
| ۲۴ | خَاضِعِينَ | خضوع کنندگان |
| ۲۵ | خَاضُواْ | فرو رفتند (خوض به معناي داخل شدن در سخن باطل همچنين ورود در آب و عبور کردن در آن است، ولي به طور استعاره در ورود در امور و کارها نيز استعمال ميشود و در قرآن کریم بیشتر در مورد کارهای مذموم و ناپسند استعمال شده است) |
| ۲۶ | خَاطِؤُونَ | خطاکاران |
| ۲۷ | خَاطِئَةِ | خطاکار |
| ۲۸ | خَاطِئِينَ | خطاکاران |
| ۲۹ | خَاطَبَهُمُ | با آنان سخن گفتند- آنان را مخاطب قراردادند |
| ۳۰ | خَافَ | ترسيد (خوف:انتظار ضرر. در عباراتی نظیر "وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ: و برای هر کس که از مقام پروردگارش ترسید دو بهشت است"، در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اينکه نفست تو را وادار به نافرماني از آن مهرباني کند که هر چه داري از اوست و در نتيجه از رحمت خاصش بي نصيب شوي همچنین ترس از مقام پروردگار توجه به ناچیزی خود در برابر عظمت بی انتهای پروردگار است که باعث شرم از ارتکاب گناه می شود) |
| ۳۱ | خَافَتْ | ترسيد (مؤنث) (خوف:انتظار ضرر) |
| ۳۲ | خَافِضَةٌ | پايين آورنده |
| ۳۳ | خَافُواْ | ترسيدند (خوف:انتظار ضرر، "خَافُواْ عَلَيْهِمْ ": دلواپس آنان بودند) |
| ۳۴ | خَافُونِ | ازمن بترسيد (خوف:انتظار ضرر. در عباراتی نظیر "وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ: و برای هر کس که از مقام پروردگارش ترسید دو بهشت است"، در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اينکه نفست تو را وادار به نافرماني از آن مهرباني کند که هر چه داري از اوست و در نتيجه از رحمت خاصش بي نصيب شوي همچنین ترس از مقام پروردگار توجه به ناچیزی خود در برابر عظمت بی انتهای پروردگار است که باعث شرم از ارتکاب گناه می شود) |
| ۳۵ | خَافِيَةٌ | چيز پنهاني |
| ۳۶ | خَالَاتُکُمْ | خاله هاي شما |
| ۳۷ | خَالِدٌ | ماندگار- دير پا(خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با کلمه خلود وصف ميکند، مثلا سنگهاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد ميخوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين ميرود) |
| ۳۸ | خَالِدُونَ | ماندگارها - ديرپايان(خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با کلمه خلود وصف ميکند، مثلا سنگهاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد ميخوانند، با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين ميرود) |
| ۳۹ | خَالِدِينَ | ماندگارها - ديرپايان (خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با کلمه خلود وصف ميکند، مثلا سنگهاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد ميخوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين ميرود) |
| ۴۰ | خَالِدَيْنِ | دو ماندگار - دو ديرپا (خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با کلمه خلود وصف ميکند، مثلا سنگهاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد ميخوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين ميرود) |
| ۴۱ | خَالِصُ | خالص |
| ۴۲ | خَالِصَةً | خالص |
| ۴۳ | خَالِفِينَ | آن کسانی که پس از رفتن دیگران بنشینند (در جمله "فَـٱقْعُدُواْ مَعَ ٱلْخَالِفِينَ ":مقصود از خالفين آن افرادي هستند که طبعا از امر جهاد متخلفند و بايد هم باشند، مانند زنان و کودکان و بيماران و کساني که در اعضاي خود نقصي دارند) |
| ۴۴ | خَالِقُ | کسي که اشيائي را با اندازهگيري پديد آورده باشد -خلق کننده (خلق پديد آوردن اشياء با اندازه گيري و محاسبه) |
| ۴۵ | خَالِقُونَ | خلق کننده ها(خلق پديد آوردن اشياء با اندازه گيري و محاسبه) |
| ۴۶ | خَالِقِينَ | خلق کننده ها(خلق پديد آوردن اشياء با اندازه گيري و محاسبه) |
| ۴۷ | خَالِکَ | دايي تو |
| ۴۸ | خَالِيَةِ | گذشته - گذرا و ناپايدار |
| ۴۹ | خَامِدُونَ | خاموش و بي حرکتها( از خمود است، که به معناي سکون و خاموشي از سر و صدا و جنب و جوش است) |
| ۵۰ | خَامِدِينَ | خاموش و بي حرکتها( از خمود است، که به معناي سکون و خاموشي از سر و صدا و جنب و جوش است) |
| ۵۱ | خَامِسَةُ | پنجم -بار پنجم |
| ۵۲ | خَانَتَاهُمَا | آن دو زن به آن دو خيانت کردند (کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار ميبرند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار ميبرند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است. بنا به روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هیچ یک از همسران پیامبران مرتکب بی عفتی و زنا نشده اند از طرفی در قرآن کریم حتی از ازدواج با همسران پیامبر پس از وفات او منع شده تا پیامبر آزرده خاطر نگردد پس قطعاً پروردگار متعال آنها را از بی عفتی همسرانشان که بسیار بیشتر از یک ازدواج، موجب آزار آنها می شود، محفوظ داشته است حتی از جانب همسرانی گناهکار همچون همسران نوح و لوط. پس منظور از این خیانت در آیه شریفه ۱۰ از سوره مبارکه تحریم همکاری آنها با گناهکاران قوم بر علیه همسرانشان بوده است |
| متأسفانه مشاهده می شود برخی واعظان و مداحان افراطی، به عایشه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نسبت ناروای بی عفتی می دهند که حرام بودن این سخنان طبق آیات قرآن کریم قطعی است گرچه گناهان عایشه، مانند مشارکتش در جنگ جمل، سجده شکرش بعد از شهادت حضرت علی و فرمان تیرباران نمودن جنازه نوه پیامبر اکرم، امام حسن مجتبی علیهم السلام و ... از لحاظ تاریخی قابل انکار نیست) | ||
| ۵۳ | خَانُواْ | خيانت کردند (کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار ميبرند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار ميبرند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است) |
| ۵۴ | خَاوِيَةٌ | چيز تو خالي که آن را دور انداخته باشند - سرنگون شده - فرو افتاده(عبارت "خَاوِيَةٌ عَلَيٰ عُرُوشِهَا: فرو افتاده ای بر سقفهایش" یعنی چون سقفها به یکباره پایین آمده اند دیوارهای خانه های آن آبادی روی سقفشان فرو افتاده که کنایه ای است از کمال خرابی و در نتیجه خاالی از سکنه بودن آن) |
| ۵۵ | خَبْءَ | آنچه نهان است -هر چيزي که پرده و پوششی مانع درک و دیدنش شده است("أَلَّا يَسْجُدُواْ لِلَّهِ ٱلَّذِي يُخْرِجُ ٱلْخَبْءَ فِي ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ وَيَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ(نمل۲۵): تا سجده کنند برای الله که آنچه نهان است را در آسمانها و زمین خارج می کند(خلقت موجودات را تشبیه می کند به اینکه گویی همه چیز با پرده نیستی و عدم پوشیده شده اند و پروردگار تعالی آنها را از آن پرده بیرون کشیده و آشکار می سازد که این مفهوم شبیه کلمه "فطر" است، که در بسياري از آيات، خلقت را فطر و خالق را فاطر ناميده است و فطر در اصل به معناي پاره کردن و چاک زدن چیزی از طرف درازای آن است، گويا خداي تعالي عدم را پاره ميکند و موجودات را از شکم آن بيرون مي آورد) و می داند آنچه را پنهان می کنید و آشکار و علنی می سازید") |
| ۵۶ | خَبَائِثَ | ناپاکان (جمع خبيث) |
| ۵۷ | خَبَالًا | شر و فساد |
