قرآن کریم
ل

واژه‌های قرآنی — حرف لام

۱۲۲۱ واژه با معنای فارسی
ردیفواژه قرآنیمعنای فارسی
۱ٱللَّهمعبودی که واله و عاشقش می شوند چون همه خوبیها را دارد و هیچ بدی در او نیست- واجب الوجودي (کسی که حتماً باید باشد و نبودنش غیر ممکن است) که همه ي خوبيها را دارد و هيچ بدي در او نيست لذا عقول بشر در شناسائي او حيران و سرگردان است وفقط اوست که شايسته ي پرستش است (لفظ جلاله ي الله اصلش" ٱلْـإله "بوده، که همزه دومي در اثر کثرت استعمال حذف شده و بصورت الله در آمده است و کلمه "إله "يا از ماده ألـَهَ که به معناي پرستش است،مي باشد (وقتي مي‏گويند اله الرجل و يا اَلَهَ، معنايش اين است که فلاني عبادت و پرستش کرد)يا از ماده ي " وله " به معني تحير و سرگرداني و کلمه نامبرده بر وزن فِعال به معناي مفعول ( مالوه) است، همچنان که کتاب به معناي مکتوب ( نوشته شده) مي‏باشد . و اگر خداي را"إله "گفته‏اند، چون مالوه و معبود است و يا به دلیل آن است که عقول بشر در شناسائي او حيران و سرگردان است .کلمه "الله"، علم و اسم خاص خدا (آفريننده ي همه چيز)است و بر کسي يا چيز ديگري تعلق نمي گيرد. کلمه "خدا" که در اصل مخفف "خود آ(کسی که خودش آمده)" معادل مناسبی برای کلمه الله نیست چون پروردگار متعال همیشه بوده و نیامده است و ابتدا و آغازی برای وجودش نیست)
۲ٱللَّهُمَّبار الها- يا الله(معبودی که واله و عاشقش می شوند چون همه خوبیها را دارد و هیچ بدی در او نیست) - ای الله(لفظ جلاله ي الله اصلش" ٱلْ إله "بوده، که همزه دومي در اثر کثرت استعمال حذف شده و بصورت الله در آمده است و کلمه "إله "يا از ماده ألـَهَ که به معناي پرستش است،مي باشد (وقتي مي‏گويند اله الرجل و ياله، معنايش اين است که فلاني عبادت و پرستش کرد)يا از ماده ي " وله " به معني تحير و سرگرداني و کلمه نامبرده بر وزن فِعال به معناي مفعول ( مالوه) است، همچنان که کتاب به معناي مکتوب ( نوشته شده) مي‏باشد . و اگر خداي را"إله "گفته‏اند، چون مالوه و معبود است و يا به دلیل آن است که عقول بشر در شناسائي او حيران و سرگردان است .کلمه "الله"، علم و اسم خاص خدا (آفريننده ي همه چيز)است و بر کسي يا چيز ديگري تعلق نمي گيرد. کلمه "خدا" که در اصل مخفف "خود آ(کسی که خودش آمده)" معادل مناسبی برای کلمه الله نیست چون پروردگار متعال همیشه بوده و نیامده است و ابتدا و آغازی برای وجودش نیست))
۳لـِبراي(مانند "لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ مِنْهُمْ وَٱتَّقَوْاْ أَجْرٌ عَظِيمٌ: براي کساني که از آنان نيکي کردند و تقوا پيشه نمودند اجري هميشه و بي اندازه بزرگ است")
برای اینکه – تا - برای این بود که- به این دلیل بود که(در این حالت قبل از یک فعل مضارع منصوب قرار می گیرد و در واقع بعد از آن حرف اضافه "أَنْ" حذف گردیده است مانند : "کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْکَ لِتُخْرِجَ ٱلنَّاسَ مِنَ ٱلظُّلُمَاتِ إِلَى ٱلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ : کتابی است که نازلش کردیم به سوی تو تا مردم را از ظلمتها به سوی نور خارج کنی به اذن و اجازه پروردگارشان". "فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ ٱلْئَاخِرَةِ لِيَسُوءُواْ وُجُوهَکُمْ: پس بر این اساس(جملات قبلی که نیکی و بدی هر کسی گریبانگیر خود او می شود و به دلیل بازگشت بنی اسرائیل به کردار بد گذشته خود) هنگامی که وعده دیگر(دومین وعده ای که در تورات در مورد دو طغیان عظیم قوم یهود آمده بود و عذاب آنها به دست قومی دیگر) آمد به این دلیل بود که اندوهگین نماید چهره های شما را(عذاب الهی سبب شد تا چهره هایی که شادمان از گناه بودند، اندوهناک گردند)")
باید که(ترکيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساکن مي شود مثل "وَلْتَنظُرْ: باید که بنگرد")
به – به سوی - تا به(مانند عبارت "هُمْ لِلْکُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمَانِ: آنان امروز به کفر نزديک‏ترند تا به ايمان"یا عبارت "قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ : موسی به قومش گفت"
به دلیل، به موجب- به جهت( مثل "لِسَعْيِهَا رَاضِيَةٌ: به موجب سعیشان راضی هستند")
۴لـَحتماً - البته - سوگند مي خورم يا مي خوريم(در عباراتي نظير "لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ: سوگند مي خوريم که اگر شما خارج شديد ما هم با شما خارج مي شويم". گاهی برای زیبایی جمله،حرف"لـَ "از ابتدای جمله به اول کلمات بعدی منتقل می شود که به آن لام مزحلقه(دور افتاده) می گویند ولی در ترجمه آن را به همان ابتدا منتقل می کنیم مثل "إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَىٰ : سوگند که به یقین بر ما واجب است، هدایت نمودن")
برای، به(در "لَکَ، لکِ، لَکم، لَکما، لَنا، لَه،لهما، لََهم،لَهُنَّ")
راستی که("فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ ءَاتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَـٰذَا نَصَبًا: پس وقتی آن دو گذشتند(از آن محل دور شدند) به جوانش(جوانی که او را همراهی و یاری می نمود که بنا به روایتی از امام باقر نامش یوشع بن نون و جانشین آن حضرت(علیهم السلام) بوده است)، (موسی)گفت: "غذاي صبحگاهيمان(غداء يعني هر غذايي که با آن چاشت کنند و چاشت حدود ساعت ۹ صبح امروزي خورده مي شود) را بیاور راستی که چقدر از این سفرمان رنج و مشقت دیدیم"(این همه جستجو کردیم و به مقصودمان هم نرسیدیم و خستگی به تنمان ماند)")
۵لُّؤْلُؤمرواريد
۶لِئَلَّاترکیب لـِ + أَنْ + لا
۷لَئِنِسوگند مي خورم يا مي خوريم اگر(حرکت نون به دليل تقارن آن با حرف ساکن و تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۸لَئِنْسوگند مي خورم يا مي خوريم اگر
۹لَانه ( اگر در تركيب با افعال به كار رود چنانچه در آخر فعل تغيير ايجاد كند ( جزم دهنده باشد) معناي نهي به اصل فعل اضافه مي كند مثلاً "رَبِّ فَلَا تَجْعَلْنِي فِي ٱلْقَوْمِ ٱلظَّالِمِينَ " كه يعني "پروردگارم مرا در ميان قوم ظالم قرار نده"كه در اينجا آخر فعل را ساكن نموده است . البته در مورد جمع مؤنث آخر فعل بدون تغيير مي ماند مانند "وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ ". از طرفي بايد توجه داشت كه ممكن است تغيير در آخر فعل (جزم) به دليل وجود "لا"نباشد كه در آن صورت نيز معني نهي نمي دهدمانند "أَن يَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ ٱللَّهِ وَلَا يَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ "كه جزم "يرغبوا" به دليل وجود "أن"در ابتداي عبارت بوده است گرچه ممكن است از هر دو طريق هم جزم بگيرد مانند عبارت "أَلَّا تَتَّخِذُواْ مِن دُونِي وَکِيلاًَ "كه هم لا ي نهي بوده و جزمش داده و هم " أن " ناصبه ودر عبارت "إِن يَرَوْاْ کُلَّ ءَايَةٍ لَّا يُؤْمِنُواْ بِهَا " جزمش به دليل جواب شرط بودن است.
چنانچه در آخر فعلي كه با آن تركيب شده تغييري ايجاد نكند معني نفي به اصل فعل اضافه مي كند مانند عباراتي نظير"قَالَ ٱلَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ "كه "يعني آنانكه نمي دانند، گفتند"و اگر مستقل وبدون تركيب با افعال بيايد معني " نه" مي دهد مانند "وَلَا ٱلضَّالِّينَ " (ونه گمراهان))
۱۰لَا ٱجْتَبَيْتَهَاآن را انتخاب نکردي و جمع ننمودی (باب افتعال از جباية و به معناي جمع آوري کردن است. عبارت "وَإِذَا لَمْ تَأْتِهِم بِئَايَةٍ قَالُواْ لَوْلَا ٱجْتَبَيْتَهَا" یعنی : و وقتی آیه ای برایشان نیاوری می گویند: چرا آن را انتخاب نکردی و جمع ننمودی؟(طعنه می زدند که چرا چیزی انتخاب نکردی و از این طرف و آن طرف جمع ننمودی که به اسم آیات پروردگار برایمان بخوانی))
۱۱لَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَبه مجاهده و کارهاي دشوار اقدام نکرد (از اقتحام به معني :با سرعت وفشار وشدت در چيزي داخل شدن)
۱۲لَا أَبْرَحُآرام نگيرم - کنار نمی کشم (اصل در معنی این کلمه کنار کشیدن است. درعبارت "لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ ٱلْبَحْرَيْنِ: کنار نمی کشم و آرام نمی گیرم تا برسم به محل جمع شدن آن دو دریا" منظور این است که تا رسیدن به مقصدم دست از جستجو نمی کشم و عبارت "فَلَنْ أَبْرَحَ ٱلْأَرْضَ : پس این سرزمین را ترک نمی کنم")
۱۳لَا أَتَّبِعُپيروي نمي کنم - متابعت نمي کنم
۱۴لَا أَجِدُنمي يابم
۱۵لَا أُحِبُّدوست ندارم
۱۶لَا أَخَافُنمي ترسم
۱۷لَا أَدْرَاکُم بِـآگاهتان نمي کرد
۱۸لَا أَرَينمي بينم
۱۹لَا أَسْأَلُکُمْاز شما در خواست نمي کنم (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۲۰لَا أُشْرِکُشريک نمي سازم(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۲۱لَا أُشْرِکَتا شريک نسازم - که شرک نورزم(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۲۲لَا أَشْهَدُگواهي نمي دهم (کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در جريان و اطلاع يافتن از آن است. وقتي مي‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم ، يعني حاضر بودم و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم و شاهد ماه رمضان بودن در عبارت"فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ ٱلشَّهْرَ "، به اين معنا است که انسان همچنان زنده و هوشيار بماند ، تا ماه رمضان فرا رسد و آدمي از فرا رسيدنش آگاه شود و اين شهادت هم نسبت به تمامي ماه صادق است و هم نسبت به بعضي از آن. همچنین شاهد به کسی که وجودش اثبات کننده یک مدعاست نیز می گویند )
۲۳لَا أُضِيعُضايع نمي کنم
۲۴لَا أَعْبُدُنمي پرستم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۲۵لَا أُعَذِّبُهُاورا عذاب نکنم
۲۶لَا أَعْصِينافرماني نمي کنم - عصیان نمی کنم(عصيان، در لغت به معناي تحت تاثير قرار نگرفتن و يا به سختي قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود کسرته فعصي معنايش اين است که من آن چيزرا شکستم، ولي نشکست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناي متاثر نشدن است و عصيان امر و نهي هم به همين معنا است و اين هم در مخالفت دستورات واجب صادق است و هم در مورد به کار نبستن راهنماييهاي خير خواهانه)
۲۷لَا أَعْلَمُنمي دانم (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۸لَا أُقْسِمُقسم نخورم(نيازی به سوگند نيست ولي سوگند مي خورم)
۲۹لَا أَقُولَكه نگويم
۳۰لَا أَقُولُنمي گويم
۳۱لَا أَقُولَ عَلَىکه نسبت ندهم به
۳۱لَا أَکُونَتا نباشم
۳۲لَا أَمْلِکُندارم - مالك نيستم
۳۳لَا أَنتُمْ تَحْزَنُونَنه شما اندوهگين مي شويد(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۳۴لَا أُنزِلَنازل نشد(دفعتاً)
۳۵لَا تُؤَاخِذْنَامارا مؤاخذه مکن (کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۳۶لَا تُؤَاخِذْنِيمرا باز خواست نكن - مرا مؤاخذه نكن (کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۳۷لَا تُؤْتُواْندهيد
۳۸لَا تُؤْتُونَهُنَّبه آن زنان نمي دهيد
۳۹لَا تُؤْمِنُواْاطمينان نورزيد - اعتماد نکنيد-ايمان نياوريد(درعبارت "قُلْ ءَامِنُواْ بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُواْ إِنَّ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَيٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً: بگو: "شما به آن ایمان بیاورید یا ایمان نیاورید به یقین کسانی که آن علم(علم به آیات الهی) از قبلش(علم به سایر کتب آسمانی قبل از قرآن کریم) به آنها داده شد وقتی بر آنان تلاوت شود سجده کنان تا به چانه ها بر خاک می افتند"، چون شرط واقع شده براي جمله بعدي جزم گرفته. ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست)
. امام علی علیه السلام می فرمایند: ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است
۴۰لَا تُؤْمِنُونَايمان نمي آوريد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست.امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۴۱لَا تَأْتِيکُمْبه سراغ شما نمي آيد - نزد شما نمي آيد
۴۲لَا تَأْتِينَابر ما نمي آيد- به سراغ ما نمي آيد
۴۳لَا تَأْتِيهِمْنزد آنان نمي آمدند (چون در عبارت "إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَيَوْمَ لَا يَسْبِتُونَ لَا تَأْتِيهِمْ " بعد از" إذ "آمده ماضي،معني شده است)
۴۴لَا تَأْخُذْنگير(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۵لَا تَأْخُذْکُمشما را نگيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۶لَا تَأْخُذُواْنگيريد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷لَا تَأْخُذُهُاو را نمي گيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۸لَا تَأْسَاندوه مخور- تأسف نخور
۴۹لَا تَأْسَتأسف نخور
۵۰لَا تَأْسَوْاْتأسف نخوريد
۵۱لَا تَأْکُلُواْکه نمي خوريد
۵۲لَا تَأْکُلُواْنخوريد
۵۳لَا تَأْکُلُونَنمي خوريد
۵۴لَا تَأْکُلُوهَاآن را نخوريد
۵۵لَا تَأْمَنَّاما را امين نمي داني
۵۶لَا تُبَاشِرُوهُنَّبا آن زنان آميزش نکنيد("وَلَا تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاکِفُونَ فِي ٱلْمَسَاجِدِ: و درحالی که در مساجد معتکف و مقیم(اعتکاف به معنی رو کردن به چیزی و قرار گرفتن نزد آن به جهت بزرگداشت و تعظیم آن چیز می باشد) هستید با زنان آمیزش نکنید(اصل در معنای "لَا تُبَاشِرُوهُنَّ" نوعی تماس با دیگری است که در آن بشرة(پوست) آنها مستقیمًا به هم بخورد و کنایه از رابطه جنسی است که به جهت رعایت عفت کلام در قرآن کریم از این کلمه استفاده شده است)")
۵۷لَا تَبْتَئِسْاندوهگين نباش-غم و اندوه به خود راه نده و احساس شرمساری نکن- سرخورده نباش(از کلمه ابتئاس به معنی غم و اندوه به خود راه دادن و مصدر باب افتعال از ماده بؤس است ، و بؤس به معناي اندوهي توأم با ذلت و خضوع است. از عبارت "فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا کَانُواْ يَعْمَلُونَ : پس غم و اندوه به خود راه نده و احساس شرمساری نکن به واسطه آنچه عمل می کردند"، معلوم می شود بن یامین وقتی ماجرای رفتار برادران با یوسف را برای عزیز مصر یا همان یوسف، بازگو کرد از کار برادرانش، احساس شرمندگی نمود که حضرت یوسف با معرفی خود به این شرمندگی پایان داد)
۵۸لَا تَبْخَسُواْكم نكنيد - نکاهيد(از "بخس "به معناي نقص در وزن و اندازه‏گيري است و به معناي کم گذاشتن و حيف و ميل کردن مال مردم است)
۵۹لَا تُبَذِّرْاسراف و بریز و بپاش بسیار نکن(تبذير به معناي پاشيدن با اسراف است(از معانی باب تفعیل کثرت و زيادی است) و در اصل از بذر افشاني گرفته شده است، منتهي فرقي که با آن دارد اين است که افشاندن در آنجا به منظور استفاده است و در اسراف به منظور افساد و به همين جهت در هر جا که به منظوراصلاح باشد تبذير گفته نمي‏شود، هر چند که زياد باشد)
۶۰لَا تَبَرَّجْنَدر برابر مردم ظاهر نشويد (ازکلمه تبرج به معناي ظاهر شدن در برابر مردم است، همان طور که برج قلعه براي همه هويدا است)
۶۱لَا تَبْسُطْهَاآن را باز نکن -آن را بسط نده("وَلَا تَجْعَلْ يَدَکَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِکَ وَلَا تَبْسُطْهَا کُلَّ ٱلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَّحْسُوراً: دستت را به صورت بسته به گردنت قرار نده(خسيس نباش) و آن را به هر گشودنی، نگشا(هر آنچه داری را بخشش نکن) که در اين صورت می نشينی(افسرده در گوشه ای می نشينی) در حالی که سرزنش شده و تهيدستی")
۶۲لَا تُبْصِرُونَدارای بصیرت و بینایی نمی شوید(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است)
۶۳لَا تُبْطِلُواْباطل نکنيد
۶۴لَا تَبْغِطلب نکن
۶۵لَا تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّاز آن زنان بهانه جويي نکنيد("فَلَا تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا" : پس به دنبال بهانه جویی از آن زنان نباشید)
۶۶لَا تُبْقِيباقي نمي گذارد
۶۷لَا تَبْکُونَگريه نمي کنيد
۶۸لَا تَتَبَدَّلُواْتبديل نکنيد
۶۹لَا تَتَّبِعْپيروي نكن
۷۰لَا تَتَّبِعِپيروي نکن ( حرف عين به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۷۱لَا تَتَّبِعَانِّشما دو نفرحتماً پيروي نكنيد
۷۲لَا تَتَّبِعَنِبه دنبال من نیامدی("أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي: که به دنبال من نیایی؟ آیا به این معنی نیست که از دستورم سرپیچی کردی؟")
۷۳لَا تَتَّبِعُواْپيروي نکنيد
۷۴لَا تَتَّخِذُواْنگيريد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۷۵لَا تَتَذَکَّرُونَمتذکر نمي شويد - يادآور نمي شويد ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۷۶لَا تَتَفَرَّقُواْگروه گروه نشويد - متفرق نشويد (از فرق به معناي جدا کردن چيزي از چيز ديگر است، به طوري که از يکديگر متمايز شوند)
۷۷لَا تَتَفَکَّرُونَتفکر نمي کنيد - نمي انديشيد
۷۸لَا تَتَّقُونَنمي پرهيزيد - پروا نمي كنيد - نمي ترسيد -خود را حفظ نمي کنيد (کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۷۹لَا تَتَمَنَّوْاْتمنّا نکنيد
۸۰لَا تَتَنَاجَوْاْنجوا نکنيد-گفتگوي سري وپنهاني نکنيد
۸۱لَا تَتَوَلَّوْاْرو برمگردانيد - اعراض نکنيد - دوستي نکنيد
۸۲لَا تُجَادِلْ عَندفاع نکن از
۸۳لَا تُجَادِلُواْمجادله نکنيد (مجادله: اصرار در بحث و پافشاري کردن در يک مساله براي اثبات برتری رأي و نظر خود نسبت به طرف مقابل)
۸۴لَا تَجْأَرُواْناله و فرياد نکنيد-نعره نزنيد
۸۵لَا تَجِدُنمي يابي
۸۶لَا تَجِدُواْنمي يابيد
۸۷لَا تُجْزَوْنَجزا داده نمي شويد (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۸۸لَا تَجْزِيجزا نمي گيرد(مؤنث) (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۸۹لَا تَجَسَّسُواْتجسّس نکنيد
۹۰لَا تَجْعَلْقرار نده (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۹۱لَا تَجْعَلْنَامارا قرار نده (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۹۲لَا تَجْعَلْنِيمرا قرار نده (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۹۳لَا تَجْعَلُواْقرار ندهيد (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۹۴لَا تَجُوعَکه گرسنه نشوي
۹۵لَا تَجْهَرْبسیار آشکار نکن(جهر:ظهور هر چيزي در حد کمال براي يکي ازحواس آدمي .عبارت"وَلَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِکَ " يعني نمازت را با صداي بلند نخوان)
۹۶لَا تَجْهَرُواْباصداي بسيار بلند نگوييد
۹۷لَا تَحَاضُّونَيکديگر را تشويق نمي کنيد
۹۸لَا تُحِبُّونَدوست نداريد
۹۹لَا تُحَرِّکْحرکت نده
۱۰۰لَا تُحَرِّمُواْحرام نكنيد - ممنوع نكنيد (حكم به حرام وممنوع بودن ندهيد)
۱۰۱لَا تَحْزَنْغم مخور(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند، چه اندوه از امري که واقع شده و چه از آن چه بخواهد واقع شود)
۱۰۲لَا تَحْزَنَتا (آن زن)غصه نخورد(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۱۰۳لَا تَحْزَنُواْاندوهگين نشويد(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۱۰۴لَا تَحْزَنِيغم مخور(مؤنث)(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۱۰۵لَا تَحْسَبَنَّاصلاً مپندار
۱۰۶لَا تَحْسَبَنَّهُاصلاً مپندار آن
۱۰۷لَا تَحْسَبَنَّهُمْاصلاً مپنداركه آنها
۱۰۸لَا تَحْسَبُوهُمپنداريد كه آن
۱۰۹لَا تُحْصُوهَانمي توانيد مقدار آن را مشخص کنيد
۱۱۰لَا تَحِلُّحلال نيست (اصلش ازکلمه حِلّ به معناي باز کردن گره است)
۱۱۱لَا تَحْلِقُواْنتراشيد
۱۱۲لَا تُحِلُّواْحلال نشماريد (اصلش ازکلمه حِلّ به معناي باز کردن گره است)
۱۱۳لَا تَحْمِلُقدرت ندارند بر عهده بگيرند
۱۱۴لَا تَحْمِلْ عَلَيْنَابر دوشمان منه
۱۱۵لَا تُحَمِّلْنَابرما تحميل نکن
۱۱۶لَا تَحْنَثْعهد شکني نکن
۱۱۷لَا تُخَاطِبْنِيبامن سخن مگو- مرا مخاطب قرار نده
۱۱۸لَا تَخَافُنمي ترسي (خوف:انتظار ضرر. "فَـٱضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقًا فِي ٱلْبَحْرِ يَبَسًا لَّا تَخَافُ دَرَکًا وَلَا تَخْشَىٰ:
آنگاه برایشان راهی در آن دریا بزن به صورت خشکی(نه تنها راهی برایشان از میان آن دریا باز کن بلکه کف آن راه را نیز خشک نما تا به راحتی عبور کنند. "يَبَس" به محلي گويند که قبلا آب در آن بوده و سپس خشک شده است) از رسیدنی هرچند اندک از سوی تعقیب کنندگان نمی ترسی و همچنین از آنچه پیش رو داری نمی ترسی(خوف و خشیت هر دو به معنای ترسیدن است ولی تفاوت ظریفی که دارند این است که خشیت در مورد ترس از واقعه ای است که انتظار وقوعش را در آینده دارند و واقع شدن یا نشدنش برای کسی که از آن می ترسد، دارای اهمیت بسیار است در اینجا هم "لَا تَخَافُ" در مورد ترس از لشکر فرعون است که در تعقیبشان بوده و "لَا تَخْشَىٰ" این نگرانی را رفع می کند که مبادا این ستونهایی از آب که در دو سوی راه عبورشان افراشته شده قبل از اینکه به ساحل برسند، فرو ریزد. استفاده از فعل مضارع به جای فعل امر، در فارسی هم معمول است مثلاً به جای اینکه بگویند: "اینجا بنشین تا من بر گردم" برای تأکید بیشتر و خاطر نشان نمودن اینکه نباید جز این باشد، می گویند: "اینجا می نشینی تا من بر گردم")
۱۱۹لَا تَخَافَاشما دو نفر نترسيد (خوف:انتظار ضرر)
۱۲۰لَا تُخَافِتْپنهان و مخفي نكن(کلمه خفت که مصدر تخافت باب تفاعل آن است، به معناي کتمان و پنهان کردن چيزي است)
۱۲۱لَا تَخَافُواْنترسيد (خوف:انتظار ضرر)
۱۲۲لَا تَخَافُواْکه نترسيد (خوف:انتظار ضرر)
۱۲۳لَا تَخَافُونَنمي ترسيد (خوف:انتظار ضرر)
۱۲۴لَا تَخَافُوهُمْاز آنان نترسيد (خوف:انتظار ضرر)
۱۲۵لَا تَخَافِينترس (خطاب به مؤنث) (خوف:انتظار ضرر)
۱۲۶لَا تَخْتَصِمُواْمخاصمه نكنيد
۱۲۷لَا تُخْرِجُونَبيرون نکنيد (عبارت"وَلَا تُخْرِجُونَ أَنفُسَکُم مِّن دِيَارِکُمْ"يعني : يكديگر را از خانه هاي خود آواره نكنيد)
۱۲۸لَا تُخْرِجُوهُنَّآن زنان را بيرون نکنيد
۱۲۹لَا تُخْزِنَاخوار و رسوايمان نکن(خزي : هر پستي که انسان از آن شرم داشته باشد)
۱۳۰لَا تُخْزِنِيمرا خوار و رسوا نگردان -مرا شرمسار نکن(خزي : هر پستي که انسان از آن شرم داشته باشد)
۱۳۱لَا تُخْزُونِمرا خوار و بي مقدار نسازيد - مرا شرمسار نکنيد(مخفف "لَا تُخْزُونِي".خزي : هر پستي که انسان از آن شرم داشته باشد)
۱۳۲لَا تُخْسِرُواْنكاهيد - كم نكنيد(خسران نقص در اصل مال است)
۱۳۳لَا تَخْشَوُاْنترسيد(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند)
۱۳۴لَا تَخْشَوْهُمْاز آنان نترسيد(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند)
۱۳۵لَا تَخْشَىٰنمي ترسي("فَـٱضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقًا فِي ٱلْبَحْرِ يَبَسًا لَّا تَخَافُ دَرَکًا وَلَا تَخْشَىٰ: آنگاه برایشان راهی در آن دریا بزن به صورت خشکی(نه تنها راهی برایشان از میان آن دریا باز کن بلکه کف آن راه را نیز خشک نما تا به راحتی عبور کنند. "يَبَس" به محلي گويند که قبلا آب در آن بوده و سپس خشک شده است) از رسیدنی هرچند اندک از سوی تعقیب کنندگان نمی ترسی و همچنین از آنچه پیش رو داری نمی ترسی(خوف و خشیت هر دو به معنای ترسیدن است ولی تفاوت ظریفی که دارند این است که خشیت در مورد ترس از واقعه ای است که انتظار وقوعش را در آینده دارند و واقع شدن یا نشدنش برای کسی که از آن می ترسد، دارای اهمیت بسیار است در اینجا هم "لَا تَخَافُ" در مورد ترس از لشکر فرعون است که در تعقیبشان بوده و "لَا تَخْشَىٰ" این نگرانی را رفع می کند که مبادا این ستونهایی از آب که در دو سوی راه عبورشان افراشته شده قبل از اینکه به ساحل برسند، فرو ریزد. استفاده از فعل مضارع به جای فعل امر، در فارسی هم معمول است مثلاً به جای اینکه بگویند: "اینجا بنشین تا من بر گردم" برای تأکید بیشتر و خاطر نشان نمودن اینکه نباید جز این باشد، می گویند: "اینجا می نشینی تا من بر گردم"))
۱۳۶لَا تَخْضَعْنَخضوع نکنيد (عبارت "فَلَا تَخْضَعْنَ بِـٱلْقَوْلِ "يعني با کرشمه وناز سخن نگوييد)
۱۳۷لَا تَخُطُّهُآن را نمي نویسی(از ماده خط است به معناي نوشتن است. "وَمَا کُنتَ تَتْلُواْ مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِکَ إِذًا لَّـٱرْتَابَ ٱلْمُبْطِلُونَ(عنکبوت۴۸): و از قبل آن هیچ کتابی نمی خواندی همچنین آن را با دست راستت نمی نوشتی(همان کتابی را که نمی خواندی، نمی نوشتی. "کُنتَ" به قرینه لفظی برای "لَا تَخُطُّهُ"، حذف شده ولی معنای آن را هم ماضی استمراری می کند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سواد خواندن و نوشتن نداشت اگرچه به تعلیم و اراده الهی این کار برای آن حضرت بسیار سهل و آسان بود ولی آن حضرت تا آخر عمر شریفشان نه کتابی را خواند و نه نوشت تا این موضوع یکی از دلائلی باشد که قرآن کریم سخن پروردگار تعالی است نه سخنان پیامبر یا دیگری) سوگند که در این صورت باطل کنندگان دچار شک و تردید می کردند(آنان که قصد اثبات باطل و ناحق بودن قرآن کریم را داشتند از همین مسأله استفاده می کردند و می گفتند که قرآن را خودش نوشته و سخن پروردگار تعالی نیست. گاهی بعد از "اذا"، فعل ماضی معنی مضارع می دهد)")
۱۳۸لَا تَخَفْنترس
۱۳۹لَا تَخْفَيٰمخفي نمي ماند
۱۴۰لَا تُخْلِفُتخلّف نمي کني
۱۴۱لَا تَخُونُواْخيانت نکنيد (کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار مي‏برند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار مي‏برند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است)
۱۴۲لَا تَدْخُلُواْداخل نشويد
۱۴۳لَا تَدْخُلُوهَاداخلش نشويد
۱۴۴لَا تُدْرِکُهُبه او نمي رسد (آن چيزي كه در پي او بوده)(درک کردن یک چیز به معناي دستیابی کامل بر تمام جوانب آن چیز می باشد در عبارت "لا تدرکه الابصار" به این موضوع اشاره دارد که پروردگار متعال که وجودی نامحدود و بی نهایت است، در ظرف چشمها یا همان پرده ی شبکیه چشم که ظرفی محدود است، نمی گنجد گرچه به هر سو بنگرد جلوه ای از آن وجود بی نهایت است)
۱۴۵لَا تَدْرُونَنمي دانيد
۱۴۶لَا تَدْرِينمي داني
۱۴۷لَا تَدْعُنخوان - طلب نکن - نپرست - به یاری مطلب(عبارت " وَلَا تَدْعُ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُکَ وَلَا يَضُرُّکَ" یعنی: و غیر از الله را که نه نفعی به تو می رساند ونه برایت ضرری دارد به یاری نطلب)
۱۴۸لَا تَدْعُواْنخوانيد - طلب نکنيد - نپرستيد - به یاری نطلبید
۱۴۹لَا تَذَرُرها نمي کند - از قلم نمي اندازد