| ۵۸ | خَبَتْ | فرو کش کرد (کلمه خبت به معناي زمين مطمئن و محکم است و به تدريج در معناي نرمي و تواضع استعمال شده) |
| ۵۹ | خَبُثَ | ناپاک است |
| ۶۰ | خَبَرٍ | علم (وعلم به معني تشخيص و تميز دادن) -خبر |
| ۶۱ | خُبْراً | علم و آگاهی(وعلم به معني تشخيص و تميز دادن وخبرة :به معناي اين است که شخص خبره چنان احاطه ای به چیزی که به آن عالم است، دارد که کلیه آثار و نتایج آن را در حالتهای مختلف می داند) |
| ۶۲ | خُبْزاً | نان |
| ۶۳ | خَبِيثَ | ناپاک - خبیث(خبیث هر چیزی است که زشت و ناپسند باشد که شامل اعتقاد باطل در عقیده، دروغ در سخن و فساد در عمل می باشد) |
| ۶۴ | خَبِيثَاتُ | نا پاکها (مؤنث)- زنان ناپاک(خبیث هر چیزی است که زشت و ناپسند باشد که شامل اعتقاد باطل در عقیده، دروغ در سخن و فساد در عمل می باشد) |
| ۶۵ | خَبِيثَةٍ | نا پاک (مؤنث. خبیث هر چیزی است که زشت و ناپسند باشد که شامل اعتقاد باطل در عقیده، دروغ در سخن و فساد در عمل می باشد) |
| ۶۶ | خَبِيثُونَ | نا پاکها - مردان ناپاک(خبیث هر چیزی است که زشت و ناپسند باشد که شامل اعتقاد باطل در عقیده، دروغ در سخن و فساد در عمل می باشد) |
| ۶۷ | خَبِيرٌ | هميشه و بی اندازه باخبر(خبر به معني علم است و علم يعني تشخيص وتميزدادن و علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است. وزن فعیل هم صفت مشبهه است و هم صیغه مبالغه یعنی هم دائمی بودن و دیرپایی صفت را می رساند و هم بسیاری آن را) |
| ۶۸ | خَتَّارٍ | بسيار حيله گر (مبالغه است و از ماده ختر ميباشد که به معناي شدت مکر و حيله است) |
| ۶۹ | خِتَامُهُ | مهرو مومش - پايانش - آخرين طعمي که از خوردني ونوشيدني در دهان باقي مي ماند(روی در جعبه یا بسته ای را که می خواستند مطمئن شوند کسی جز آن که بسته قرار است به دست او برسد، آن راباز نمی کند قطعه ای از جنسی شبیه گل می چسباندند و روی آن مهر مخصوصی می زدند. شکسته نشدن این مهر نشانه ای بود که این جعبه یا بسته، باز نشده و نه چیزی به آن اضافه گشته و نه کم شده است و ختم و مهر کردن کنايه است از بستن چيزي به طوري که باز نشود و مهر زدن بر دلها استعاره ای ایست برای اینکه دیگر نور هدایتی وارد آن نمی شود. کلمه ختام به معناي وسيله مهر زدن است و در عبارت "خِتَامُهُ مِسْکٌ " ميفرمايد وسيله مهر زدن بر آن رحيق (شراب صاف و بدون ناخالصي) به جاي گل و لاک و امثال آن - که در دنيا بوسيله آنها مهر و موم ميکنند - مشک است وبعضي نيز گفتهاند : منظور از ختام، آخرين طعمي است که از آن شراب در دهان ميماند، ميفرمايد آخرين طعم آن بوي مشک است |
| شباهت شرابهای بهشتی به شرابهای دنيايي در از خود بيخود شدن است منتها با خوردن شرابهای دنيا، شيطان اختيار خورنده شراب را به دست می گيرد و او را به پستی و رذالت می کشاند ولی نوشنده شراب بهشتی از خودش غافل شده و تمام توجه اش به پروردگار خويش جلب می گردد و اختیار خود را به او می سپارد که لذت و سعادت و کمالی بالاتر از اين نيست | ||
| ۷۰ | خَتَمَ | مُهر نهاد (روی در جعبه یا بسته ای را که می خواستند مطمئن شوند کسی جز آن که بسته قرار است به دست او برسد، آن راباز نمی کند قطعه ای از جنسی شبیه گل می چسباندند و روی آن مهر مخصوصی می زدند. شکسته نشدن این مهر نشانه ای بود که این جعبه یا بسته، باز نشده و نه چیزی به آن اضافه گشته و نه کم شده است و ختم و مهر کردن کنايه است از بستن چيزي به طوري که باز نشود مگر به دست صاحب اصلیش و مهر زدن بر دلها استعاره ای ایست برای اینکه دیگر نور هدایتی وارد آن نمی شود. در عبارت "خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ" گویی با استفاده از این کلمه می خواهد بگوید با این وجود اگر باز هم واقعاً رو به پروردگار کنند، پروردگار دستشان را می گیرد چون صاحب اصلی دلشان پروردگار است و تنها او مجاز است تا این مُهر را بشکند و نور هدایت را به دلشان بتابد) |
| ۷۱ | خَدَّکَ | صورت تو |
| ۷۲ | خُذْ | بگیر- قبول کن- بپذیر(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۷۳ | خُذِ | بگیر (خُذِ ٱلْعَفْوَ : عفو و گذشت پیشه کن، حرکت ذال به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد است. کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۷۴ | خُذُواْ | بگيريد- بپذیرید(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۷۵ | خَذُولًا | واگذارنده(از خذلان و خذلان یعنی آن کس که آدمي احتمال مي دهد او را ياري کند در هنگام احتياج او را رها کرده و ياريش نکند) |
| ۷۶ | خُذُوهُ | او را بگيريد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۷۷ | خُذُوهُمْ | آنان را بگيريد (کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۷۸ | خُذْهَا | آن را بگير(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۷۹ | خَرَّ | به خاک افتاد - فرو ریخت(از خرور به معني به خاک افتادن کلمه خر - به طوري که راغب گفته - به معناي افتادن و سقوطي است که صداي خرير از آن شنيده شود و خرير به معناي صداي آب، باد و امثال آن است که از بالا به پايين ريخته شود) |
| ۸۰ | خَرَابِهَا | خرابي آن |
| ۸۱ | خَرَاجُ | مزد دائمی و همه جانبه - خرج -آن چيزي است که براي مصرف شدن در حاجتي از حوائج، از مال انسان خارج ميگردد (اصل خراج و خرج هر دو به يک معنا بوده و آن عبارت است از در آمدي که بر اساس وظيفه پرداخت شود البته عمومیت "خراج" بیشتر است. "أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَيْرٌ: یا اینکه از آنان مزدی درخواست کردی با وجودی که مزد دائمی و همه جانبه پروردگارت بهتر است چون او بهترین روزی دهندگان است(به کسانی که از پذیرش هدایت الهی بوسیله آیات قرآن کریم سرباز می زنند طعنه می زند که نکند برای اینکه قرآن را به آنان بیاموزی از آنان مزدی طلب کردی و آنها چون از عهده پرداختش بر نمی آمدند از آموختن قرآن صرفنظر کرده اند البته دلیل رد این احتمال را در ادامه می آورد که پیامبر در برابر رسالتش چون مزدش را از پروردگار خیر الرازقین دریافت می کند آن هم مزدی دائمی و همه جانبه، دیگر احتیاج به مزد کس دیگری ندارد. استفاده از دو کلمه متفاوت "خَرْجًا" و "خَرَاجُ"، این نکته را اضافه می کند که مزدی که مردم در برابر کاری می دهند هم ماندگار |
| نیست و هم تطابقش با عمل انجام دهنده کار کامل نمی باشد ولی مزدی که پروردگار می دهد هم همیشگی است و هم تمام جوانب عملِ انجام دهنده ی کار را کفایت می کند)") | ||
| ۸۲ | خَرَّاصُونَ | بسيار دروغ گویان("قُتِلَ ٱلْخَرَّاصُونَ: مرگ بر بسيار دروغگويان("خرّاص" کسی است که سخنان بی اساس و با گمان و تخمين و بدون علم، زياد می گويد و چون چنين سخن گفتنی نتيجه اش دروغگويی است، بسيار دروغگو را هم "خرّاص" گفته اند. امام باقر عليه السلام مي فرمايند: "دروغ از شراب هم بدتر است")") |
| ۸۳ | خَرَجَ | خارج شد |