۱۵۰لَا تَذَرْرها نکن - باقي نگذار
۱۵۱لَا تَذَرُنَّاصلاً ترک نکنيد- اصلاً رها نکنيد
۱۵۲لَا تَذَرْنِيمرا رها نکن
۱۵۳لَا تَذَکَّرُونَمتذكر نمي شويد ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۱۵۴لَا تَذْهَبْ نَفْسُکَخودت را از بين نبر
۱۵۵لَا تَرْتَابُواْکه شک نکنيد
۱۵۶لَا تَرْتَدُّواْبرنگرديد(بعد از آنکه رو آورديد)
۱۵۷لَا تُرْجَعُونَبازگردانده نمي شويد
۱۵۸لَا تَرْجِعُوهُنَّآن زنان را برنگردانيد
۱۵۹لَا تَرْجُونَاميد نداريد - قائل نيستيد - اعتقاد نداريد (کلمه رجاء در مقابل خوف است، که اولي به معناي اميد و مظنه رسيدن به چيزي است که باعث مسرت است و دومي مظنه رسيدن به چيزي است که مايه اندوه باشد و منظور از کلمه رجاء درآيه شريفه ي "مَّا لَکُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَاراً " تنها مظنه نيست، بلکه مطلق اعتقاد است)
۱۶۰لَا تَرْحَمْنِيبه من رحم نکنی ( در عبارت "وَإِلَّا تَغْفِرْ لِي وَتَرْحَمْنِي "،"لَا"دوم به قرینه لفظی حذف شده است)
۱۶۱لَا تَرْفَعُواْبالا نبريد
۱۶۲لَا تَرْکُضُواْفرار نکنيد(کلمه رکض به معناي دويدن به تندي است)
۱۶۳لَا تَرْکَنُواْحتي کمي متمايل نشويد -حتي به مقدار کم هم دل خوش نکنيد(رکون اعتمادي است که توأم با ميل باشد،به معناي ميل کردن به سوي چيزي و تسکين دادن خاطر به وسيله آن است و کلمه رُکن به معناي ناحيه قوي‏تر و اصلي تر هر چيز است."رکون"به ظالمان که درآیه شریفه "وَلَا تَرْکَنُواْ إِلَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ ..."از آن نهی شدهt به معنی کمترین میل و رغبت به آنهاست و بنا به روایات مصادیق این میل اندک به ظالمان، یاری آنان، بزرگداشت یاد و نام ایشان، اختلاط با ایشان، اظهار محبت به آنها، طمع در هدایایشان، رضایت به ظلم آنان، چاپلوسی و فرمانبرداری از ایشان و یا حتی نگاه کردن بی نفرت به آنها می باشد و این جزایی کاملاً عادلانه است که یاریگران ظالم همراه او به جهنم روند چون ظالمان بدون حمایت و پیروی آنها توانایی انجام ظلمی به این گستردگی را هرگز نداشتند)
۱۶۴لَا تَرَوْنَنمي بينيد
۱۶۵لَا تَرَوْنَهُمْآنها را نمي بينيد
۱۶۶لَا تُرْهِقْنِيمرا مجبور نكن - بر من تکلیف نکن(رهق به معناي احاطه و تسلط يافتن به زور است و ارهاق به معناي تکليف کردن است. "قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً: (موسی علیه السلام)گفت: "به دلیل آنچه فراموش کردم مرا بازخواست نکن و از کارم(در این موضوع که گفتی ایراد نگیرم تا خودت برایم توضیح دهی) به سختی بر من تکلیف نکن(بر من سخت نگیر)")
۱۶۷لَا تَرَىٰنمي بيني
۱۶۸لَا تَزَالُزوال نمي پذيرد-پيوسته (عبارت "لَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَيٰ خَائِنَةٍ مِّنْهُمْ"یعنی پیوسته بر خیانتی از آنان مطلع می شوی(هر روز خیانتی تازه می کنند))
۱۶۹لَا تَزِدِميفزا-زياد نکن
۱۷۰لَا تَزِرُبار بر نمي دارد
۱۷۱لَا تُزِغْمنحرف مساز (از "زيغ" به معنی انحراف از استقامت و راست بودن وبه معناي بيرون شدن از راه حق و ميل به طرف بيراهه و باطل است)
۱۷۲لَا تُزَکُّواْ أَنفُسَکُمْخود را به پاکي نستاييد - خودستايي نکنيد (کلمه زکات در اصل به معناي رشد ونموي است که ناشي از برکت الهي است و تزکيه نفس به دو نوع است، يکي به عمل است، که بسيار پسنديده و مورد تاکيد است و در آيه شريفه : قد افلح من تزکي همين قسم منظور است و يکي ديگر تزکيه زباني است، نظير اين که دو شاهد عادل، شخصي را که عدالتش براي حاکم شرع ثابت نشده تعديل کنند و او را به عدالت بستايند، يا اينکه شخصي خود را بستايد)
۱۷۳لَا تُسْأَلُاز تو سؤال نمي شود (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۱۷۴لَا تَسْأَلْنِازمن نخواه (مخفف"لَا تَسْأَلْنِي". اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۱۷۵لَا تَسْأَلْنِيازمن نخواه (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۱۷۶لَا تَسْأَلُواْنپرسيد (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۱۷۷لَا تُسْأَلُونَمورد سؤال واقع نمي شويد - بازخواست نمي شويد (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۱۷۸لَا تَسْأَمُوْاْخسته نشويد (از مصدر سامة به معناي خسته شدن است)
۱۷۹لَا تُسَبِّحُونَشما(خدا را)منزه وعاري از هر عيبي نمي دانيد (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن)
۱۸۰لَا تَسُبُّواْدشنام ندهيد
۱۸۱لَا تَسْتَأْخِرُونَتأخير نمي کنيد
۱۸۲لَا تَسْتَعْجِلعجله نکن - تقاضاي تعجيل (عذاب)نکن
۱۸۳لَا تَسْتَعْجِلُونِاز من به عجله و شتاب طلب مکنید(مخفف "لَا تَسْتَعْجِلُونِی" است. "خُلِقَ ٱلْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِيکُمْ ءَايَاتِي فَلَا تَسْتَعْجِلُونِ: انسان از عجله اي عجيب خلق شده است(عجيب و ناشناخته بودن اين عجله از نکره آوردن آن دريافت مي شود) آيات و نشانه هايم را به شما نشان خواهم داد پس حال که اين گونه است(که عجله جزء ذات انسان مي باشد) از من به عجله و شتاب طلب مکنيد(پروردگار تعالي در ذات انسان صفاتي را قرار داده تا در جهت خير ونيکي و رسيدن به کمال از آنها بهره بگيرد ولي اگر اين صفات را با کمک عقل خود و راهنمايي آيات الهي محدود نکند و در مسير صحيح نگه ندارد همين صفات او را به گمراهي مي کشاند از جمله اين صفات عجول بودن و شتاب کردن است در دو آيه از قرآن کريم با عبارت "فَـٱسْتَبِقُواْ ٱلْخَيْرَاتِ " انسانها را به سبقت گرفتن از هم در کارهاي خير دعوت مي کند که لازمه اش شتاب و عجله کردن در انجام اين امور است. از طرفي در آيه شریفه ۳۷ از سوره مبارکه انبیاء انسان را از عجله کردن و به شتاب خواستن چيزي که پروردگار عليم و حکيم بنا به حکمتش آن را به تأخير انداخته است، منع مي نمايد)")
۱۸۴لَا تَسْتَعْجِلُوهُآن را با شتاب مخواهيد - خواستار شتاب در آن نباشيد - خواستار زودتر واقع شدن آن نشو
۱۸۵لَا تَسْتَغْفِرْآمرزش نطلبي
۱۸۶لَا تَسْتَغْفِرُونَآمرزش نمي طلبيد(به جدّ وجهد)
۱۸۷لَا تَسْتَفْتِطلب فتوا نکن-نظر نخواه
۱۸۸لَا تَسْتَقْدِمُونَپيشي نمي گيريد-جلو نمي افتيد
۱۸۹لَا تَسْتَمِعُونَنمي شنويد - گوش فرا نمي دهيد (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن. "قَالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَلَا تَسْتَمِعُونَ(شعراء۲۵): (فرعون) به هر کس دورش بود(اطرافیانش) گفت: "آیا خوب می شنوید؟"")
۱۹۰لَا تَسْتَوِييکسان نيست - مساوي نيست
۱۹۱لَا تَسْجُدَکه سجده نکني (به دليل حرف " أن" آخر آن منصوب شده است. سجود يا سجده به معناي به رو بر زمين افتادن و پيشاني بر زمين نهادن است. سجده غیر از این معنی معروفش، در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار)
۱۹۲لَا تَسْجُدُواْسجده نکنيد (سجود يا سجده به معناي به رو بر زمين افتادن و پيشاني بر زمين نهادن است. سجده غیر از این معنی معروفش، در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار)
۱۹۳لَا تُسْرِفُواْاسراف نکنيد(اسراف به معنی بیرون شدن از حد اعتدال در هر عمل است و گناه از آن جهت اسراف خوانده شده است که هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود)
۱۹۴لَا تَسْفِکُونَنريزيد
۱۹۵لَا تَسْقِيآب ندهد - آبياري نكند
۱۹۶لَا تُسْمِعُنمي تواني بشنواني (به حرفت گوش نمي دهند.کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۱۹۷لَا تَسْمَعُنمي شنود- گوش نمي دهد (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۱۹۸لَا تَسْمَعُواْگوش نکنيد (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۱۹۹لَا تَسْمَعُونَنمي شنويد - گوش نمي دهيد (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۲۰۰لَا تَشْتَرُواْنفروشيد
۲۰۱لَا تُشْرِکْكه شريك نسازي(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۲۰۲لَا تُشْرِکْشريک نساز(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۲۰۳لَا تُشْرِکُواْشريک نسازيد(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۲۰۴لَا تُشْطِطْستم نکن -از حد خارج نشو - از حق تجاوز نكن -جور نکن - ظلم نکن (از شطط به معناي خروج از حد و تجاوز از حق است)
۲۰۵لَا تَشْعُرُونَدرك نمي كنيد(کلمه شعور که به معناي ادراک دقيق است از ماده شعر - به فتح شين گرفته شده، که به معناي مو بوده و ادراک دقيق را از آنجا که مانند مو باريک است، شعور خوانده‏اند و مورد استعمال اين کلمه اغلب محسوسات است، نه معقولات و به همين جهت حواس ظاهري را مشاعر مي‏گويند)
۲۰۶لَا تُشْمِتْ بِيَ ٱلْأَعْدَاءَبه واسطه من آن دشمنان را شاد نکن(مرا دشمن شاد نکن)
۲۰۷لَا تَشْهَدْگواهي نده
۲۰۸لَا تُصَاحِبْنِيبا من همراهی و مصاحبت نکن("قَالَ إِن سَأَلْتُکَ عَن شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّي عُذْرًا: (موسی علیه السلام)گفت: "اگر از تو از کمترین چیزی بعد آن پرسیدم دیگر با من همراهی و مصاحبت نکن که به یقین از نزد من عذر و اتمام حجت بزرگی به تو رسیده است(اگر یک بار دیگر کمترین ایرادی به کارت گرفتم دیگر عذرت که گفتی من تحمل با تو بودن را ندارم، پذیرفته است به عبارت دیگر با تکرار اشتباهم برای سومین بار به روشنی سخن تو را اثبات نموده ام)")
۲۰۹لَا تَصْبِرُواْکه صبر نکنيد(در عبارت "ٱصْلَوْهَا فَـٱصْبِرُواْ أَوْ لَا تَصْبِرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْکُمْ "چون شرط براي جمله بعدي شده جزم گرفته است. کلمه صبر به طور کلي به معناي حبس و نگهداري نفس است در برابر عمل به قوانین عقلی و شرعی و تحمل سختیهایی که عمل به این مقررات دارد و يا ترک چيزهايي که عقل و شرع دوری از آن را لازم می دانند. در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه رعد آمده است که دلیل اصلی بهشتی شدن نیکان، صبر کردن آنهاست و صبر بر سه قسم است صبر در برابر سختیها و مصیبتهای دنیا و در نتیجه ناشکری نکردن، صبر و تحمل رنج و سختیهای اطاعت و عبادت پروردگار و صبر و خودداری در برابر گناهان وسوسه انگیز که با جلوه گری انسان را به سوی خود می خوانند)
۲۱۰لَا تُصَدِّقُونَتصديق نمي کنيد-راست نمي پنداريد
۲۱۱لَا تَصْرِفْکه برنگرداني(صرف به معناي برگرداندن چيزي است از حالي به حالي و يا عوض کردن آن با غير آن است)
۲۱۲لَا تُصَعِّرْازروي تكبر گردنت را كج نكن(کلمه صعر به معناي کج بودن گردن و کلمه تصعير به معناي گرداندن گردن از نظرها از روي تکبر است ودر جمله"لَا تُصَعِّرْ خَدَّکَ ":روي خود را به کلي از مردم مگردان و از کسي که دارد با تو سخن مي‏گويد از درِ توهين اعراض مکن)
۲۱۳لَا تُصَلِّنماز نگزار((صل از صلوة و در اصل به معناي دعا است)
۲۱۴لَا تَصِلُنمي رسد - وصل نمي شود
۲۱۵لَا تُصِيبَنَّحتماً نمي رسد - حتماً واقع نمي شود براي
۲۱۶لَا تُضَارَّدچار ضرر نشود - ضرر نبيند - زيان نبيند
۲۱۷لَا تُضَارُّوهُنَّبه آن زنان ضرر نرسانيد
۲۱۸لَا تَضْحَىٰدر معرض آفتاب قرار نمي گيري
۲۱۹لَا تَضْرِبُواْنزنيد
۲۲۰لَا تَضُرُّونَهُبه آن ضرر نمي زنيد
۲۲۱لَا تَضُرُّوهُبه او ضرر نمي زنيد(جزم به دليل جواب شرط بودن. عبارت"وَلَا تَضُرُّوهُ شَيْئاً" یعنی : "کوچکترین ضرری به او نمی زنید" که معنی کوچکترین از نکره آوردن "شَيْئاً" گرفته شده است)
۲۲۲لَا تَضَعُفرو نمي نهد-نمي اندازد(عبارت "وَمَا تَحْمِلُ مِنْ أُنثَيٰ وَلَا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ "يعني هيچ ماده اي باردار نميشود و بارش را نمي نهد مگر به علم او)
۲۲۳لَا تَطْرُدِطرد نکن
۲۲۴لَا تُطِعْاطاعت نکن
۲۲۵لَا تُطِعِاطاعت نکن(حركت عين به دليل تقارن آن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد است)
۲۲۶لَا تُطِعْهُاز او اطاعت نكن
۲۲۷لَا تُطِعْهُمَااطاعت آن دو نکن
۲۲۸لَا تَطْغَوْاْطغيان نکنيد(به عدالت و انصاف رفتار کنيد)-سرکشي نکنيد
۲۲۹لَا تُطِيعُواْاطاعت نکنيد
۲۳۰لَا تُظْلَمُستم نبيند - ظلم نشود(ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد)
۲۳۱لَا تَظْلِمُواْظلم نکنيد (ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد)
۲۳۲لَا تَظْلِمُونَظلم نمي کنيد (ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد)
۲۳۳لَا تُظْلَمُونَستم نمي بينيد - ظلم نمی شوید(ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد)
۲۳۴لَا تَظْمَأُتشنه نمي شوي
۲۳۵لَا تَعَاوَنُواْيکديگر را ياري نکنيد
۲۳۶لَا تَعْبُدِنپرست(حركت دال به دليل تقارن آن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد است. عبادت و اطاعت و بندگی مي کنيم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۲۳۷لَا تَعْبُدُواْنپرستيد (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۲۳۸لَا تَعْبُدُونَنمي پرستيد (در عبارت "وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا ٱللَّهَ " با اينكه"لَا تَعْبُدُونَ" خبري است مراد از آن نهي مؤكد است مثلاً در فارسي هم مي گوييم :"به اين كليد دست نمي زني "و منظورمان اين است كه اين توصيه و نهي چنان مهم است كه من فرض را بر اين مي گذارم كه تو هرگز اين كار را نمي كني.عبادت و اطاعت و بندگی مي کنيم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند.
بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۲۳۹لَا تَعْتَدُواْتجاوز نکنيد-ستم نکنيد(از مصدر اعتدا به معني بيرون شدن از حد است.عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد)
۲۴۰لَا تَعْتَدُوهَااز آن تجاوز نکنيد (از مصدر اعتدا به معني بيرون شدن از حد است.عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد)
۲۴۱لَا تَعْتَذِرُواْمعذرت نخواهيد - عذر نياوريد
۲۴۲لَا تَعْثَوْاْبه شدت فساد نکنيد- تمام سعی و کوشش خود را برای فساد کردن نگذارید( اصل آن عيث يا عثي، هر دو به معناي شديدترين فساد است. عبارت"وَلَا تَعْثَوْاْ فِي ٱلْأَرْضِ مُفْسِدِينَ : و تمام سعي و کوشش خود را براي فساد کردن در زمين نگذاريد در حالی که فسادکنندگانید" یعنی: درست است که مردمی فاسدید اما حداقل تمام سعی و تلاشتان را برای فسادکردن نگذارید)
۲۴۳لَا تُعْجِبْکَتو را به شگفت نياورد -تو را متعجب نکند (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود)
۲۴۴لَا تَعْجَلْعجله نکن
۲۴۵لَا تَعْدُ عَيْنَاکَ عَنْهُمْدو چشم خود را از آنها برندار(کنایه از اینکه به آنها بی اعتنایی نکن- ازعدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد. "وَلَا تَعْدُ عَيْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ ٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا : و دو چشم خود را از آنها برندار(کنایه از اینکه به آنان بی اعتنایی نکن) چون زینت زندگی دنیا را می خواهی(نکند برای اینکه خودت و مجلست برای ثروتمندان آراسته تر به نظر بیاید و جذب تو شوند به مؤمنانی که ظاهری ساده و فقیرانه دارند، بی اعتنایی کنی تا اطرافت جمع نشوند)")
۲۴۶لَا تَعْدِلُواْکه عدالت را رعايت نکنيد(کلمه عدل به معناي حد وسط در بين افراط و تفريط است - جزمش در عبارت "يَجْرِمَنَّکُمْ شَنَئَانُ قَوْمٍ عَلَيٰ أَلَّا تَعْدِلُواْ "جزمش به دليل حرف "أن" بوده که البته نون آن در حرف لام ادغام شده است)
۲۴۷لَا تَعْدُواْتمرد نکنيد-تجاوز نکنيد (عدو به معناي تجاوز و ضد التيام است که اگر نسبت به قلب ملاحظه شود عداوت و دشمني را معنا مي دهد و اگر نسبت به راه رفتن ملاحظه شود معناي دويدن می دهد و اگردر مورد اخلال در عدالت در معامله استفاده گردد معناي عدوان و ظلم را مي دهد و به اين معنا در آيه فيسبوا الله عدوا به غير علم آمده و اگر نسبت به اجزاي زمين و محل نشستن ملاحظه شود معناي ناهمواري را مي دهد)
۲۴۸لَا تُعَذِّبْهُمْعذابشان نكن
۲۴۹لَا تَعْرَىٰبرهنه نمي شوي
۲۵۰لَا تَعْزِمُواْتصميم نگيريد (کلمه عزم به معناي تصميم جدي و عقد قلب است بر اينکه فعلي را انجام دهي و يا حکمي را تثبيت کني ، بطوري که ديگر در اعمال آن تصميم و تاثيرش هيچ سستي و وهن باقي نماند، مگر آنکه به کلي از آن تصميم صرف نظر کني ، به اين معنا که عاملي باعث شود به کلي تصميم شما باطل گردد)
۲۵۱لَا تَعْضُلُوهُنَّآن زنان را در سختی و تنگنا قرار ندهید- باز نداريد - منع نکنيد
۲۵۲لَا تَعْقِلُونَتعقل نمي کنيد - عاقلانه رفتار نمي کنيد (عقل عبارت است از استقامت و پایداری تفکرو اصل این کلمه به معناي بستن و گره زدن است از اين رو آنچه انسان دريافته و در دل پذيرفته و اعتقادش به آن محکم شده، را عقل ناميده اند،همچنين آنچه در وجود انسان مبناي تشخيص خير و شر و حق و باطل مي شود،را نيزعقل ناميده ‏اند بنا به روایات عقل دانشی است که منجر به بندگی پروردگار می شود. عبارت "أَفَلَا تَعْقِلُونَ: آیا پس عقلتان را به کار نمی بندید" ۱۴ بار و عبارت "أَفَلَا يَعْقِلُونَ: آیا پس عقلشان را به کار نمی بندند" یکبار در قرآن کریم به کار رفته که نشان می دهد هر چه در دین و قرآن آمده مورد تأیید عقل است و به عبارت دیگر دین هیچگاه سخنی بر خلاف عقل نمی گوید البته دینی که دچار تحریف نشده باشد و یکی از ابزار تشخیص دین واقعی از دین جعلی و تحریف شده نیز همین عقل است همان گونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند: " هرگاه حدیثى از من به شما برسد، آن ‌را بر قرآن عرضه کنید و با عقلتان بسنجید، اگر مطابق بود، قبول کرده و گرنه به پهنای دیوار بکوبید".
البته باید به این نکته نیز توجه داشت که عقل هم واقعی و جعلی دارد و گاه پیش می آید که چیزی که اکنون عقلانی محسوب می شود با پیشرفت علم بشر اعتبارش را از دست می دهد از این رو در مواردی، به دليل اشتباهات دانشمندان در ادوار گذشته آنچه در قرآن آمده، به عنوان نواقص قرآن و تناقضاتش با علم و عقل مطرح مي گرديد که با رفع اين اشتباهات با پیشرفت علم در عصر جديد همين آيات به عنوان شگفتيهاي قرآن کريم و معجزات علميش بسياري از عالمان و دانشمندان را مجذوب خويش ساخته است)
۲۵۳لَا تَعْلَمُنمي داند(مؤنث)(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۵۴لَا تَعْلَمُونَنمي دانيد(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۵۵لَا تَعْلَمُونَهُآن را نمي دانيد(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۵۶لَا تَعْلَمُونَهُمُاز آنان آگاه نيستيد(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۵۷لَا تَعْلَمُهُمْاز آنان آگاه نيستي - ايشان را نمي شناسي(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۵۸لَا تَعْلُواْبرتري نجوييد - تکبر نکنيد
۲۵۹لَا تَعْمَلُونَانجام نمي دهيد
۲۶۰لَا تَعْمَيکور نيست(مؤنث)
۲۶۱لَا تَعُولُواْکه منحرف نشويد (کلمه عول مصدر فعل تعولوا و به معناي ميل و انحراف است)
۲۶۲لَا تَغُرَّنَّکُمُفريبتان ندهد (غرة به معناي غفلت در بيداري است و کلمه غرار به معناي غفلت با چرت و فتور است و غرور به معناي هر چيزي است که آدمي را فريب مي دهد، چه مال باشد و چه جاه و چه شهوت و چه شيطان، چيزي که هست بعضي از مفسرين کلمه غرور را به شيطان تفسير کرده‏اند و اين بدان جهت است که او خبيث‏ترين فريب‏دهندگان است و بعضي ديگر آن را به دنيا تفسير کرده‏اند چون در مثل گفته شده الدنيا تغر و تضر و تمر - دنيا غرور مي آورد و ضرر مي‏زند و مي‏گذرد. حرکت میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد بوده است)
۲۶۳لَا تَغْفِرْکه نيامرزي (کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد. در عبارت "وَإِلَّا تَغْفِرْ لِي وَتَرْحَمْنِي أَکُن مِّنَ ٱلْخَاسِرِينَ"چون شرط واقع شده براي جمله بعدي جزم گرفته)
۲۶۴لَا تَغْلُواْغلو نکنيد - افراط نورزيد
۲۶۵لَا تُغْنِبي نياز نمي کند (فايده اي ندارد)
۲۶۶لَا تُغْنِيدردي دوا نکرد - سودي نبخشيد - نيازي را برطرف نساخت
۲۶۷لَا تُفَتَّحُگشوده نمي شود
۲۶۸لَا تَفْتَرُواْدروغ نبنديد(افتراء:نسبتي به دروغ دادن -کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید)
۲۶۹لَا تَفْتِنِّيمرا به فتنه نينداز(مرا به نا ملايمات مبتلا نساز يا مرا با روبرو شدن با غنائم جنگ دچار غرور و فريب نساز. کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند)
۲۷۰لَا تَفْرَحْخوشحال نباش و سرمست نشو(خوشحالي و سر مستي از ثروت دنيا. فَرِحِینَ: همیشه شادمانها، صفت مشبهه از فرح و از جمله صفاتی است که با توجه به موضوع جمله، هم معنی ناپسند دارد و هم پسندیده. در عباراتی نظیر "إِنَّ ٱللَّهَ لَا یحِبُّ ٱلْفَرِحِینَ: به یقین الله "فرحین" را دوست ندارد " چون لازمه شادمانی همیشگی در دنیا، بی فكری و سبك مغزی است به معنی خوشگذران مست و مغرور و كسی كه دچارغفلت و سبک مغزی در اثر سوء استفاده از نعمتهای الهی است، می باشد که پسندیده نیست ولی در عبارت "فَرِحِینَ بِمَا ءَاتَاهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِ "،صفتی است پسندیده چون در آخرت شادمانی همیشگی یكی از پاداشهایی است كه به نیكان عطا می شود)
۲۷۱لَا تَفْرَحُواْخوشحال نباشید و سرمست نشوید(خوشحالي و سر مستي از ثروت دنيا. فَرِحِینَ: همیشه شادمانها، صفت مشبهه از فرح و از جمله صفاتی است که با توجه به موضوع جمله، هم معنی ناپسند دارد و هم پسندیده. در عباراتی نظیر "إِنَّ ٱللَّهَ لَا یحِبُّ ٱلْفَرِحِینَ: به یقین الله "فرحین" را دوست ندارد " چون لازمه شادمانی همیشگی در دنیا، بی فكری و سبك مغزی است به معنی خوشگذران مست و مغرور و كسی كه دچارغفلت و سبک مغزی در اثر سوء استفاده از نعمتهای الهی است، می باشد که پسندیده نیست ولی در عبارت "فَرِحِینَ بِمَا ءَاتَاهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِ "،صفتی است پسندیده چون در آخرت شادمانی همیشگی یكی از پاداشهایی است كه به نیكان عطا می شود)
۲۷۲لَا تَفَرَّقُواْمتفرق و پراکنده نشويد
۲۷۳لَا تُفْسِدُواْفساد نكنيد
۲۷۴لَا تَفْضَحُونِآبروي مرا نبريد(مخفف"لَا تَفْضَحُونِي")
۲۷۵لَا تَفْعَلُونَانجام نمي دهيد
۲۷۶لَا تَفْعَلُوهُکه انجام ندهيد(جزمش براي اين است که شرط شده براي جمله بعدي)
۲۷۷لَا تَفْقَهُونَنمي فهميد(کلمه فقه يعني فهميدن چيزي ودرپي آن در پذيرش و تصديقش استقرار يافتن. فقيه: کسی که هميشه و بسيار می فهمد و بر اساس آنچه فهميده است، عمل می کند)
۲۷۸لَا تُفَنِّدُونِکه مرا سفيه نشماريد-مرا سبک عقل ندانيد(مخفف"لَا تُفَنِّدُونِي". کلمه تفنيد به معني ضعف رأي است)
۲۷۹لَا تُقَاتِلُواْكه نجنگيد(در عبارت "أَلَّا تُقَاتِلُواْ " جزمش به دليل "أن" ناصبه است كه البته نونِ "أن" با ادغام يرملون حذف شده است. یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۲۸۰لَا تُقَاتِلُونَنمي جنگيد (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۲۸۱لَا تُقَاتِلُوهُمْبا آنان نجنگيد (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۲۸۲لَا تَقْبَلُواْقبول نکنيد
۲۸۳لَا تَقْبَلُواْقبول نکنيد
۲۸۴لَا تَقْتُلُواْنكشيد
۲۸۵لَا تَقْتُلُوهُاورا نکشيد
۲۸۶لَا تُقَدِّمُواْپيشي نگيريد - جلو نزنيد
۲۸۷لَا تَقْرَبَاشما دونفر نزديک نشويد
۲۸۸لَا تَقْرَبُواْنزديک نشويد
۲۸۹لَا تَقْرَبُونِنزديک من نشويد(مخفف"لَا تَقْرَبُونِي")
۲۹۰لَا تَقْرَبُوهَانزديکش نشويد
۲۹۱لَا تَقْرَبُوهُنَّنزديک آن زنان نشويد
۲۹۲لَا تُقْسِطُواْکه مراعات عدل و داد نکنيد (در عبارت "أَلَّا تُقْسِطُواْ " جزمش به دليل "أن" ناصبه است كه البته نونِ "أن" با ادغام يرملون حذف شده است)
۲۹۳لَا تُقْسِمُواْسوگند نخوريد - قسم نخوريد
۲۹۴لَا تَقْصُصْحكايت نكن - باز گو نکن(کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي كنند، استفاده شده است)
۲۹۵لَا تَقْعُدْمنشين
۲۹۶لَا تَقْعُدُواْمنشينيد
۲۹۷لَا تَقْفُدنبال مگير - متابعت نكن - پيروي نکن (از ماده قفا - يقفو - قفوا و به معناي متابعت است، قافيه شعر را هم از اين جهت قافيه مي‏گويند که آخر هر مصراع با آخر مصراعهاي قبل از خودش متابعت مي‏کند)
۲۹۸لَا تَقُلنگو
۲۹۹لَا تَقُمْنايست
۳۰۰لَا تَقْنَطُواْنا اميد نشويد
۳۰۱لَا تَقُولَنَّحتماً نگو
۳۰۲لَا تَقُولُواْنگوييد
۳۰۳لَا تَقْهَرْخوار و تحقير مكن (کلمه قهر به معناي غلبه کردن بر کسي است، اما نه تنها غلبه کردن، بلکه غلبه توأم با خوار کردن او و لذا قهر هم به معني غلبه کردن مي آيد و هم به معني خوار کردن)
۳۰۴لَا تَکُنباش
۳۰۵لَا تَکْتُبُوهَاکه آن را ننويسيد(در عبارت "أَلَّا تَکْتُبُوهَا " جزمش به دليل "أن" ناصبه است كه البته نونِ "أن" با ادغام يرملون حذف شده است)
۳۰۶لَا تَکْتُمُواْکتمان نکنيد
۳۰۷لَا تَکْتُمُونَهُآن را کتمان نکنيد - آن را مخفي نکنيد
۳۰۸لَا تَکْذِبُونَتکذيب نمي کنيد
۳۰۹لَا تُکْرِمُونَگرامي نمي داريد
۳۱۰لَا تُکْرِهُواْوادار نکنيد(اکراه: مجبور کردن کسي به پذيرش چيزي یا انجام کاری که ازآن بدش مي آيد)
۳۱۱لَا تَکْسِبُكسب نمي كند
۳۱۲لَا تَکْفُرْکافر نشو(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي كشاورزان است از اين جهت كه دانه را در خاك پنهان مي كنند و از طرفي هركسي كه ربوبيت يا نعمتهاي خداي تعالي را انكار كند يا ازاو بيزاري بجويد نيز كافر ناميده مي شود)
۳۱۳لَا تَکْفُرُونِكفران نعمتم نكنيد(مخفف"لَا تَکْفُرُونِي")
۳۱۴لَا تُکَلَّفُمکلّف نمي شود -تکليفي بر او نيست - مکلّف نمي شوي (از ماده کلفت به معني مشقت است چون کارفرما با ملزم کردن بر کار مورد نظر مشقتي را براي کارگر وضع مي کند."فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ لَا تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ وَحَرِّضِ ٱلْمُؤْمِنِينَ: پس در راه الله بجنگ. مکلّف نمی شوی مگر خودت(کسی را به اجبار به جنگ نفرست مسئولیت انجام دادن یا ندادن این وظیفه توسط دیگران بر عهده تو نیست) و مؤمنان را تشویق کن(جهاد بر پیامبر صلی الله علیه و آله حتی به تنهایی نیز واجب بود)")
۳۱۵لَا تُکَلِّمَكه سخن نمي گويي (در عبارت "أَلَّا تُکَلِّمَ ٱلنَّاسَ " جزمش به دليل "أن" ناصبه است كه البته نونِ "أن" با ادغام يرملون حذف شده است)