| ۸۴ | خَرْجاً | مزد - خرج -آن چيزي است که براي مصرف شدن در حاجتي از حوائج، از مال انسان خارج ميگردد (اصل خراج و خرج هر دو به يک معنا بوده و آن عبارت است از در آمدي که بر اساس وظيفه پرداخت شود. "أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَيْرٌ: یا اینکه از آنان مزدی درخواست کردی با وجودی که مزد دائمی و همه جانبه پروردگارت بهتر است چون او بهترین روزی دهندگان است(به کسانی که از پذیرش هدایت الهی بوسیله آیات قرآن کریم سرباز می زنند طعنه می زند که نکند برای اینکه قرآن را به آنان بیاموزی از آنان مزدی طلب کردی و آنها چون از عهده پرداختش بر نمی آمدند از آموختن قرآن صرفنظر کرده اند البته دلیل رد این احتمال را در ادامه می آورد که پیامبر در برابر رسالتش چون مزدش را از پروردگار خیر الرازقین دریافت می کند آن هم مزدی دائمی و همه جانبه، دیگر احتیاج به مزد کس دیگری ندارد. استفاده از دو کلمه متفاوت "خَرْجًا" و "خَرَاجُ"، این نکته را اضافه می کند که مزدی که مردم در برابر کاری می دهند هم ماندگار نیست و هم تطابقش با عمل انجام دهنده کار کامل نمی باشد ولی مزدی که پروردگار می دهد هم همیشگی است و هم تمام جوانب عملِ انجام دهنده ی کار را کفایت می کند)") |
| ۸۵ | خَرَجْتَ | خارج شد (مؤنث) |
| ۸۶ | خَرَجْتُمْ | خارج شديد |
| ۸۷ | خَرَجْنَ | آن زنان بيرون رفتند |
| ۸۸ | خَرَجْنَا | خارج شديم |
| ۸۹ | خَرَجُواْ | خارج شدند |
| ۹۰ | خَرْدَلٍ | دانه هاي نوعي گياه است که به رنگهاي زرد،سياه و سفيد يافت مي شود .قطرآنها حدوداً يک ميليمتر است . از دانه ي خردل به عنوان ادويه استفاده مي کنند و داراي خواص بسياري است("وَنَضَعُ ٱلْمَوَازِينَ ٱلْقِسْطَ لِيَوْمِ ٱلْقِيَامَةِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَکَفَىٰ بِنَا حَاسِبِينَ: و برای روز قیامت وسایل سنجش وزنِ عدالت را قرار می دهیم در نتیجه به کسی کمترین ظلمی نمی شود بدین ترتیب که اگر (سخن و عملی)هم وزن با دانه ای از خردل بود آن را می آوریم(خردل دانه هاي نوعي گياه است که به رنگهاي زرد، سياه و سفيد يافت مي شود و قطرآنها حدود يک ميليمتر است. از دانه ي خردل به عنوان ادويه استفاده مي کنند و داراي خواص بسياري است. در اینجا انتخاب این کلمه به عنوان مثال برای عمل بهترین گزینه است هم کوچکی را دارد و هم سه رنگ سفید، سیاه و زرد که نماینده ای برای سه نوع عمل خوب، بد و میانه باشد) و کافی است که ما حسابگر باشیم(در آیه |
| شریفه ۸ از سوره مبارکه اعراف آمده بود که: "وَٱلْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ ٱلْحَقُّ: در آن روز معیار و مقیاسی که با آن اندازه می گیرند، حقّ است" و حقّ، سخن و فرمان الهی است و ارزش و سنگینی هر عملی به میزان موافقت آن عمل با سخن و فرمان الهی بستگی دارد. از آنجا که عمل انبیاء و امامان هماهنگی کامل با سخن و فرمان الهی دارد عمل آنها وسیله اندازه گیری کیفیت عمل دیگران می شود به همین دلیل امام صادق عليه السلام در مورد معنای "و نضع الموازين القسط ليوم القيمة" فرمودند: "موازين قسط ، انبيا و اوصياي ايشانند". افعال "أَتَيْنَا" و "کَفَىٰ" با اینکه ماضی هستند به صورت مضارع ترجمه می شوند چون به یک واقعیت حتمی در آینده اشاره دارند در روایتی از امام علی علیه السلام نیز این آیه به عنوان مثالی بر این موضوع آورده شده است)") | ||
| ۹۱ | خُرْطُومِ | بيني فيل وخوک (اطلاق خرطوم بر بيني آن شخص کافر، با اينکه خرطوم تنها بيني فيل و خوک است، در حقيقت نوعي توبيخ و ملامت است و در اين آيه تهديدي است به آن شخص، به خاطر عداوت شديدي که با خدا و رسول او و ديني که بر رسولش نازل کرده، ميورزيده است) |
| ۹۲ | خَرَقْتَها | آن را شکافتي |
| ۹۳ | خَرَقُواْ لَهُ | برای او بریدند - نسبت ناموزون و دور از واقعیتی به او دادند |
| ۹۴ | خَرَقَهَا | آن را شکافت - سوراخش کرد |
| ۹۵ | خَرُّواْ | به خاک افتادند (از خرور به معني به خاک افتادن کلمه خر - به طوري که راغب گفته - به معناي افتادن و سقوطي است که صداي خرير از آن شنيده شود و خرير به معناي صداي آب، باد و امثال آن است که از بالا به پايين ريخته شود) |
| ۹۶ | خُرُوجَ | خارج شدن |
| ۹۷ | خَزَائِنُ | خزانه ها- گنجینه ها(جمع خزانه است و خزانه به معناي مکاني است که مال در آن انبار و محافظت و ذخيره گردد) |
| ۹۸ | خَزَائِنُهُ | خزانه ها يش - گنجینه هایش(خزانه به معناي مکاني است که مال در آن انبار و محافظت وذخيره گردد. از آیه "وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ: و هيچ چيز نيست مگر اينکه خزائن و گنجينه هايش نزد ماست و جز به اندازه معلوم نازلش نمي کنيم"، برداشت می شود که کلمه نزول در قرآن کریم غیر از کتابهای آسمانی، باران و ... برای دیگر مخلوقات پروردگار متعال نیز استفاده می شود همان طور که در آیه شریفه ۲۶ از سوره مبارکه اعراف کلمه نزول را برای خلقت لباس برای انسان به کار برده است و در آیه شریفه ۱۵۷ همان سوره مبارکه نیز بنا به روایتی از امام باقر علیه السلام، تعبیر نزول را برای حضرت علی علیه السلام، به عنوان همراه و یاور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، استفاده کرده است. امام سجّاد عليه السلام فرموده اند: "در عرش الهي نمونهاي از هرچه پروردگار در خشکي و دريا آفريده، موجود است و اين است معناي سخن پروردگار: "وَ إِن مِّن شَيءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ"". |
| از آنجا که کلمه عرش در برخی آیات قرآن کریم به مرکز دریافت تمام فرامین الهی نسبت به جزء جزء آفرینش گفته می شود و به عبارت ساده تر عرش به علم، قوانین، برنامه و سنت الهی در اداره جزء جزء آفرینش می گویند(شاید بهترین تشبیهی که بتوان با علم امروزی برای نزدیک کردن مفهوم "عرش" به ذهن به کار برد، همان برنامه سیستم عاملی است که بر روی کامپیوتر یا موبایل نصب می شود و هر فعالیتی در این وسایل را کنترل می کند و سایر برنامه ها تنها در محدوده و چهار چوبی که همین سیستم عامل تعیین می کند، فعالیت می نمایند ضمن اینکه بدون استفاده از سیستم عامل قادر به انجام هیچ کاری نیستند) بر این اساس حدیث امام سجاد علیه السلام به این اشاره دارد که پروردگار متعال، علم خلقت دوباره هر موجودی را دارد و کافی است برای خلقت دوباره آن اراده کند که این سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز تأییدی بر همین برداشت می باشد که فرمودند: "خزائن پروردگار کلام اوست، وقتي چيزي را اراده کند ميگويد "کُن: باش" و آن موجود ميشود". از لحاظ علمی نیز برای خلقت هر جانداری دانستن دانستن ساختار ژنی آن موجود کافیست(ژن ترکیبی عالی از عناصر بی جان می باشد که خود بخشی از ملکول DNA است)) | ||
| ۹۹ | خَزَنَةِ | جمع خازن است، که به معناي نگهبان چيزي است که ذخيرهاش کرده باشند و منظور از خزنه جهنم ملائکه اي است که موکل بر آتشند و انواع عذابهاي جهنم را تدبير ميکنند |
| ۱۰۰ | خَزَنَتُهَا | خازنان آن(خازن به معناي نگهبان چيزي است که ذخيرهاش کرده باشند و منظور از خزنه جهنم ملائکهاي است که موکل بر آتشند و انواع عذابهاي جهنم را تدبير ميکنند) |
| ۱۰۱ | خِزْيٌ | خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد |
| ۱۰۲ | خَسَاراً | زيان و سرمایه از کف دادن(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۱۰۳ | خَسِرَ | زيان کرد و سرمایه از کف داد(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۱۰۴ | خُسْرٍ | زيان و سرمایه از کف دادن(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۱۰۵ | خُسْرَانُ | ضرر و زيان بسیار و همه جانبه همراه با از دست دادن تمام سرمایه(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۱۰۶ | خَسِرُواْ | زيان کردند و سرمایه از کف دادند(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد. عبارت"خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ: خودشان را زیان کردند" یعنی: سرمايه وجودشان و عمرشان را تباه نمودند) |
| ۱۰۷ | خَسَفَ | پنهان شد(خسوف قمر به معناي پنهان شدن قرص ماه و پوشيده شدنش به ظلمت و سايه است و اگر گفته شود : خسف الله به الأرض معنايش اين است که خداوند او را در زمين پوشانيد) |
| ۱۰۸ | خَسَفَ بِـ | پنهان کرد - پوشاند(خسوف قمر به معناي پنهان شدن قرص ماه و پوشيده شدنش به ظلمت و سايه است و اگر گفته شود : خسف الله به الأرض معنايش اين است که خداوند او را در زمين پوشانيد) |
| ۱۰۹ | خَسَفْنَا بِـ | پنهان کرديم(خسوف قمر به معناي پنهان شدن قرص ماه و پوشيده شدنش به ظلمت و سايه است و اگر گفته شود : خسف الله به الأرض معنايش اين است که خداوند او را در زمين پوشانيد) |
| ۱۱۰ | خُشُبٌ | چوبها (جمع کلمه خشبة) |
| ۱۱۱ | خُشَّعاً | خاشعان (جمع خاشع است که مصدر آن کلمه خشوع است به معناي تاثر خاصي که در قلب در پی مشاهده عظمت و کبريا پيدا ميشود، نظير اين کلمه در اعضاي بدن کلمه خضوع است. خشوع عمومی تر از خضوع است چون احساس قلبی، صدا و نگاه را هم شامل می شود و اگر در عبارت "خُشَّعًا أَبْصَارُهُمْ " خشوع را به ديدگان نسبت داده، با اينکه یک حالت قلبي است، بدين جهت است که آثار خشوع قلبي در چشم ظاهر ميشود) |
| ۱۱۲ | خَشَعَت | خاشع شد(مصدر آن خشوع به معناي نوعي ذلت است که به معنای تاثر خاصي است که در قلب در پی مشاهده عظمت و کبريا پيدا ميشود، نظير اين کلمه در اعضاي بدن کلمه خضوع است. خشوع عمومی تر از خضوع است چون احساس قلبی، صدا و نگاه را هم شامل می شود. "يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ ٱلدَّاعِيَ لَا عِوَجَ لَهُ وَخَشَعَتِ ٱلْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمَـٰنِ فَلَا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْسًا: در آن روز به دنبال آن دعوت کننده(بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام آن "داعی: دعوت کننده" امیرالمؤمنین علی علیه السلام است) راه می افتند که کجی و انحرافی ندارد(مانند دوران زندگیش در دنیا دقیقًا به همان سمتی گام بر می دارد که پروردگار به او فرمان داده است) و صداها خاشع می شود(همگان در آن زمان و آنجا، عظمت پروردگار تعالی را با قلبشان احساس می کنند و این احساس قلبی موجب بروز حالت فروتنی در تمام وجودشان از جمله صدایشان می شود و طبق آیه ای دیگر حتی در نگاهشان هم اثر می گذارد) و جز صدای مخفی و آهسته ای نمی شنوی(در دنیا عربده کشیها و فریادهای باطل بسیار شنیده می شود چون بسیاری از انسانها |
| ناچیزی خود را در برابر عظمت پروردگار تعالی، درک نمی کنند ولی در قیامت که همگان عظمت پروردگارشان را مشاهده می نمایند از آن جمعیت بسیار، صدای چندانی شنیده نمی شود)") | ||
| ۱۱۳ | خُشُوعاً | خشوع - تاثر خاصي که در قلب در پی مشاهده عظمت و کبريا پيدا ميشود، نظير اين کلمه در اعضاي بدن کلمه خضوع است. خشوع عمومی تر از خضوع است چون احساس قلبی، صدا و نگاه را هم شامل می شود |
| ۱۱۴ | خَشِيَ | ترسيد(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند) |
| ۱۱۵ | خَشْيَة | ترسيدن - ترس(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند) |
| ۱۱۶ | خَشِيتُ | ترسيدم(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند) |
| ۱۱۷ | خَشْيَتِهِ | ترس او(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند) |
| ۱۱۸ | خَشِينَا | ترسيديم(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند) |
| ۱۱۹ | خَصَاصَةٌ | فقر و حاجت (جمله "لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ "يعني هرچند خودشان به آن احتياج داشته باشند) |
| ۱۲۰ | خِصَامِ | دشمنان (جمع خصم) - دشمنی("وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَـٰنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ کَظِيمٌ* أَوَمَن يُنَشَّأُ فِي ٱلْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي ٱلْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ: و هنگامي که يکي از آنان به آنچه براي آن که مهربانيش هميشگي و شامل همه است، مَثَل زد(اين صفت را به پروردگار رحمان نسبت داد)، بشارت داده شد(وقتي به يکي از همينها که مي گويند: "فرشتگان دختران پروردگارند و آنها را براي خود برگزيده"، بشارت فرزند دختري داده مي شد)، دائم چهره اش سياه بود(از ناراحتي کبود مي شد) در حالي که با وجود ناراحتي زياد سخني نمي گفت و ناراحتيش را پنهان مي کرد* آيا آن که در زيور و زينت پرورش مي يابد در حالي که او در دشمني واضح و روشن نيست!؟(چطور دلشان مي آيد در مقابل بشارتِ دختردار شدن چنين وضعي به خود بگيرند دختري که از زيباييهاي خلقت پروردگار است و به صورت خدادادي شيفته ي آراستگي و زيور و زينت است و به گاه دشمني هم مهرباني خود را از دست نمي دهد و دشمنيش نمود چنداني ندارد. از لحاظ آماري نيز مهر و محبت و انسانيت در زنان بيشتر از مردان به چشم مي خورد و شاهد اين مدعا اين است که اکثرًا مردان، فرمانده و مسبب جنگهاي تاريخ بشرند)") |
| ۱۲۱ | خَصْمِ | دشمن |
| ۱۲۲ | خَصْمَانِ | دو دشمن |
| ۱۲۳ | خَصِمُونَ | ثابتان در خصومت ودشمني و مصرّ ان بر دشمنی |
| ۱۲۴ | خَصِيمٌ | دشمن هميشگي (صفت مشبهه از خصومت است که آن هم به معني جدال است)-دشمني که بر خصومت و جدال اصرار ميورزد - کسي که از دعوي مدعي و يا هر چيزي که در حکم دعوي است دفاع ميکند(درجمله "لَا تَکُن لِّلْخَائِنِينَ خَصِيماً " رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم را نهي کرده از اينکه خصيم خيانتکاران باشد و حق کساني که واقعا محق هستند و حق خود را از خائنين مطالبه ميکنند باطل نموده از مبطلين طرفداري کند. کلمه "خَصِيم" در اصل به معنی "همیشه و بسیار دشمن" می باشد و علت اینکه در این آیه به این معنی آمده است به کار رفتن حرف "لـِ" قبل از "خائنین" می باشد و دشمنی کردنی که به نفع خائنین است معادل با طرفداری از آنان می باشد. در مورد شأن نزول این آیه(ماجرایی که مربوط به این آیه است) |
| گفته شده که کسی که دزدی کرده بوده، این دزدی را به گردن شخص بی گناهی می اندازد و سپس گروه زیادی از قوم فرد تهمت زننده به طرفداری او نزد پیامبر می روند و به راستگویی او شهادت می دهند نزدیک بود که پیامبر فریب آنان را بخورد که این آیه نازل می شود و دزد و اقعی را را رسوا می کند سپس آن دزد فرار کرده به جمع مشرکین می پیوندد و دست از اسلام و مسلمانی نیز می کشد شخصیتها و مکان و زمانهای مختلفی برای این ماجرا روایت شده ولی کلیت و اصل ماجرا همین است که نقل شد) | ||