۳۱۶لَا تَکَلَّمُسخن نمي گويد(در اصل لَا تَتَکَلَّمُ بوده که يکي از دو حرف تاء حذف شده و حذف يکي از دو تاء در باب تفعل شايع و قياسي است)
۳۱۷لَا تُکَلِّمُونِبا من سخن نگوييد (مخفف"لَا تُکَلِّمُونِي")
۳۱۸لَا تَکُننباش
۳۱۹لَا تَکُونَتا نباشد(در عبارت "حَتَّيٰ لَا تَکُونَ فِتْنَةٌ " به دليل حرف "حَتَّيٰ" آخر آن منصوب شده است)
۳۲۰لَا تَکُونَنَّحتماً نباش - به هيچ وجه نباش
۳۲۱لَا تَکُونُواْنباشيد
۳۲۲لَا تَلْبِسُواْنپوشانيد
۳۲۳لَا تُلْقُواْنيفكنيد - نيندازيد
۳۲۴لَا تَلْمِزُواْعيب جويي نکنيد (ازمصدر لمز به معني آگاه ساختن شخصي از عيبش.اصل ماده همز به معناي شکستن است و کلمه لمز نيز به معناي عيب است پس همزه و لمزه هر دو به يک معنا است . ولي بعضي گفته‏اند : بين آن دو فرقي هست و آن اين است همزه به آن کسي گويند که دنبال سر مردم عيب مي‏گويد و خرده مي‏گيرد و اما لمزه کسي را گويند که پيش روي طرف خرده مي‏گيرد و بعضي گفته‏اند : همزه کسي را گويند که همنشين خود را با سخنان زشت آزار دهد و لمزه آن کسي است که با چشم و سر عليه همنشين خود اشاره کند و به اصطلاح ادای او را در آورد . صيغه فُعَلة براي مبالغه نيز استفاده مي شود لذا در معناي همزه و لمزة کثرت طعنه زدن و عيبجويي نيز نهفته است .پس معناي آيه "وَيْلٌ لِّکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ " که : واي بر هر کسي که بسيار مردم را عيبگويي و غيبت مي‏کند)
۳۲۵لَا تَلُومُونِيمرا ملامت و سرزنش نکنيد
۳۲۶لَا تَلْوُونَتوجه نمي کرديد (از ماده ل ي ي است و مصدر "ليّ" در اصل به معناي تابيدن طناب مي باشد و وقتي در مورد سر و يا زبان استعمال شود، معناي غير طبيعي کردن سر و زبان یا التفات و متمايل کردن آنها به اين سو و آن سو را مي دهد و در قرآن کريم در باره ليّ سر آمده : "لووا رؤسهم : سرشان را با غرور و نخوت و به طرزی عجیب برگرداندند"و عبارت "وَلَا تَلْوُونَ عَلَيٰ أحَدٍ " که يعني به کسي توجه نمي کرديدو در باره ليّ زبان آمده : ليّا بالسنتهم و ظاهرا مراد از جمله : يلوون السنتهم اين باشد که سخنان غير آسماني که خود آن را جعل مي‏کردند، به لحني مي‏خواندند که با آن لحن تورات را مي‏خواندند تا وانمود کنند اين سخنان نيز جزء تورات است، با اينکه از تورات نبود يا در عبارت "وَإِن تَلْوُواْ"به این معنی است که: آنچه را ديده ايد، موقع به زبان آوردن با چرب زباني طور ديگري جلوه دهيد يا به عبارت ديگر تحريف کنيد)
۳۲۷لَا تُلْهِکُمْشما را سرگرم نسازد (ازمصدر الهاء به معناي مشغول و سرگرم شدن به کاري و غفلت از کاري ديگر است)
۳۲۸لَا تُلْهِيهِمْآنان را مشغول و سرگرم نمي کند
۳۲۹لَا تُمَارِبحث و مجادله نکن(از مرية که معنايش به پستان ماده شتر جهت دوشيدن شير دست کشيدن است و جدال را از اين روممارات خوانده‏اند که شخص مجادله کننده با کلام خود مي‏خواهد همه حرفهاي طرف خود را از او بدوشد و رد کند)
۳۳۰لَا تَمْتَرُنَّاصلاً شک نکنيد
۳۳۱لَا تُمَتَّعُونَبرخوردار نمي شويد
۳۳۲لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْکَاصلاً دو چشم خود را نَکِش("وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْکَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ ٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّکَ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ: و اصلاً دو چشمت را نکِش(خيره مشو) به آنچه با آن به عنوان شکوفه(زينت زودگذر) زندگي دنيا گروههايي از آنان را بهره مند کرديم تا در آن، آنها را بيازماييم(به ثروت ثروتمندان نگاه طولاني نکن) و رزق پروردگارت بهتر و باقي تر است(حسرت ثروت اغنیاء که وسیله آزمایش انهاست، را نخور و بدان آنچه پروردگارت از رزق حلال و هدایت، روزیت کرده بهتر و باقی تر است)")
۳۳۳لَا تُمْسِکُواْ بِعِصَمِ ٱلْکَوَافِرِتمسک نکنيد به عقد ازدواج با کافران(بعد از مسلمان شدن يکي از زوجين کافر ديگر عقد آنها معتبر نيست. از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۳۳۴لَا تُمْسِکُوهُنَّآن زنان را نگه نداريد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۳۳۵لَا تَمَسُّوهَا بِـبه آن نرسانيد
۳۳۶لَا تَمْشِقدم نزن - راه مرو
۳۳۷لَا تَمْلِکُمالک نيست (اختيار ندارد)
۳۳۸لَا تَمْلِکُونَمالک نيستيد(ملک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود)
۳۳۹لَا تَمْنُنمنّت نگذار (از کلمه منّ به معني نعمت دادن زياد و با ارزش است و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده ‏اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است. "وَلَا تَمْنُن تَسْتَکْثِرُ " یعنی : منّت مگذار در حالی که در نظرت بسیار آمده است(کار خیري را که براي کسی کرده اي بزرگ نشمار در حالی کار خیر خود را بزرگ و بسیارتصور کرده ای چون پروردگارت مالک هر چیز است و توفیق این کار خیر را او به تو داده است))
۳۴۰لَا تَمُنُّواْمنت نگذاريد(از کلمه منّ به معني نعمت دادن زياد و با ارزش است و منّت به معناي آن است که نعمتي که به کسي داده ‏اي را با زبان خود، بر او سنگين سازي يا به عبارت ديگر کاري را که براي او کرده اي بزرگ بشماري. از آنجا که منشأ اصلی نعمتها از پروردگار است و نعمتهايي که پروردگار متعال به ما داده همه بزرگ و با ارزشند منت نهادن پروردگار تعالي پسنديده است اما اگر گوينده اي غير از او بگويد: "بر شما منت نهادم"، پسنديده نيست چون ديگران مالک چيزي نيستند و مالک همه چيز پروردگار است)
۳۴۱لَا تَمُوتُنَّهرگز نميريد
۳۴۲لَا تَمِيلُواْمايل نشويد (عبارت " فَلَا تَمِيلُواْ کُلَّ ٱلْمَيْلِ "يعني "پس تمايل خود را به طور كامل متوجه يك طرف ننماييد")
۳۴۳لَا تَنَابَزُواْبه يکديگر لقب زشت ندهيد(از نبز به معني لقب و به نظر بعضي لقب زشت)
۳۴۴لَا تَنَازَعُواْبايکديگر نزاع وستيزه نکنيد
۳۴۵لَا تَنَاصَرُونَيکديگر را ياري نمي کنيد
۳۴۶لَا تَنتَصِرَانِيکديگر را ياري نمي کنيد
۳۴۷لَا تَنسَفراموش نکن
۳۴۸لَا تَنسَيٰفراموش نمي کني
۳۴۹لَا تُنصَرُونَياري نمي شويد
۳۵۰لَا تَنصُرُوهُکه اورا ياري نکنيد (چون شرط شده براي جمله بعدي جزم گرفته)
۳۵۱لَا تَنطِقُونَحرف نمي زنيد - سخن نمي گوييد
۳۵۲لَا تُنظِرُونِمرا مهلت ندهيد(مخفف"لَا تُنظِرُونِي")
۳۵۳لَا تَنفُذُونَنفوذ نمي کنيد
۳۵۴لَا تَنفِرُواْکوچ نکنيد - با شتاب بیرون نروید
۳۵۵لَا تَنفَعُسودي ندارد - فایده ندارد
۳۵۶لَا تَنفَعُهَابه آن سود ندهد
۳۵۷لَا تَنفَعُهَاسودي برايش ندارد
۳۵۸لَا تُنفِقُواْانفاق نکنيد (کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۳۵۹لَا تُنفِقُواْکه انفاق نمي کنيد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۳۶۰لَا تَنقُصُواْکم نکنيد - نکاهید
۳۶۱لَا تَنقُضُواْنقض نکنید-نگسلید- وانتابانید(نقض که مخالف ابرام است، به معناي فساد چيزي مانند طناب است که محکم شده یا باز شدن چیزی که محکم گره خورده. کلمه نکث نيز به معناي نقض است و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث مي‏گويند، چه طناب باشد و چه رشته)
۳۶۲لَا تَنکِحُواْازدواج نکنيد
۳۶۳لَا تُنکِحُواْبه ازدواج در نیاورید (عبارت"لَا تُنکِحُواْ ٱلْمُشِرِکِينَ" یعنی :زنان با ايمان را به ازدواج مردان مشرک در نياوريد)
۳۶۴لَا تَنْهَرْمرنجان(ازکلمه نهر به معناي زجر و رنجاندن با غلظت و خشونت است که يا با داد زدن به روي کسي انجام مي‏گيرد و يا با درشت حرف زدن )
۳۶۵لَا تَنْهَرْهُمَآنان را مرنجان(ازکلمه نهر به معناي زجر و رنجاندن با غلظت و خشونت است که يا با داد زدن به روي کسي انجام مي‏گيرد و يا با درشت حرف زدن)
۳۶۶لَا تَنْهَرْهُمَاآن دو را مرنجان (ازکلمه نهر به معناي زجر و رنجاندن با غلظت و خشونت است که يا با داد زدن به روي کسي انجام مي‏گيرد و يا با درشت حرف زدن)
۳۶۷لَا تَنِيَاشما دو نفر سستي نکنيد (کلمه تنيا از وني به معناي فتور و سستي است)
۳۶۸لَا تُوَاعِدُوهُنَّبه آن زنان وعده ندهيد - با آن زنان قرار نگذاريد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۳۶۹لَا تَوْجَلْنترس(از وجل به معني ترس)
۳۷۰لَا تَوَلَّوْاْرويگردان نشويد
۳۷۱لَا تُوَلُّوهُمُ ٱلْأَدْبَارَبه آنان پشت نکرده به این سو و آن سو فرار نکنید(لَا تُوَلُّوهُمُ: از هر طرف با آنان روبرو می شوید به سوی دیگر فرار نکنید از کلمه "ولّی"به معنی هر سو مي رود برگردانده مي شود)
۳۷۲لَا تَهْدِيهدايت نمي كني (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۳۷۳لَا تَهِنُواْسستي نکنيد و ناتوان نشويد (از کلمه وهن که در اصل به معناي ضعف در خلقت و يا در خُلق است)
۳۷۴لَا تَهْوَيٰمتمايل نيست (در اصل از کلمه هوي به معني سقوط است)
۳۷۵لَا تَهْوَيٰ أَنفُسُکُمُخودتان نمی پسندید- باب ميل شما نيست - مطابق هوي و هوستان نبود(در اصل از کلمه هوي به معني سقوط است، "أَفَکُلَّمَا جَاءَکُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَىٰ أَنفُسُکُمُ ٱسْتَکْبَرْتُمْ: آيا پس هر گاه پيامبري آنچه را خودتان نمی پسندید برایتان آورد، استکبار مي ورزيد")
۳۷۶لَا تَيْأَسُواْمأيوس نشويد -نااميد نشويد
۳۷۷لَا تَيَمَّمُواْقصد نکنيد(کلمه تيمم به معني قصد کردن است)
۳۷۸لَا جَرَمَحقـّاً - ثابت و يقيني است (جَرَم َ:قطع کرد -بريد و لَا جَرَمَ کنايه از اين است که سخني که بعد از آن مي آيد قطع کننده و باطل کننده اي ندارد)
۳۷۹لَا جُنَاحَگناه ندارد - جايز است
۳۸۰لَا مِسَاسَنزدیکم نشوید (مِساس به معنی تماس است)
۳۸۱لَا نُؤْمِنُايمان نياوريم
۳۸۲لَا نَبْتَغِيخواهان و طالب نيستيم("وَإِذَا سَمِعُواْ ٱللَّغْوَ أَعْرَضُواْ عَنْهُ وَقَالُواْ لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلَامٌ عَلَيْکُمْ لَا نَبْتَغِي ٱلْجَاهِلِينَ(قصص۵۵):(ادامه وصف اهل کتابی که به قرآن کریم هم ایمان آوردند:)همچنین هنگامی که لغو(لَغْو: هر چیزی که اثر و فایده ای ندارد) را شنیدند، از آن رو گرداند(امام علی علیه السلام می فرمایند: "آنچه (پروردگار تعالی) بر دو گوش واجب نمود چنین است: با دل و جان گوش دادن به ذکر الله و گوش سپردن به آنچه از کتاب او تلاوت می شود و ترک تمایل به آنچه موجب خشمش می گردد") و گفتند: "اعمال ما فقط برای ماست(عمل ما خوب وبدش عاقبت فقط گریبان خودمان را می گیرد) و اعمال شما فقط برای شماست(اگر عمل ما آن گونه که شما می گویید بد است ضررش فقط به خودمان می رسد پس بحث بر سر خوب و بد آنها را کنار بگذاریم) سلام بر شما(در زبان عرب در هنگام خداحافظی نیز از کلمه "سلام" استفاده می کنند و منظور از سلام در این آیه سلامی است که به هنگام خداحافظی گفته می شود. همان گونه که در آیه شریفه ۶۳ از سوره مبارکه فرقان آمده بود بندگان پروردگار رحمان دارای تواضعند و به دلیل همین تواضع این موضوع
همیشگی که جاهلانی قصد تحقیر و کوچک شمردنشان را دارند، برایشان سنگین نیست و وقتشان را برای اثبات خود به آنها، هدر نمی دهد و بحث با جاهلان را بلافاصله با خداحافظی کردن از آنها پایان داده و از آنها جدا می شوند) خواهان و طالب جاهلان نیستیم(به دنبال اینکه افراد جاهل را دور خودمان جمع کنیم نیستیم")
۳۸۳لَا نَتَوَکَّلَكه توكل نكنيم (توکل يعني اختيار خود را در امري به ديگري(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است)
۳۸۴لَا نُخْلِفُهُاز آن تخلف نكنيم
۳۸۵لَا نَدْرِينمي دانيم
۳۸۶لَا نَرَيٰنمي بينيم
۳۸۷لَا نُرِيدُنمي خواهيم
۳۸۸لَا نُسْأَلُباز خواست نمي شويم - سؤال نمي شويم (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۳۸۹لَا نَسْأَلُکَاز تو نمي خواهيم (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۳۹۰لَا نَسْقِيآب نمي دهيم
۳۹۱لَا نَسْمَعُنمي شنويم (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۳۹۲لَا نَشْتَرِينمي فروشيم
۳۹۳لَا نُشْرِکَشريک نگيريم(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۳۹۴لَا نُضِيعُضايع نمي كنيم
۳۹۵لَا نُطِيعُاطاعت نمي كنيم
۳۹۶لَا نَعْبُدَكه نپرستيم(در عبارت "أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا ٱللَّهَ "آخرش به دليل "أن" ناصبه منصوب شده كه البته نون "أن"هم با ادغام يرملون حذف شده است. عبادت و اطاعت و بندگی مي کنيم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۳۹۷لَا نُفَرِّقُفرق نمي گذاريم