| ۱۲۵ | خُضْتُمْ | فرو رفتید (خوض به معناي داخل شدن در سخن باطل همچنين ورود در آب و عبور کردن در آن است، ولي به طور استعاره در ورود در امور و کارها نيز استعمال ميشود و در قرآن کریم بیشتر در مورد کارهای مذموم و ناپسند استعمال شده است) |
| ۱۲۶ | خُضْر | سبزها (جمع أخضر) |
| ۱۲۷ | خَضِراً | سبز (خضر به معناي اخضر (سبز) و گويا مخفف خاضر است) |
| ۱۲۸ | خَطَئاً | ازروي خطا و اشتباه |
| ۱۲۹ | خِطْئاً | خطا |
| ۱۳۰ | خِطَاب | کلام (و کلمه فصل الخطاب به معناي آن است که انسان قدرت تجزيه و تحليل يک کلام را داشته باشد و بتواند آن را تفکيک کند و حق آن را از باطلش جدا کند به عبارت دیگر سخني است که در شناسايي حق از باطل تمام کننده ي بحثها و اختلافات است) |
| ۱۳۱ | خَطَايَاکُمْ | خطاهاي شما |
| ۱۳۲ | خَطَايَانَا | خطاهاي ما |
| ۱۳۳ | خَطَايَاهُم | خطاهاي آنان |
| ۱۳۴ | خِطْبَةِ | گفتگوو خطاب قراردادني کوتاه (جمله "خِطْبَةِ ٱلنِّسَاءِ "به معني خواستگاري از زنان است) |
| ۱۳۵ | خَطْبُکَ | حرف حساب و اصل ماجرای مورد بحث تو(خطب:امر عظيمي که در باره آن بسیار یکدیگر را مخاطب قرار می دهند و گفتگو زياد ميشود) |
| ۱۳۶ | خَطْبُکُمْ | حرف حساب و اصل ماجرای مورد بحث شما(خطب:امر عظيمي که در باره آن بسیار یکدیگر را مخاطب قرار می دهند و گفتگو زياد ميشود) |
| ۱۳۷ | خَطْبُکُمَا | حرف حساب و اصل ماجرای مورد بحث شما دو نفر(خطب:امر عظيمي که در باره آن بسیار یکدیگر را مخاطب قرار می دهند و گفتگو زياد ميشود) |
| ۱۳۸ | خَطْبُکُنَّ | حرف حساب و اصل ماجرای مورد بحث شما زنان(خطب:امر عظيمي که در باره آن بسیار یکدیگر را مخاطب قرار می دهند و گفتگو زياد ميشود) |
| ۱۳۹ | خَطِفَ | ربود(خطف به معناي قاپيدن چيزي به سرعت و دزديدن آن است) |
| ۱۴۰ | خَطْفَةَ | چيزي ربوده شده (خطف به معناي قاپيدن چيزي به سرعت و دزديدن آن است) |
| ۱۴۱ | خُطُوَاتِ | گامها (جمع خطوة به معني گام يا فاصله بين دوپا در حال راه رفتن) |
| ۱۴۲ | خَطِيئَاتِکُمْ | آلودگي گناه شما(خطيئة:حالتي است که بعد از ارتکاب کار زشت به دل انسان دست مي دهد. در اصل این کلمه صفت مشبهه بر وزن فعیل از "خطا" است که صفتی است که بر ماندگاری و بسیاری اشاره دارد. از آن جهت که گناه و خطا در زمانی محدود و زودگذر از انسان سر می زند ولی اثرات سوء آن ماندگار و بسیار است) |
| ۱۴۳ | خَطِيئَاتِهِمْ | آلودگي گناه آنان(خطيئة:حالتي است که بعد از ارتکاب کار زشت به دل انسان دست مي دهد. در اصل این کلمه صفت مشبهه بر وزن فعیل از "خطا" است که صفتی است که بر ماندگاری و بسیاری اشاره دارد. از آن جهت که گناه و خطا در زمانی محدود و زودگذر از انسان سر می زند ولی اثرات سوء آن ماندگار و بسیار است) |
| ۱۴۴ | خَطِيئَة | آلودگي گناه -حالتي است که بعد از ارتکاب کار زشت به دل انسان دست مي دهد(در اصل این کلمه صفت مشبهه بر وزن فعیل از "خطا" است که صفتی است که بر ماندگاری و بسیاری اشاره دارد. از آن جهت که گناه و خطا در زمانی محدود و زودگذر از انسان سر می زند ولی اثرات سوء آن ماندگار و بسیار است) |
| ۱۴۵ | خَطِيـئَتُهُ | آلودگي آن گناه(خطيئة:حالتي است که بعد از ارتکاب کار زشت به دل انسان دست مي دهد. در اصل این کلمه صفت مشبهه بر وزن فعیل از "خطا" است که صفتی است که بر ماندگاری و بسیاری اشاره دارد. از آن جهت که گناه و خطا در زمانی محدود و زودگذر از انسان سر می زند ولی اثرات سوء آن ماندگار و بسیار است) |
| ۱۴۶ | خَطِيئَتِي | آلودگي گناهم(خطيئة:حالتي است که بعد از ارتکاب کار زشت به دل انسان دست مي دهد. در اصل این کلمه صفت مشبهه بر وزن فعیل از "خطا" است که صفتی است که بر ماندگاری و بسیاری اشاره دارد. از آن جهت که گناه و خطا در زمانی محدود و زودگذر از انسان سر می زند ولی اثرات سوء آن ماندگار و بسیار است) |
| ۱۴۷ | خِفَافاً | سبکها -سبک بارها (جمع خفيف) |
| ۱۴۸ | خَفَّتْ | سبک شد |
| ۱۴۹ | خِفْتُ | مي ترسم (خوف:انتظار ضرر) |
| ۱۵۰ | خِفْتِ | ترسيدي (مؤنث) (خوف:انتظار ضرر) |
| ۱۵۱ | خِفْتُکُمْ | از شما مي ترسم (خوف:انتظار ضرر) |
| ۱۵۲ | خِفْتُمْ | ترسيديد (خوف:انتظار ضرر) |
| ۱۵۳ | خَفَّفَ | تخفیف داد - سبک کرد |
| ۱۵۴ | خَفِيٍّ | بسیار مخفی و پنهان(طَرْفٍ خَفِيٍّ : گوشه چشم) |
| ۱۵۵ | خَفِيّاً | به صورتی بسیارمخفی و پنهان |
| ۱۵۶ | خُفْيَةً | پنهاني |
| ۱۵۷ | خَفِيفاً | سبک |
| ۱۵۸ | خَلَا | آن دو خلوت کردند - گذشت(در عبارت"وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِيهَا نَذِيرٌ: هيچ امتی نبوده مگر آنکه در ميان آنان بيم دهنده ای گذشته است" |
| ۱۵۹ | خَلَائِفَ | جانشينان (خلائف جمع خليفه است . و خليفه بودن مردم در زمين در جمله "خلائف في الارض"به اين معنا است که هر لاحقي(ملحق شونده) از ايشان جانشين سابق شود و سلطه و توانايي بر دخل و تصرف و انتفاع از زمين داشته باشد، همان طور که سابقين بر اين کار توانايي و تسلط داشتند. به زبان ساده تر هر مالک زمینی در واقع جانشین مالک قبلی است و مالکیت خودش نیز به زودی به دیگری واگذار می شود) |
| ۱۶۰ | خِلَافَ | مخالفت - برعکس هم -بعدِ("فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَکُمْ وَأَرْجُلَکُم مِّنْ خِلَافٍ: سوگند که قطعًا دستهای شما و پاهایتان را از خلاف(دست راست و پای چپ یا بر عکس) به شدت و بسیار قطع می کنم(وزن تفعیل در فعل "أُقَطِّعَنَّ" و "أُصَلِّبَنَّ" دلالت بر زیادی و شدت آن قطع یا به دار آویختن دارد یعنی دست و پاهایشان را از بیخ قطع می کند و برای آزار بیشتر آنها را تکه تکه قطع می کند. خلاف هم قطع نمودن یعنی دست راست و پای چپ یا برعکس که به دلیل افزایش درد و رنج آنها بود با این کار وقتی از درد دست راست، بدنشان را به سمت چپ می چرخاندند جای زخم پای چپشان آنها را به ستوه می آورد و در هیچ وضعیتی آرام و قرار نداشتند از طرفی نسبت به حالتی که دست و پای موافق را ببرد نا متعادلتر شده و آزارشان بیشتر می شد و علت اینکه همه دست و پاهایشان را نمی برید این بود که مدت بیشتری زنده مانده و بیشتر زجر بکشند)") |
| ۱۶۱ | خِلاَفَکَ | بعدِ تو |
| ۱۶۲ | خَلَاقَ | بهره ونصيب |
| ۱۶۳ | خَلَّاقُ | بسيار خلق کننده(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۶۴ | خَلَاقِکُمْ | بهره ونصيبتان |
| ۱۶۵ | خَلاَقِهِمْ | بهره ونصيب آنان |
| ۱۶۶ | خِلَال | بین(در عبارت "فَجَاسُواْ خِلَالَ ٱلدِّيَارِ: پس جستجو کردند بین خانه ها(برای اینکه احدی زنده نماند درون هر خانه اتاق به اتاق دنبالشان می گشتند)") - دوستی بسیار نزدیک(در عبارت "مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لَّا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خِلَالٌ: از قبل آنکه روزي بيايد که در آن نه داد و ستدي است و نه دوستي بسیار نزدیکی". اصل آن از خُلة به معني فقر وحاجت است وبه رابطه دوستي که چنان نزديک باشد که انسان تنها حوائجش را به او بگويد نيز اطلاق مي گردد) |
| ۱۶۷ | خِلَالَکُمْ | در ميان شما |
| ۱۶۸ | خِلَالِهِ | دربين آن- لابه لای آن |
| ۱۶۹ | خِلاَلَهَا | دربين آن - لابه لای آن |
| ۱۷۰ | خِلَالَهُمَا | دربين آن دو- لابه لای آن دو |