۳۹۸لَا نُقَاتِلَكه نجنگيم (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۳۹۹لَا نُقِيمُبرپا نمي كنيم ("أُوْلَـٰئِکَ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ بِئَايَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ وَزْنًا: تو شاهد باش(بر این گفته پروردگار) آنان کسانی هستند که به آیات پروردگارشان و دیدار او کفر ورزیدند(آیات الهی را که شامل فرامین او بود و خیر و صلاح دنیا و آخرت خودشان را شامل می شد، نادیده گرفتند و همچنین قیامت را از یاد برده یا انکار می کردند. در آیات متعددی از قرآن کریم به دیدار پروردگار یا همان لقاء الله اشاره شده است. ملاقات با پروردگار برای هر کسی وقتی اتفاق می افتد که او به این درک برسد که خودش هیچ است و همه چیز از پروردگار است و همه انسانها عاقبت به این فهم خواهند رسید. انسانهای برگزیده در همین دنیا و بقیه پس از مرگشان می فهمند که خود هیچند و همه چیز از پروردگار است گرچه این فهم در آن زمان، دیگر سودی برای بدکاران ندارد) پس در نتیجه اعمالشان باطل شد. از این رو روز قیامت برای آنها وسایل وزن کردن و سنجش بر پا نمی کنیم(چون عملی برایشان نمانده دیگر لازم نیست برای آنها مقایسه و وزن کردن و سنجش اعمال صورت بگیرد مثل کسی که در برگه امتحانش به جای نوشتن و پاسخ دادن،
خط خطی کرده و اشکال زشت و نامربوط کشیده، چنین برگه ای دیگر تصحیح کردن ندارد و بدون تصحیح، نمره صفرش مشخص است. از مصادیق این آیه ریاکارانند در واقع در آخرت چون عملشان برای پروردگار نبوده نباید امید پاداش از طرف او را داشته باشند همانطور که کارگری که برای همسایه کار کرده، حقوقش را از شما نمی خواهد کسی هم که برای غیر پروردگار کار کرده در آخرت نباید پاداشش را از پروردگار طلب نماید. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: "هرگاه کردار نیکی انجام دهی و نظرت غیر پروردگار باشد از آن کردار انتظار پاداشی نداشته باش زیرا که پروردگار عزّوجلّ می‌فرماید: "فَلا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَزْناً"")")
۴۰۰لَا نَکْتُمُپنهان نمي كنيم
۴۰۱لَا نُکَذِّبَكه تكذيب نمي كرديم
۴۰۲لَا نُکَلِّفُتكليف نمي كنيم
۴۰۳لَا هُمْ يَحْزَنُونَنه آنها اندوهگين مي شوند - آنها اندوهگين نمي شوند(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۴۰۴لَا هُمْ يَذَّکَّرُونَنه آنها متذكر مي شوند - آنها متذكر نمي شوند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۴۰۵لَا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَنه از آنان مي خواهند كه عذر خواهي كنند (عتب به معناي غضب و حزن است، وقتي گفته مي‏شود : فلاني بر فلاني عتب کرد معنايش اين است که غم او را خورد و اگر برگردد و دلجوئيش کند مي‏گويند عاتبه و اسم اين ماده عتبي است، يعني برگشتن معتوب عليه به چيزي که مايه رضايت عاتب باشد و کلمه استعتب به معناي از او خواست که دلجوئي کند مي‏باشد)
۴۰۶لَا هُمْ يُنصَرُونَنه آنان ياري مي شوند - آنان ياري نمي شوند
۴۰۷لَا هُمْ يُنظَرُونَنه آنان مهلت داده شوند - آنان مهلت داده نمي شوند
۴۰۸لَا هُمْ يُنقَذُونَنه آنان نجات داده مي شوند - آنان نجات داده نمي شوند
۴۰۹لَا يُؤَاخِذُکُمُشما را بازخواست نمي كند(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۱۰لَا يُؤْتُونَنمي دهند
۴۱۱لَا يُؤْخَذْگرفته نمي شود ( چون جواب شرط واقع شده جزم گرفته است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۱۲لَا يُؤْخَذُگرفته نمي شود (کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۱۳لَا يُؤَخَّرُتأخير نمي‏پذيرد
۴۱۴لَا يُؤَدِّهِآن را باز نمي گرداند
۴۱۵لَا يُؤْذَنُاجازه داده نمي شود
۴۱۶لَا يُؤْذَيْنَآن زنان آزار داده نمی شوند("يَا أَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ ٱلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَالِکَ أَدْنَىٰ أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَکَانَ ٱللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا: آهای پیامبر(در "یا أَیهَا" اصرار برای جلب توجه مخاطب بیشتر از "یا" و "ایها" به تنهایی است)، به همسرانت و دخترانت و زنانِ مؤمنین بگو: " قسمتی از روسریهایشان را بر روی خودشان پیش بکشند آن(انداختن ادامه روسری بر روی گریبان) نزدیکتر است به اینکه شناخته شوند(مردم او را به عنوان یک زن مسلمان بشناسند) در نتیجه اذیت نشوند(در مورد شأن نزول این آیه گفته شده است تعدادی از زنان مسلمان که قصد شرکت در نماز جماعت ظهر به امامت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را داشتند از آنجا که در آن ساعت خلوت روز به دلیل گرمای بسیار خروج یک زن از خانه معمولی نبود، مورد اذیت و آزار افراد فاسد مدینه قرار گرفته بودند. قبل از اسلام مرسوم بوده که زنان روسری می پوشیدند ولی پایین آن را پشت سر می انداختند در این آیه از زنان مؤمن می خواهد که طرز روسری پوشیدنشان را به شکلی قرار دهند که گریبانشان را بپوشاند و به این نحو از زنان غیر
مسلمان متمایز گردند و شناخته شوند و مورد تعرض افراد فاسد قرار نگیرند به عبارت دیگر افراد فاسد آن زمان مدینه با دیدن این شکل روسری پوشیدن یک زن می فهمیدند که او زنی مسلمان و بنابراین پاک دامن است واهل فساد نیست بنابراین متعرض او نمی شدند وبه سراغ دیگران می رفتند(البته این سخن به این معنی نیست که هر زن بی روسری هرزه و فاسد باشد). در آیه شریفه ۳۱ سوره مبارکه نور مشخص می گردد که کاربرد اصلی این روسری، پوشاندن سینه و گریبان زنان است("وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ: بنابراین باید که روسریهایشان را بر گریبانهایشان بیندازند") بنابراین تصور برخی که گمان می کنند که این روسری باید به نحوی پوشیده شود که حتی یک تار مو و ذره ای بیشتر از قرص صورت نمایان نگردد، یک نظر افراطی و زیاده روی است. در واقع اصل در فلسفه و دلیل حجاب زنان بنا بر آیات قرآن کریم علامتی است برای مردان که به زنی که چنین نشانه ای دارد، طمع نداشته باشند چون او با این علامت(پوشاندن گریبان و سینه هایش علاوه بر پوشش معمول بدن)، اعلام نموده که اهل هرزگی نیست ولی متأسفانه در طول تاریخ
لَا يُؤْذَيْنَمردان هوسبازی که حتی اگر از یک زن تنها چشم او معلوم باشد، باز هم تحریک می شوند به غلط ملاک حجاب زنان را تحریک نشدن مردان قرار داده خودسرانه و بدون سندی الهی برای پوشش زنان مقررات وضع نموده اند)" البته الله همواره و بی اندازه آمرزنده و مهربان بوده و هست(واجب بودن حجاب به معنای مجوز اجباری کردن آن نیست در ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۶ صفحه ۵۱۰ (ترجمه استاد موسوی همدانی) آمده: "زنان غير مسلمان و نيز کنيزان در آن دوره حجاب نداشتند و حجاب علامت زنان مسلمان بود و در نتيجه کسي متعرض آنان نمي ‏شد..." با توجه به قول پروردگار تعالی که "لا اکراه فی الدین: هیچ اکراه و اجباری در دین نیست(آیه شریفه۲۵۶ سوره مبارکه بقره)" همچنین آیات شریفه ۹۹ سوره مبارکه یونس، ۲۸ سوره مبارکه هود، ۲۲ سوره
مبارکه غاشیه که اجبار و اکراه را در دین ممنوع می کنند و رفتار پیامبر که در زمان حیاتشان در جامعه اسلامی حجاب را اجباری نکرده بود، بهتر است به جای پافشاری بر اجباری کردن حجاب، نگران عمل نکردن به این آیات شریفه و آیه شریفه یک از سوره مبارکه حجرات(يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَيِ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ: ای کسانی که ایمان آوردید بر الله و پيامبرش پيشی مگيريد) باشیم.ممکن است مخالفین این نظر به برخی احادیث یا روایات در این خصوص استناد کنند ولی خود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند که احادیث ما رابه قرآن عرضه کنید اگر موافق با قرآن بود بپذیرید و گرنه به دیوار بکوبید. از آنجایی که هر کس اختیار نگاهش را دارد بی حجابی تعرضی به حقوق دیگران محسوب نمی شود . البته قرآن کریم حتی در خصوص زنان مسلمان سالخورده وقتی مجوز می دهد که بدون سر انداز باشند با عبارت " غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ " جلوی افراط در بی حجابی را هم می گیرد یعنی اگر حجاب و سر انداز داشتن اجباری نیست مجوزی هم برای لخت و عریان ظاهر شدن در جامعه صادر نشده است)")
۴۱۷لَا يُؤْمِنُايمان نمي آورد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست . امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۴۱۸لَا يُؤْمِنُواْايمان نمي آورند(در عبارت "إِن يَرَوْاْ کُلَّ ءَايَةٍ لَّا يُؤْمِنُواْ بِهَا " جزمش به دليل جواب شرط بودن است. ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۴۱۹لَا يُؤْمِنُونَايمان نمي آورند (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۴۲۰لَا يَؤُودُهُبر او سخت و گران و مشقت آور نيست - خسته اش نمي كند (کلمه يؤد مضارع از مصدر أود است، که به معناي سنگيني و خسته‏کنندگي است و چون گفته شود : العمل الفلاني آد زيدا معنايش اين است که فلان عمل، زيد را خسته کرد و به ستوه آورد)
۴۲۱لَا يَأْبَدريغ نورزد - ابا نكند - امتناع نكند
۴۲۲لَا يَأْتِ بِـنمي آورد
۴۲۳لَا يَأْتَلِکوتاهي نکنند - ترک نکنند - سوگند نخورند("وَلَا يَأْتَلِ أُوْلُواْ ٱلْفَضْلِ مِنکُمْ وَٱلسَّعَةِ أَن يُؤْتُواْ أُوْلِي ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْمَسَاکِينَ وَٱلْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلْيَعْفُواْ وَلْيَصْفَحُواْ أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ ٱللَّهُ لَکُمْ وَٱللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ: و کوتاهی نکنند صاحبان فضیلت و برتری از شما و وسعت و توانگری، که به خویشاوندان و مساکین و مهاجران در راه الله، بدهند(هر کس توانایی دارد نباید در رفع نیاز از خویشاوندانش کوتاهی کند و چنانچه پس از رفع نیاز آنها باز هم توانایی داشت به مساکین دیگر نیز عطا نماید و آنان که برای حفظ دینشان مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شده اند. علاوه بر این فعل "لَا يَأْتَلِ" معنای "ترک نکنند" و "سوگند نخورند" نیز می دهد در مورد دوم(سوگند نخورند) شأن نزولی برای آیه نقل شده است مبنی بر اینکه پس از ماجرای إفک(تهمت زدن عده ای از مسلمانان به همسر پیامبر)، برخی از مسلمانان تصمیم گرفتند که بخششهای خود را به اصحاب افک(آنهایی که تهمت زده بودند و آنها که در پخش این شایعه نقش داشتند)، قطع کنند که این آیه آنها
را از این کار نهی می نماید البته هر سه معنا به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای متداول قرآن کریم است) و باید که عفو و گذشت کنند و بايد که از مجازات درگذرند و نادیده گیرند و روی خوش نشان دهند آیا دوست ندارید که الله برای شما بیامرزد البته الله همواره و بی اندازه آمرزنده و مهربان است(رحمت و آمرزشش حتی نصیب آن کس که به دیگران رحم نکرده هم می شود. امام حسين عليه السلام مي فرمايند: "با گذشت ترين مردم کسي است که از موضع قدرت گذشت کند")")
۴۲۴لَا يَأْتُونَرو نمي آورند - نمي آيند
۴۲۵لَا يَأْتُونَ بِـنمي آورند
۴۲۶لَا يَأْتُونَکَ بِـبراي تو نمي آورند
۴۲۷لَا يَأْتِيکُمَابراي شما دونفر نمي آيد
۴۲۸لَا يَأْتِينَ بِـآن زنان نياورند
۴۲۹لَا يَأْتِيهِبه سويش نمي آيد
۴۳۰لَا يَأْکُلُونَنخورند
۴۳۱لَا يَأْکُلُهُآن را نمي خورد
۴۳۲لَا يَأْلُونَکُمْدر مورد شما کوتاهي نمي کنند
۴۳۳لَا يَأْمُرُ بِـفرمان نمي دهد - امر نمي کند
۴۳۴لَا يَأْمُرَکُمْنه اینکه به شما فرمان دهد -نه اینکه به شما امرکند
۴۳۵لَا يَأْمَنُايمن نمي داند - احساس امنيت نمي کند
۴۳۶لَا يَبْخَسْكم نكند(از "بخس "به معناي نقص در وزن و اندازه‏گيري است و به معناي کم گذاشتن و حيف و ميل کردن مال مردم است )
۴۳۷لَا يُبْخَسُونَاز آنان كاسته نخواهد شد- برای آنها کم گذاشته نمی شود(از "بخس "به معناي نقص در وزن و اندازه‏گيري است و به معناي کم گذاشتن و حيف و ميل کردن مال مردم است )
۴۳۸لَا يُبْدُونَآشکار نمي کنند آن زنان آشکار نکنند
۴۳۹لَا يُبْدِينَ("وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا: و زینتشان را آشکار نکنند(زينت : آن حالت و وضعي که موجودي، به خود مي‏گيرد و باعث مي‏شود که موجودي ديگر جذب به آن شود) جز آنچه آشکار شد(آن اندازه ای از زینتشان را آشکار کنند که معمول جامعه ای است که در آن زندگی می کنند و اگر زنی در آن جامعه آن مقدار را آشکار کند به منزله چراغ سبز نشان دادن به نامحرمان برای بهره وری از زیباییهای او نیست. دلیل اینکه در آیه محدوده تعیین نکرده نیز همین است که این مقدار در جوامع مختلف با هم تفاوت دارد. در مورد این قسمت از آیه تنها چند روایت از امام صادق علیه السلام موجود است که از اجتماع این روایات و اشتراکشان با قرآن کریم مشخص می گردد که پوشاندن صورت و پوشاندن دستها از آرنج به پائین(وجه و ذراعان)، لازم نبوده و آرایش آن با موادی مانند سورمه مانعی ندارد و مصداق "إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا" است و گوش، گریبان وسینه جزء زینتهایی است که نباید آشکار گردد