| ۱۷۱ | خَلَتْ | گذشت(عبارت"أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِکُم" یعنی: امتهايي پیش از شما دورانشان سپری شد. اصل در معنای این کلمه "خالی کردن" است و خالی کردن مکان معنای خلوت کردن می دهد و خالی نمودن زمان همان گذشتن و سپری شدنش می باشد) |
| ۱۷۲ | خَلَتِ | گذشت(در عبارت "وَقَدْ خَلَتِ ٱلْقُرُونُ "در اصل ت ساکن بوده که چون در کنار ساکن يا تشديد کلمه بعد قرار گرفته به آن کسره داده اند. اصل در معنای این کلمه "خالی کردن" است و خالی کردن مکان معنای خلوت کردن می دهد و خالی نمودن زمان همان گذشتن و سپری شدنش می باشد) |
| ۱۷۳ | خُلَّةٌ | دوستي بسيار نزديک( اصل آن از خلة به معني فقر وحاجت است وبه رابطه دوستي که چنان نزديک باشد که انسان تنها حوائجش را به او بگويد نيز اطلاق مي گردد) |
| ۱۷۴ | خُلْدِ | ماندگار - دير پا - ماندگاری - جاودان- جاودانگی(از کلمه خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با کلمه خلود وصف ميکند، مثلا سنگهاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد ميخوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين ميرود) |
| ۱۷۵ | خَلَصُواْ | از جمع جدا شدند |
| ۱۷۶ | خُلَطَاءِ | شريکها ( چون مال خود را با هم مخلوط ميکنند) |
| ۱۷۷ | خَلَطُواْ | مخلوط کردند |
| ۱۷۸ | خَلَفَ | جانشين شد |
| ۱۷۹ | خَلْفٌ | جانشين |
| ۱۸۰ | خُلَفَاءَ | جانشينان |
| ۱۸۱ | خِلْفَةً | هر چيزي است که در جاي چيزي ديگر نشسته باشد و یا جایش را به دیگری خواهد داد - نوع خاصی جایگزینی(وزن فِعْلَة به معنی نوع خاصی از فعل می باشد مانند کلمه جلسة - که نوعي نشستن را مي رساند خِلْفَةً نیز به نوعي از جانشيني می گویند."وَهُوَ ٱلَّذِي جَعَلَ ٱللَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُورًا(فرقان۶۲): همچنین او کسی است که در شب و روز نوع خاصی جایگزینی قرار داد(این جایگزینی هم حالت چرخشی دارد و همچنین به حکمت پروردگار جای روز و شب به تدریج، با هم عوض می شود و اگر تبدیل روز به شب به صورت ناگهانی اتفاق می افتاد اختلاف ناگهانی درجه حرارت به زودی حیات را از روی زمین بر می چید) برای هر کس خواست که متذکر شود یا اراده ی شکرگزاری کردن نمود(امام صادق عليه السلام فرمودند : "هر چه در شب از تو فوت شد، قضايش را در روز به جای آر همچنان که پروردگار تعالی فرمود : "و هو الذي جعل الليل و النهار خلفة لمن اراد ان يذکر او اراد شکورا" يعني هر کس که بخواهد می تواند آنچه در شب از او فوت شده را در روز قضاء کند و آنچه در روز از او فوت شده را در شب به جای آورد")") |
| ۱۸۲ | خَلَفْتُمُونِي | جانشيني مرا کرديد |
| ۱۸۳ | خَلْفَکَ | پشت سر تو (آنان که بعد از تو مي آيند) |
| ۱۸۴ | خْلِفَکُمْ | پشت سر شما (آنان که بعد از شما مي آيند) |
| ۱۸۵ | خَلْفَنَا | پشت سر ما (آنان که بعد از ما مي آيند) |
| ۱۸۶ | خُلِّفُواْ | پس از رفتن دیگران بازمانده بودند(از ماده خلف به معناي باقي گذاردن بعد از رفتن است) |
| ۱۸۷ | خَلْفِهِ | پشت سرش |
| ۱۸۸ | خَلْفَهَا | پشت سرآن (آنان که بعد از آن مي آيند) |
| ۱۸۹ | خَلْفَهُمْ | پشت سرآنان (آنان که بعد از آنان مي آيند) |
| ۱۹۰ | خَلَقَ | آفريد- خلق کرد(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۹۱ | خَلْق | آفريدن- خلقت - خَلق(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است. عبارت "فَتَشَابَهَ ٱلْخَلْقُ عَلَيْهِمْ: که در این صورت(این تصور باطل نتیجه این است که) بر آنان خلقت مشتبه شده است" یعنی خلقت و آفرینش را با چیزی شبیه آن اشتباه گرفته اند مثلاً در زمان ما درون محفظه ای با شرائط شبیه سازی شده رحم پستانداران موجوداتی را پرورش داده اند و همین موضوع برخی را به اشتباه می اندازد که آنها موجودی را خلق نموده اند در حالی که اصل آن موجود یا همان نطفه اش که در ساختار ژنی آن تمامی اطلاعات لازم برای یک موجود کامل شدن مهیا است را از بدن موجود زنده دیگری که مخلوق پروردگار بوده، گرفته و تنها با مواد و عناصری که خود آنها نیز مخلوق پروردگار بوده اند شرایط رشد و نمو آن را فراهم کرده اند که این کارشان تفاوت چندانی با کاشتن دانه یک درخت ندارد همان طور که باغبانی که دانه درختی را کاشته نمی تواند ادعا کند که خالق این درخت تناور اوست ادعای خلقت این موجودات توسط انسان نیز خیال و توهمی بیش نیست) |
| ۱۹۲ | خُلِقَ | آفريده شد - خلق شد (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۹۳ | خُلُق | اخلاقها - رفتارها(جمع خُلق که هم معني با خَلق است با اين تفاوت که خَلق مختص به هيئتها و اشکال و صور ديدني است و خُلق مختص به قوا و اخلاقياتي است که با بصيرت درک ميشود، نه با چشم. "إِنْ هَـٰذَا إِلَّا خُلُقُ ٱلْأَوَّلِينَ(شعراء۱۳۷): (ادامه سخنان قوم حضرت هود علیه السلام در پاسخ موعظه های او)این نیست مگر اخلاق و رفتارهای پیشینیان(گوش ما از این حرفها پر است و در میان اقوام گذشته نیز عده ای این رفتار را از خود نشان داده اند که ادعای پیامبری کرده اند و چنین سخنانی را به پیشینیان ما گفته اند. واین قضیه پیامبری حقیقت ندارد و دلیلش برتری جویی برخی از انسانهاست که از قدیم رایج بوده است)") |
| ۱۹۴ | خَلَقْتَ | آفريدي-خلق کردي(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۹۵ | خَلَقْتُ | آفريدم-خلق کردم(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۹۶ | خُلِقَتْ | آفريده شد-خلق شد(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۹۷ | خَلَقْتُکَ | تورا آفريدم-تو را خلق کردم(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۹۸ | خَلَقْتَنِي | مرا خلق کردي(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۱۹۹ | خَلَقْتَهُ | اورا آفريدي-اوراخلق کردي(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۰ | خَلَقَکَ | تورا آفريد-تو را خلق کرد(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۱ | خَلْقُکُمْ | آفرينش شما - خلقت شما(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۲ | خَلَقَکُمْ | شما را آفريد-شما را خلق کرد(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۳ | خَلَقْنَا | آفريديم-خلق کرديم(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۴ | خَلَقْنَاکُمْ | شما را آفريديم-شما را خلق کرديم(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۵ | خَلَقْنَاهُ | اورا آفريديم-اوراخلق کرديم(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۶ | خَلَقْنَاهُم | آنان را آفريديم-آنان راخلق کرديم(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۷ | خَلَقَنِي | من را آفريدي-من راخلق کردي(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۸ | خُلِقُواْ | آفريده شدند-خلق شدند(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۰۹ | خَلَقُواْ | آفريدند-خلق کردند(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۱۰ | خَلَقَهُ | آن را خلق کرد - خلقش کرد(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است. "أَحْسَنَ کُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ: نیکو نمود هر چیزی را که خلقش کرد") |