شیطان هم با کشاندن انسان به زیاده روی و افراط، او را از رسیدن به کمال باز می دارد و هم با تفریط و کم گذاشتن. در مسأله حجاب نیز روش شیطان همین گونه است گروهی را با بی حجابی و بی بند و باری به گمراهی می کشاند و گروهی را با افراط در مسأله حجاب و اجبار نمودن دیگران برای رعایت آن، که گمراهی این گروه و آثار سوء آنها بر جامعه اگر از گروه اول بیشتر نباشد، کمتر نیست چون باعث انزجار مردم از دین می گردند و گناه زیر پا گذاشتن آیاتی از قبیل این آیات را نیز به دوش خواهند کشید: "... لَا تَغْلُواْ فِی دِینِکُمْ غَیرَ ٱلْحَقِّ ...: به ناحق در دینتان غلوّ و زیاده روی نکنید(آیه شریفه ۷۷ از سوره مبارکه مائده)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَینَ یدَی ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ... : خطابم با کسانی است که ایمان آوردند، از الله و پیامبرش جلو نزنید(آیه شریفه ۱ از سوره مبارکه حجرات)"، "لَا إِکْرَاهَ فِی ٱلدِّینِ:در دین، هیچ اکراه و اجباری نیست(آیه شریفه ۲۵۶ از سوره مبارکه بقره)")
۴۴۰لَا يُبْصِرُونَدارای بصیرت و بینایی نمی شوند(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است)
۴۴۱لَا يَبْعَثُبر نمي انگيزد (بعث :چيزي را به طرفي سوق و حرکت دادن)
۴۴۲لَا يَبْغُونَنمي خواهند- طلب نمی کنند
۴۴۳لَا يَبْغِيَانِآن دو به حدود هم تجاوز نمي کنند(بغي : طلب کردن حق ديگران از راه تعدي بر آنان)
۴۴۴لَا يَبْلَيٰکهنه و پوسيده نمي شود (کلمه يبلي از ماده بلي است که به معناي کهنه شدن و پوسيدن چيزي است و در مقابل نو به کار مي‏رود)
۴۴۵لَا يَتَّبِعُوکُمْاز شما پيروي نمي كنند(جزمش به دليل جواب شرط واقع شدن است)
۴۴۶لَا يُتْبِعُونَپيگيري نمي کنند (عبارت "لَا يُتْبِعُونَ مَا أَنفَقُواُ مَنّاً وَلَا أَذًي"يعني "منت و آزاري به دنبال انفاقشان نمي آورند")
۴۴۷لَا يَتَّخِذِنبايد بگيرند (سکون آخر آن به دليل تقارن با ساکن يا تشديد کلمه بعد تبديل به حرکت کسره شده است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۴۸لَا يَتَّخِذَکه نگيرد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۴۹لَا يَتَدَبَّرُونَتدبّر نمي کنيد - نمي انديشيد - مو به مو مورد بررسي قرار نمي دهيد(از "دُبُر" به معنی پشت سر و کلمه تدبر که فعل يتدبرون مشتق از آن است به معناي اين است که چيزي را بعد و پشت سر چيز ديگر بگيريم و در مورد آيه شريفه"أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ ٱللَّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ ٱخْتِلَافاً کَثِيراً: آیا در مورد قرآن تدبّر نمی کنید و اگر از جانب غیر خدا بود حتماً در آن اختلاف بسیاری می یافتند " به معناي تامل در يک آيه بعد از آيه‏اي ديگر و يا تامل و دقتي ديگر بعد از دقت قبل، در يک آيه است، ليکن از آنجا که غرض آيه شريفه بيان اين جهت است که در قرآن کريم اختلافي نيست و قهراً بود و نبود اختلاف در بيش از يک آيه تصور دارد، لذا احتمال اول يعني تامل در يکايک آيات منظور عمده است، هر چند که اين معنا احتمال دوم را هم نفي نمي‏کند. به عبارت ساده تر تدبّر در قرآن کریم با کنارهم قرار دادن تمام آیات مربوط به یک موضوع و همچنین نظر کردن در یک آیه از جوانب مختلف، حاصل می شود)
۴۵۰لَا يَتَسَاءَلُونَاز يكديگر نمي پرسند("فَإِذَا نُفِخَ فِي ٱلصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ: پس وقتی که در آن صور(آن صور معروف) دمیده شد(صُور: بوق - شاخی تو خالی که با دمیدن در آن صدایی بلند و پر طنین ایجاد می گردد که از آن صدا برای اعلان همگانی یک خبر استفاده می کردند. "نفخ صور": دمیدن در صور(بوق)، بنا به آیات قرآن کریم وقتی پروردگار تعالی اراده نماید تا قیامت برپا شود نوعی ارتعاش، فرکانس یا صدا در دو نوبت در کل جهان منتشر می گردد شگفت انگیز اینکه مدلی که هم اکنون دانشمندان برای شکل کلی جهان پس از انفجار بزرگ(Big Bang) ترسیم می کنند، Horn-Shaped Universe نامیده می شود یعنی جهان بوق یا شاخی شکل پس دمیدن در بوق یعنی انتشار آن صدا و فرکانس در تمامی جهان. در نوبت اول "نفخ صور" با همین صدا، همه موجودات می میرند به قسمی که جز پروردگار حیّ و قیوم کسی زنده نمی ماند. سپس دوباره در صور دمیده می شود و این بار علاوه بر کسانی که به تازگی مرده اند، آنان که در گذشته مرده اند نیز دوباره زنده شده و محشور می شوند یعنی فرشتگان همه آنها را در محلی برای حسابرسی جمع می کنند) در آن هنگام هیچ نسب و خويشاوندي(نسب يعني همان رابطه‏اي که يک فرد از انسان را
از جهت ولادت و اشتراک در رحم به فرد ديگر مرتبط مي‏سازد) بینشان نیست و حتی از یکدیگر سؤال نمی کنند(آن قدر گرفتارند که از وابستگان و خویشاوندانشان سراغ نمی گیرند و احوالشان را نمی پرسند. البته روابط دوستی و خویشاوندی که در دنیا بین مردم برقرار است اگر بر مبنای جلب رضایت الهی باشد در آخرت نیز تداوم دارد به عبارت دیگر اگر در دنیا دوست یا خویشاوندی را به دلیل نیکوکاری و اطاعتش از پروردگار دوست بدارید و در بندگی پروردگار به یکدیگر یاری برسانید در آخرت نیز این دوستی و خویشاوندی برقرار است به این دلیل که در سوره مبارکه نحل آیه شریفه ۹۶ آمده بود: "آنچه نزد شماست، فانی است و پایان می یابد و آنچه نزد الله است، باقی است".
شخصی امام سجاد علیه السلام را در حال نماز دید که بسیار اشک می ریزد از ایشان پرسید: "ای فرزند رسول الله، شما را در چنین حالتی دیدم با اینکه دارای سه امتیاز هستی که هریک از آنها مایه‌ امید و نجات است: یک، فرزند پیامبری. دو، شفاعت جدّت. سه، رحمت الهی" حضرت در جوابش فرمود: "اینکه فرزند پیامبرم مایه امیدی نیست زیرا پروردگار می ‌فرماید: "در آن هنگام هیچ نسب و خويشاوندي بینشان نیست و حتّی از یکدیگر سؤال نمی کنند(سوره مبارکه مؤمنون آیه شریفه۱۰۱). شفاعت جدّم نیز امیدوار کننده نیست، زیرا پروردگار می‌ فرماید: "آنها جز برای کسی که الله راضی است، شفاعت نمی‌کنند(سوره مبارکه انبیاء آیه شریفه۲۸) امّا رحمت الهی، خودش می ‌فرماید: "إِنَّ رَحْمَتَ اللهِ قَرِیبٌ مِنَ المُحْسِنِینَ" ولی من نمی‌دانم از نیکوکاران هستم یا نه")")
۴۵۱لَا يَتَّقُونَنمي پرهيزند - خود را حفظ نمي کنند (کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۴۵۲لَا يَتَکَلَّمُونَسخن نمي گويند
۴۵۳لَا يَتَمَنَّوْنَهُآن را تمنّا نمي کنند
۴۵۴لَا يَتَنَاهَوْنَيكديگر را نهي نمي كردند - يكديگر را باز نمي داشتند (به علت تركيبش با "كانوا"در عبارت "کَانُواْ لَا يَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنکَرٍ " به صورت ماضي استمراري معني شده است)
۴۵۵لَا يَتُوبُونَتوبه نمي كنند
۴۵۶لَا يُجَارُپناه داده نمي شود (اصل این کلمه از "جوار" به معنی همسایگی است و از آنجا که قاعدتًا هر موجودی که دیگری را به همسایگی پذیرفته از آن در برابر خطرات حمایت می کند معنای پناه دادن گرفته است. "لَا يُجَارُ عَلَيْهِ "يعني : برخلاف خواسته اش به كسي پناه داده نمي شود)
۴۵۷لَا يُجَاوِرُونَکَدر مجاورت تو نمي مانند
۴۵۸لَا يُجِبْاجابت نكند (در عبارت "وَمَن لَّا يُجِبْ دَاعِيَ ٱللَّهِ فَلَيْسَ بِمُعْجِزٍ فِي ٱلْأَرْضِ "جزمش به دليل شرط واقع شدن برا ي جمله بعدي است)
۴۵۹لَا يَجِدْنمي يابد ( در عبارت "مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ وَلَا يَجِدْ لَهُ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَلِيّاً وَلَا نَصِيراً "جزمش به دليل جواب شرط واقع شدن برا ي جمله قبلي است)
۴۶۰لَا يَجِدُواْنيابند (در عبارت "فَلَا وَرَبِّکَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّيٰ يُحَکِّمُوکَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضَيْتَ "جزمش به دليل " حتي " است)
۴۶۱لَا يَجِدُواْكه نيابند (در عبارت "أَلَّا يَجِدُواْ مَا يُنفِقُونَ "جزمش به دليل حرف "أن" مي باشد كه البته نون "أن" نيز در لام ادغام يرملون شده است)
۴۶۲لَا يَجِدُونَنمي يابند
۴۶۳لَا يَجْرِمَنَّکُمْشما را نكِشاند - شما را وادار به انجام جرم نکند(جرمه و يجرمه معنايش اين است که او را وادار به جرم کرد و اگر معصيت را هم جريمه مي‏گويند چون وبال و عقوبت آن، که يا مال است و يا شکنجه بر آدمي تحميل مي‏شود . راغب گفته است : اصل در معناي ماده "جرم" بريدن است)
۴۶۴لَا يُجْزَيٰجزا داده نمي شود (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۴۶۵لَا يَجْزِيبي نياز نمي کند - کفايت نمي کند (مشکلي را رفع نمي کند) (کلمه جزاء در اصل به معناي بي نيازي و کفايت است واصطلاحاً به عنوان پاداش متناسب باعمل از این رو که این پاداش از جهت جبران عملی که انجام شده کفایت می کند. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۴۶۶لَا يَجْعَلَتا قرار ندهد (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۴۶۷لَا يُجَلِّيهَاآشکارش نمي کند
۴۶۸لَا يُحِبُّدوست ندارد("دوست نداشتن" در مورد پروردگار چون یک تغییر به حساب می آید، اتفاق نمی افتد چون چیزی قدرت ایجاد تغییر در او را ندارد ولی پروردگار، دوست نداشتن اولیای الهی مانند پیامبران و اهل بیت علیهم السلام را معادل دوست نداشتن خود می گیرد از آنجا که همه انسانها به غیر از معصومین علیهم السلام کم و بیش به ظلم دچار می شوند جملاتی نظیر "وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ ٱلظَّالِمِينَ" به این معنی نیست که پروردگار با همگان همیشه و بی اندازه مهربان(رحمان و رحیم) هیچ کس غیر از معصومین علیهم السلام را دوست ندارد بلکه به این معناست که هر کس به همان اندازه که دچار ظلم شده سهمش از محبت الهی کم می شود به فرض مثال کریمی را تصور کنید که شربتی گوارا بخشش می نماید و از ناحیه او هیچ محدودیتی در این بخشش نیست در این صورت هر کس ظرف کوچکتری با خود آورده سهم خود را کم کرده است به همین صورت گناه نیز گنجایش ظرف وجود انسان را برای دریافت رحمت الهی کاهش می دهد)
۴۶۹لَا يُحِبُّونَکُمْآنان شما را دوست ندارند
۴۷۰لَا يَحْتَسِبُگمان نمي برد - حساب نمي كند
۴۷۱لَا يُحَرِّمُونَحرام نمي كنند - ممنوع نمي كنند (حكم به حرام وممنوع بودن نمي دهند)
۴۷۲لَا يَحْزَنَّبايد كه آن زنان اندوهناك نشوند (حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۴۷۳لَا يَحْزُنکَتو را اندوهگين نسازد(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود)
۴۷۴لَا يَحْزُنُهُمُحزن و اندوه بر دلشان سنگینی نمي كند(حزن:اندوهي که بر دل سنگيني کند از آنچه واقع شده یا ممکن است در آینده واقع شود. حرکت میم در آخر آن به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد است. "لَا يَحْزُنُهُمُ ٱلْفَزَعُ ٱلْأَکْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ ٱلْمَلَائِکَةُ هَـٰذَا يَوْمُکُمُ ٱلَّذِي کُنتُمْ تُوعَدُونَ: حزن و اندوه آن ترس و وحشت بزرگ(ترس و وحشت قیامت که طبق آیه شریفه ۱۷ از سوره مبارکه مزمل اگر کودکی هم اکنون با آن ترس و وحشت روبرو شود، پیر می گردد) بر دلشان سنگینی نمی کند و فرشتگان با اشتیاق به استقبالشان(چون باب تفعل در "تَتَلَقَّاهُمُ" معنای "قبول اثر فعل" را اضافه می کند) می آیند (و فرشتگان در آن حال به آنها می گویند:) این روز شماست(این روز قیامت همه چیزش همان گونه است که شما می خواهید اشاره به آیه قبل که می فرمود اهل بهشت هر چه بخواهند برایش همیشه فراهم است در فارسی هم اگر وقایع روزی بر وفق مراد شخصی باشد مرسوم است که به او می گویند: "امروز روز تو است") که وعده داده می شدید(بنا به فرموده
امام صادق علیه السلام آن کار نیکی که منظور آیه "مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یوْمَئِذٍ آمِنُونَ" می باشد و باعث در امان بودن از وحشت روز قیامت است، ولایت و محبّت اهل بیت علیهم السلام است و آن بدی که اگر آورده شود صاحب آن بدی به حکم آیه "وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّار" با صورت به آتش در افتد، کینه و دشمنی اهل بیت علیهم السلام است)")
۴۷۵لَا يَحْسَبَنَّبايد مپندارند
۴۷۶لَا يَحُضُّترغيب نمي كند - تشويق نمي كند
۴۷۷لَا يَحْطِمَنَّکُمْمبادا که شما را بشكند(از ريشه حطم به معناي شكستن است. در عبارت "ٱدْخُلُواْ مَسَاکِنَکُمْ لَا يَحْطِمَنَّکُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ "در این عبارت در مورد مورچه ها تعبیر به "شکستن" نموده است و این جلوه ای دیگر از انتخاب دقیق کلمات در متن قرآن کریم است، یافته های جدید علمی نشان می دهد که سطح خارجی بدن حشرات از جمله مورچه ها، از ماده ای شکننده به نام "کیتینِ اسکلروتیزه" ساخته شده است. کیتین به شکل خالص و اصلاح نشده خود ، شفاف ، پایدار ، مقاوم و کاملاً سخت است و ترکیبات آن با پروتئین های سخت شده و موادمعدنی و غالباً کربنات کلسیم، سخت تر و شکننده تر نیز می شود که به این فرایند اسکلروتیزاسیون می گویند.از این رو مناسبترین فعل برای یک مورچه زیر پا مانده "شکستن یا همان حطم" می باشد.