| ۲۱۱ | خَلْقَهُ | آفرينشش - خلقتش(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۱۲ | خَلَقَهَا | آن را آفريد - آن را خلق کرد(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۱۳ | خَلَقَهُمْ | آنان را آفريد - آنان را خلق کرد(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۱۴ | خَلْقِهِنَّ | آفرينش آنان - خلقتشان(خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۱۵ | خَلَقَهُنَّ | آنان را آفريد(مؤنث) - آنان را خلق کرد(مؤنث) (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۲۱۶ | خَلَوْاْ | خلوت گزیدند(بعد از "اذا" : خلوت می گزینند. "خَلَوْاْ مِن قَبْلِکُم"پیش از شما بودند. اصل در معنای این کلمه "خالی کردن" است و خالی کردن مکان معنای خلوت کردن می دهد و خالی نمودن زمان همان گذشتن و سپری شدنش می باشد) |
| ۲۱۷ | خَلُّواْ سَبِيلَهُمْ | آنان را آزاد بگذارید (تخليه سبيل کنايه است از متعرض نشدن به کسي که در آن سبيل (راه) قرار دارد) |
| ۲۱۸ | خُلُودِ | ماندگاري-جاودانگي (کلمه خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با کلمه خلود وصف ميکند، مثلا سنگهاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد ميخوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين ميرود) |
| ۲۱۹ | خَلِيفَةً | جانشين (وقتي انساني سخن پروردگار را به مردم برساند و رفتار و گفتارش هميشه همان باشد که او مي پسندد چنين انساني خليفه پروردگار در زمين است که کسي نيست جز معصومين عليهم السلام، که مانند آيينه اي اوصاف الهي را به ديگران نشان مي دهند) |
| ۲۲۰ | خَلِيلًا | دوست بسيار نزديک و محرم راز( کلمه خليل از نظر مصداق، خصوصيتر از کلمه صديق است . چون دو نفر دوست همين که در دوستي و رفاقت صادق باشند، کلمه صديق بر آن دو صادق است، ولي به اين مقدار آن دو را خليل نمي گويند، بلکه وقتي يکي از آن دو را خليل ديگري مينامند، که حوائج خود را جز به او نگويد، چون خلّة که اصل این کلمه می باشد به معناي فقر و حاجت است.از امام رضا عليه السلام روايت آمده که فرمود : من از پدرم شنيدم که از پدرش امام صادق عليه السلام روايت ميفرمود که : آن جناب فرموده بود : اگر پروردگار متعال ابراهيم را خليل خود گرفت براي اين بود که نه هيچ سائلي را رد کرد و نه از احدي غير از پروردگار تعالی چيزي را درخواست نمود) |
| ۲۲۱ | خَمْرِ | هر مست کننده - هر چیزی که خماری بیاورد- انگور( هر چیزی که به منظور مست کردن درستش ميکنند و اصل در معناي آن "ستر: پوشيدن" است و اگر مسکر(مست کننده) را خمر و پوشاننده خواندند، بدين جهت است که عقل را ميپوشاند و نميگذارد خوب و بد و خير و شر را از هم تشخیص دهد، روپوشی که زنان با آن سر خود را ميپوشانند را هم به همين جهت خمار ميگويند، در عبارت "أَعْصِرُ خَمْراً " در سوره مبارکه یوسف، انگور را از این جهت "خمر" ناميده قرار بوده پس از فشردن و آب گرفتنش با آن شراب درست کنند. رسول الله صلي الله عليه و آله وسلّم فرموده است : "هر مسکري(مست کننده) حرام و هر مسکري خمر است" و امام کاظم علیه السلام فرموده اند: که هر چيزي که کار خمر را بکند خمر است. به این ترتیب آیات مربوط به تحریم شراب دلیل بر حرام بودن مواد مخدر نیز هستند. |
| پیش از نزول قرآن کریم شرابخواری به حدی در جامعه رواج پیدا کرده بود که اگر قرآن کریم به یکباره شراب را حرام اعلام می کرد، مردم نه تنها زیر بار قبول این حکم نمی رفتند بلکه به بقیه احکام اسلام نیز بی اعتنایی می نمودند به این ترتیب بود که ابتدا آیه شریفه ۴۳ از سوره مبارکه نساء نازل شد و از شرابخواری پیش از نماز نهی نمود و وقتی به اندازه کافی دلبستگی به قرآن و اسلام در جامعه ایجاد گردید آیات تحریم شراب از جمله آیه نود سوره مبارکه مائده نازل گردید بنا به روایتی از امام باقر علیه السلام در واقع شراب همیشه و در همه ادیان الهی حرام بوده منتها گاهی شرائط اجتماعی مانع از اعلان حکم آن شده است. در واقع عقل بشر او را از حیوانات متمایز نموده و شرائط را برای یک زندگی متمدن و اجتماعی فراهم نموده است و شراب و مواد مخدر با نابودی عقل او هر چند موقت، او را به دشمن اجتماع تبدیل می کند:" يُوقِعَ بَيْنَکُمُ ٱلْعَدَاوَةَ وَٱلْبَغْضَاءَ". کسی هم که در قمار به یک لحظه دار و ندارش را از دست می دهد، تعادل روانیش را از دست می دهد و به جان دیگران می افتد همچنین این دو اختراعِ شیطان، انسان را در برابر او بی سلاح می گرداند یعنی او را از یاد پروردگار و نماز غافل می کند.) | ||
| شباهت شرابهای بهشتی به شرابهای دنيايي در از خود بيخود شدن است منتها با خوردن شرابهای دنيا، شيطان اختيار خورنده شراب را به دست می گيرد و او را به پستی و رذالت می کشاند ولی نوشنده شراب بهشتی از خودش غافل شده و تمام توجه اش به پروردگار خويش جلب می گردد و اختیار خود را به او می سپارد که لذت و سعادت و کمالی بالاتر از اين نيست | ||
| ۲۲۲ | خُمُرِهِنَّ | رو سريهايشان("وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ: بنابراین باید که روسریهایشان را بر گریبانهایشان بیندازند("خُمُر" جمع خمار و خمار آن جامه ای است که زن با آن موی سرش را می پوشاند. اصل در معنای این کلمه پوشاندن است و به همین جهت به شراب و هرچه عقل را بپوشاند نیز "خَمر" می گویند. قبل از اسلام مرسوم بوده که زنان روسري مي پوشيدند ولي پايين آن را پشت سر مي انداختند در آيه شریفه ۵۹ سوره مبارکه احزاب به زنان مؤمن مي فرماید: "يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَالِکَ أَدْنَىٰ أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ: قسمتی از روسریهایشان را بر روی خودشان پیش بکشند آن(انداختن ادامه روسری بر روی گریبان) نزدیکتر است به اینکه شناخته شوند(مردم او را به عنوان یک زن مسلمان بشناسند) در نتیجه اذیت نشوند" در مورد شأن نزول این آیه گفته شده است تعدادی از زنان مسلمان که قصد شرکت در نماز جماعت ظهر به امامت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را داشتند از آنجا که در آن ساعت خلوت روز به دلیل گرمای بسیار خروج یک زن از خانه معمولی نبود، مورد اذیت و آزار افراد فاسد مدینه قرار گرفته بودند. قبل از اسلام مرسوم بوده که زنان روسری می پوشیدند ولی پایین آن را پشت سر |
| می انداختند در این آیه از زنان مؤمن می خواهد که طرز روسری پوشیدنشان را به شکلی قرار دهند که گریبانشان را بپوشاند و به این نحو از زنان غیر مسلمان متمایز گردند و شناخته شوند و مورد تعرض افراد فاسد قرار نگیرند به عبارت دیگر افراد فاسد آن زمان مدینه با دیدن این شکل روسری پوشیدن یک زن می فهمیدند که او زنی مسلمان و بنابراین پاک دامن است واهل فساد نیست بنابراین متعرض او نمی شدند وبه سراغ دیگران می رفتند(البته این سخن به این معنی نیست که هر زن بی روسری هرزه و فاسد باشد). در آیه شریفه ۳۱ سوره مبارکه نور مشخص می گردد که کاربرد اصلی این روسری، پوشاندن سینه و گریبان زنان است("وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ: بنابراین باید که روسریهایشان را بر گریبانهایشان بیندازند") بنابراین تصور برخی که گمان می کنند که این روسری باید به نحوی پوشیده شود که حتی یک تار مو و ذره ای بیشتر از قرص صورت نمایان نگردد، یک نظر افراطی و زیاده روی است. در واقع اصل در فلسفه و دلیل حجاب زنان بنا بر آیات قرآن کریم علامتی است برای مردان که به زنی که چنین نشانه ای دارد، طمع نداشته باشند چون او با این علامت(پوشاندن گریبان و سینه هایش علاوه بر | ||
| خُمُرِهِنَّ | پوشش معمول بدن)، اعلام نموده که اهل هرزگی نیست ولی متأسفانه در طول تاریخ مردان هوسبازی که حتی اگر از یک زن تنها چشم او معلوم باشد، باز هم تحریک می شوند به غلط ملاک حجاب زنان را تحریک نشدن مردان قرار داده خودسرانه و بدون سندی الهی برای پوشش زنان مقررات وضع نموده اند. واجب بودن حجاب به معنای مجوز اجباری کردن آن نیست در ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۶ صفحه ۵۱۰ (ترجمه استاد موسوی همدانی) آمده است: "زنان غير مسلمان و نيز کنيزان در آن دوره حجاب نداشتند و حجاب علامت زنان مسلمان بود و در نتيجه کسي متعرض آنان نمي شد... "با توجه به قول پروردگار تعالی که "لا اکراه فی الدین: هیچ اکراه و اجباری در دین نیست(آیه شریفه۲۵۶ سوره مبارکه بقره)" همچنین آیات شریفه ۹۹ سوره مبارکه یونس، ۲۸ سوره مبارکه هود، ۲۲ سوره مبارکه غاشیه که اجبار و اکراه را در دین ممنوع می کنند و رفتار پیامبر که در زمان حیاتشان در جامعه اسلامی حجاب را اجباری نکرده بود، بهتر است به جای پافشاری بر اجباری کردن حجاب، نگران عمل نکردن به | |
| این آیات شریفه و آیه شریفه یک از سوره مبارکه حجرات(يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَيِ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ: ای کسانی که ایمان آوردید بر الله و پيامبرش پيشی مگيريد) باشیم.ممکن است مخالفین این نظر به برخی احادیث یا روایات در این خصوص استناد کنند ولی خود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند که احادیث ما رابه قرآن عرضه کنید اگر موافق با قرآن بود بپذیرید و گرنه به دیوار بکوبید. از آنجایی که هر کس اختیار نگاهش را دارد بی حجابی تعرضی به حقوق دیگران محسوب نمی شود . البته قرآن کریم حتی در خصوص زنان مسلمان سالخورده وقتی مجوز می دهد که بدون سر انداز باشند با عبارت " غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ " جلوی افراط در بی حجابی را هم می گیرد یعنی اگر حجاب اجباری نیست مجوزی هم برای لخت و عریان ظاهر شدن در جامعه صادر نشده است) | ||
| ۲۲۳ | خَمْسَة | پنج - پنج تا هستند(در عبارت"يَقُولُونَ خَمْسَةٌ: می گویند پنج تا هستند") |
| ۲۲۴ | خَمْسِينَ | پنجاه |
| ۲۲۵ | خَمْطٍ | هر گياهي است که کمي تلخ مزه باشد و هر چه بگذرد، تلختر شود . |
| ۲۲۶ | خَنَازِيرَ | خوکها (جمع خنزير) |
| ۲۲۷ | خَنَّاسِ | آن چيز يا کسي که مرتب آشکار و پنهان مي شود ( صيغه مبالغه از مصدر خنوس است که به معناي اختفاي بعد از ظهور است) |
| ۲۲۸ | خِنْزِيرِ | خوک |
| ۲۲۹ | خُنَّسِ | آن چيزها يا کساني که پس از ظاهر شدن، مخفی می گردند( جمع خانس از مصدر خنوس است که به معناي اختفاي بعد از ظهور است) |
| ۲۳۰ | خُوَارٌ | صدا و آواز گوساله |
| ۲۳۱ | خَوَالِفِ | آن کسانی که پس از رفتن دیگران بنشینند (در جمله "رَضُواْ بِأَن يَکُونُواْ مَعَ ٱلْخَوَالِفِ ":مقصود از خوالف آن افرادي هستند که طبعا از امر جهاد متخلفند و بايد هم باشند، مانند زنان و کودکان و بيماران و کساني که در اعضاي خود نقصي دارند) |
| ۲۳۲ | خَوَّانٍ | بسيار خيانت کار |
| ۲۳۳ | خَوْضٍ | داخل شدن در سخن باطل (خوض به معناي داخل شدن در سخن باطل همچنين ورود در آب و عبور کردن در آن است، ولي به طور استعاره در ورود در امور و کارها نيز استعمال ميشود و در قرآن کریم بیشتر در مورد کارهای مذموم و ناپسند استعمال شده است) |
| ۲۳۴ | خَوْضِهِمْ | صحبتهاي بيهوده و باطلشان (خوض به معناي داخل شدن در سخن باطل همچنين ورود در آب و عبور کردن در آن است، ولي به طور استعاره در ورود در امور و کارها نيز استعمال ميشود و در قرآن کریم بیشتر در مورد کارهای مذموم و ناپسند استعمال شده است) |
| ۲۳۵ | خَوْفٌ | انتظار ضرر- ترس("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود") |
| ۲۳۶ | خَوْفِهِمْ | ترسشان("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود") |
| ۲۳۷ | خَوَّلْنَاکُمْ | به شما بخشيديم |
| ۲۳۸ | خَوَّلْنَاهُ | به او بخشيديم |
| ۲۳۹ | خَوَّلَهُ | به او بخشيد |
| ۲۴۰ | خِيَاطِ | سوزن خياطي |
| ۲۴۱ | خِيَامِ | خيمه ها |
| ۲۴۲ | خِيَانَةً | خيانت(کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار ميبرند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار ميبرند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است) |
| ۲۴۳ | خِيَانَتَکَ | خيانت به تو (کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار ميبرند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار ميبرند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است) |
| ۲۴۴ | خَيْرٌ | خير- بهتر - مال(اصل در معناي کلمه "خير" همان انتخاب است و اگر ما چيزي را خير ميناميم، بدان جهت است که آنرا با غير آن مقايسه ميکنيم و يکي از آن دو را انتخاب نموده و ميگوئيم اين خير است چون بهتر از بقیه هدف و مقصد ما را تامين می کند) |
| ۲۴۵ | خَيْرَاتِ | خيرها -اعمال صالح -مالهايي که در راه خدا صرف مي شود(اصل در معناي کلمه "خير" همان انتخاب است و اگر ما چيزي را خير ميناميم، بدان جهت است که آنرا با غير آن مقايسه ميکنيم و يکي از آن دو را انتخاب نموده و ميگوئيم اين خير است چون بهتر از بقیه هدف و مقصد ما را تامين می کند) |
| ۲۴۶ | خِيَرَةُ | انتخاب (اصل در معناي کلمه "خير" همان انتخاب است و اگر ما چيزي را خير ميناميم، بدان جهت است که آنرا با غير آن مقايسه ميکنيم و يکي از آن دو را انتخاب نموده و ميگوئيم اين خير است چون بهتر از بقیه هدف و مقصد ما را تامين می کند) |
| ۲۴۷ | خَيْطُ | رشته - خط |
| ۲۴۸ | خِيفَةً | نوعي ترس (که با ترسهاي معمولی متفاوت باشد. در واقع ترس از پروردگار ترس از خود است ترس از اينکه نفست تو را وادار به نافرماني از آن مهرباني کند که هر چه داري از اوست و در نتيجه از رحمت خاصش بي نصيب شوي. در عبارت " فاوجس منهم خيفة " ايجاس خيفه در نفس، احساس آن است، البته آن احساسي که خفيف و پنهاني باشد، يعني آثارش در رنگ پوست آدمي بروز نکند وبراي همين کلمه خيفه را نکره آورده به اين معني که در نفس خود نوعي ترس احساس نمود که خيلي قابل اعتناء نبود چون اين ترس هيچ تأثيري در چهره و رفتار حضرت ابراهیم عليه السلام، نداشت) |
| ۲۴۹ | خِيفَتِهِ | ترس او (خيفة : نوع خاصي ترس) |
| ۲۵۰ | خَيْلِ | اسبها (گاهي مجازاً به اسب سوار هم اطلاق ميشود) |
| ۲۵۱ | خَيْلِکَ | سواره هايت - اسبهایت( "خَيْلِ" در اصل به معنی اسبهاست ولی گاهي مجازاً به اسب سوارها نیز اطلاق ميشود. در عبارت "وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِکَ وَرَجِلِکَ "ياوران شيطان،گروهي که چابکتر و کار آمد ترند را به لشکر سواره شيطان تشبيه کرده و آنها که ضعيف تر و کم اثرترند، به لشکر پياده) |