متاسفانه قبلاً در این مورد نوشته ای بدون تحقیق و ناقص در فضای مجازی منتشر شده بود که به جای ترغیب به سمت قرآن کریم موجب دافعه نیز می شد وعبارت ناصحیح "بدن مورچه ها از سلیس یا شیشه ساخته شده"در آن متن، به دست آویزی برای انکار قرآن تبدیل شده بود.
۱۴۰۰سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که مورچه ها شکننده اند، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟
چون جمله با فعل شروع شده با وجود فاعلِ جمع، فعلش مفرد آمده است و منصوب بودن این فعل (فتحه ی آخر به جای ضمه) به دلیل یک "حتی" محذوف است که در ترجمه می آید و آخر آن نیز یک نون مشدد آمده که نشانه ی تأکید است)
۴۷۸لَا يَحِلُّحلال نيست(اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است)
۴۷۹لَا يَحِلُّونَحلال نيستند(اصلش ازکلمه حل به معناي باز کردن گره است)
۴۸۰لَا يُحْمَلْبرداشته نمي شود
۴۸۱لَا يُحِيطُونَاحاطه ندارند
۴۸۲لَا يَحِيقُحلول نمي كند - نازل نمي شود - نمي رسد (کلمه يحيق در اصل يحق بوده است که يکي از دو قاف آن مبدل به ياء شده)
۴۸۳لَا يَحْيَيٰزندگي نمي كند - نه زندگي مي كند
۴۸۴لَا يَخَافُنمي ترسد
۴۸۵لَا يَخَافُونَنمي ترسند
۴۸۶لَا يَخْرُجُبيرون نمي آيد
۴۸۷لَا يَخْرُجْنَآن زنان بيرون نروند
۴۸۸لَا يُخْرِجَنَّکُمَاشما دو نفر را بيرون نكند
۴۸۹لَا يُخْرَجُونَبيرون آورده نمي شوند
۴۹۰لَا يَخْرُجُونَبيرون نمي روند
۴۹۱لَا يُخْزِيخوار نمي سازد (خزي:خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد)
۴۹۲لَا يَخْشَوْنَنمي ترسند(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند)
۴۹۳لَا يُخَفَّفُخفیف و سبك نمي شود - تخفيف نمي پذيرد
۴۹۴لَا يَخْفَوْنَمخفي نيستند- پوشيده نيستند
۴۹۵لَا يَخْفَيٰمخفي نيست- پوشيده نيست
۴۹۶لَا يُخْلِفُتخلف نمي كند
۴۹۷لَا يَخْلُقُخلق نمي کند - مي سازد(کلمه خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۴۹۸لَا يَخْلُقُونَخلق نمي کنند - نمي سازند (کلمه خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۴۹۹لَا يَدْخُلَنَّهَابايد که داخل آن نشود
۵۰۰لَا يَدْخُلُونَداخل نمي شوند
۵۰۱لَا يَدْعُونَنمي خوانند - طلب نمي کنند - نمي پرستند
۵۰۲لَا يَدِينُونَمتدين نمي شوند - ديندار نمي شوند - به احكام الهي عمل نمي كنند (کلمه دين بر مجموع يا قسمتي از احکامي که خداوند بر انبياي خودش نازل کرده اطلاق مي گردد و اين كلمه در اصل معني پاداش و جزا مي دهد چه در مورد كار خير (وعده) و چه در مورد كار شر (وعيد). "دِينَ" در اصل به معنای اطاعت و پرستش است و از آنجا که اطاعت منجر به جزا و پاداش می گردد به معنای جزا و پاداش هم به کار می رود و به شریعت و مذهب نیز "دِينَ" می گویند از آن جهت که شیوه اطاعت پروردگار تعالی را برای بندگانش مشخص می کند)
۵۰۳لَا يَذْکُرُياد ندارد - به ياد نمي آورد ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۰۴لَا يَذْکُرُونَياد ندارند - به ياد نمي آورند - ذكر نمي كنند ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۰۵لَا يَذُوقُونَنمي چشند
۵۰۶لَا يَرْبُواْزياد نمي شود (از"ربا" به معني زياد و افزون شدن مال و اصطلاحاً به سودِ وام و قرضی می گویند که قرض دهنده در هنگام قرض دادن، به شخص مقروض تکلیف کند که افزون بر اصل پول، مبلغی نیز به عنوان سود آن بپردازد حتی اگر از کاری که با آن وام انجام داده، سودی نبرده باشد و چنانچه پولی را به کسی قرض بدهند به این قصد که در سود کاری که قرض گیرنده با آن پول انجام می دهد، شریک باشند(به نسبت سهمی که در آن شراکت داشته اند)، ربا محسوب نمی شود)
۵۰۷لَا يَرْتَابَدچار ترديد نشد - ترديد نكرد
۵۰۸لَا يَرْتَدُّبر نمي گردد (منظور از "لَا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ : نگاه و چشم برگرداندنشان به سویشان باز نمی گردد"اين است که از شدت هول و ترس از آنچه مي‏بينند قادر نيستند چشم خود را بگردانند(از آن چشم بر نمی دارند))
۵۰۹لَا يَرْجِعُبر نمي گردد (عبارت "لَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلاًَ " يعني به آنان پاسخي نمي دهد (معني کلمه به کلمه اش مي شود از جهت قول و سخن به سويشان بر نمي گردد))
۵۱۰لَا يُرْجَعُونَبازگردانده نمي شوند
۵۱۱لَا يَرْجِعُونَبرنمي گردند
۵۱۲لَا يَرْجُونَاميد ندارند
۵۱۳لَا يُرَدُّبرگردانده نمي شود
۵۱۴لَا يَرْضَيٰنمي پسندد - راضي نيست
۵۱۵لَا يَرْغَبُواْكه متمايل نشوند - كه نپردازند(در عبارت "أَن يَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ ٱللَّهِ وَلَا يَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ "جزم آن به دليل حرف "أن"در ابتداي جمله است و عبارت "وَلَا يَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ" یعنی: متمایل به خودشان نشوند با بی اعتنایی به او(پیامبر) )
۵۱۶لَا يَرْقُبُواْرعايت نمي کنند - مراقب نیستند(جزمش به دلیل جواب شرط شدن برای جمله قبل می باشد)
۵۱۷لَا يَرْقُبُونَرعايت نمي كنند - مراقب نيستند
۵۱۸لَا يَرْکَعُونَركوع نمي كنند(کلمه رکوع به معناي مطلق انحنا و خم شدن است)
۵۱۹لَا يَرَوْنَنمي بينند
۵۲۰لَا يَرْهَقُفرا نمي گيرد (رهق به معناي احاطه و تسلط يافتن به زور است و ارهاق به معناي تکليف کردن است)
۵۲۱لَا يُرَيٰبه چشم نمي‏خورد - ديده نمي شود
۵۲۲لَا يُرِيدُنمي خواهد
۵۲۳لَا يُرِيدُونَنمي خواهند
۵۲۴لَا يَزَالُزوال نمي پذيرد-پيوسته - همواره این گونه است که
۵۲۵لَا يَزَالُونَزوال نمي پذيرند-پيوسته - همواره این گونه اند که(عبارت " لَا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ " يعني همواره (در امر دين) در اختلافند)
۵۲۶لَا يَزَالُونَ يُقَاتِلُونَکُمْپيوسته با شما مي جنگند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۵۲۷لَا يَزَّکَّيٰنمي خواهد پاک شود (وَمَا عَلَيْکَ أَلَّا يَزَّکَّىٰ(عبس۷): تقصیر تو نیست اگر او پاک نشود)
۵۲۸لَا يُزَکِّيهِمْآنان را پاك نمي كند
۵۲۹لَا يَزْنُونَزنا نکنند
۵۳۰لَا يَزْنِينَكه آن زنان زنا نكنند
۵۳۱لَا يَزِيدُاضافه نمي كند- نمي افزايد
۵۳۲لَا يُسْأَلُاز او سؤال نمي شود (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۵۳۳لَا يَسْأَلُنمي پرسد (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۵۳۴لَا يَسْأَلُکُمْاز شما نمي پرسد - از شما در خواست نمي كند (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۵۳۵لَا يَسْأَلُونَدر خواست نمي كنند (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۵۳۶لَا يَسْأَمُخسته نمي شود (کلمه يسئم از مصدر سامه است که به معناي ملال و آزردگي است)
۵۳۷لَا يَسْأَمُونَخسته نمي شوند (کلمه يسئم از مصدر سامه است که به معناي ملال و آزردگي است)
۵۳۸لَا يَسْبِتُونَروزهاي غير شنبه ي آنها - روزي كه در شنبه نيستند(کلمه سبت در اصل به معناي قطع است و از همين جهت به قطع سير، مي‏گويند سبت السير و نيز سبت الشعر، تراشيدن مو است و سبت الانف، بريدن بيني از ته است بعضي گفته‏اند : خداي تعالي روز شنبه را بدين جهت سبت خوانده که خداوند خلقت آسمانها و زمين را در روز يک شنبه شروع کرد و شش روز طول کشيد روز هفتم که همان شنبه مي‏شود عمل خود را قطع کرد و بدين جهت روز شنبه را سبت خوانده . و جمله سبت فلان به اين معنا است که فلاني وارد در شنبه شد)
۵۳۹لَا يَسْبِقُونَهُاز او سبقت نمي گيرند - از اوپيشي نمي‏گيرند("لَا يَسْبِقُونَهُ بِـٱلْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ: (وصف "عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ: بندگانی که به آنها بخششی بزرگ شده و در نتیجه شرافتی عظیم یافته اند " که در آیه قبل به آنان اشاره شده بود:)در سخن از او پیشی نمی گیرند(سخنی بر خلاف رضای الهی نمی گویند یعنی سرِ خود چیزی به آنچه پروردگار تعالی فرموده، اضافه نمی کنند مثلاً حلالی را حرام کنند و حرامی را حلال. از این رو کسی که موسیقی، آستین کوتاه، تراشیدن ریش و ... را حرام اعلام می کند در حالی که دلیلی از قرآن کریم که سخن قطعی پروردگار تعالی است بر اثبات مدعای خود ندارد(حدیثی که بر خلاف قرآن کریم باشد به فرموده خود معصومین علیهم السلام قابل اعتنا نیست) در واقع باید فکری به حال خودش کند که پایش را بر روی آیه "لَا يَسْبِقُونَهُ بِـٱلْقَوْلِ" گذاشته است) و همانان فقط به امر او عمل می کنند(آوردن "هُم" در اینجا این معنی را اضافه می کند: "آن کسی که
کامل به امر پروردگار عمل می کند کسی جز آنها نیست". علت اینکه کلمه "فقط" به ترجمه اضافه شده است مقدم شدن جار و مجرور "بِأَمْرِهِ" بر فعل " يَعْمَلُونَ " است و این معنا را اضافه می کند که: "اگر فرمان کسی بر خلاف فرمان پروردگار باشد از او اطاعت نمی کنند". امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه کبیره، ائمه معصومین علیهم السلام را با اوصافی که در این آیه و آیه قبلش آمده است توصیف نموده اند: "عِبَادِهِ الْمُکْرَمِینَ الَّذِینَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُون: بندگانش که به آنها بخششی بزرگ شده و در نتیجه شرافتی عظیم یافته اند، کسانی که در سخن از او پیشی نمی گیرند و همانان فقط به امر او عمل می کنند"")
۵۴۰لَا يَسْتَأْخِرُونَتأخير نمي كنند - پس نمي مانند- عقب نمی افتند
۵۴۱لَا يَسْتَأْذِنُکَاز تو اجازه نمي‏خواهند
۵۴۲لَا يَسْتَثْنُونَاستثناء نمي كنند - ان شاء الله نمي گويند (از مصدر استثناء، به معناي اين که بعضي از افراد را از حکم کلی کنار بگذاريم و نيز به معناي گفتن کلمه ان شاء الله در هنگام وعده قطعي و يا هر سخن قطعي ديگر است و اگر اين کلمه را هم استثناء خوانده‏اند، بدين جهت است که وقتي مي‏گويي : فردا ان شاء الله به سفر مي‏روم معنايش اين است که من فردا در همه احتمالات به سفر مي‏روم مگر يک احتمال و آن اين است که خدا نخواهد به سفر بروم)
۵۴۳لَا يَسْتَجِيبُاجابت نمي کند(به جدّ وجهد)
۵۴۴لَا يَسْتَجِيبُونَاجابت نمي کنيد(به جدّ وجهد)
۵۴۵لَا يَسْتَحْسِرُونَخسته نمي شوند(حسر دراصل عبارت است از کنار زدن لباس از هر چيزي که ملبس به آن است و كنايه از برملا شدن ناتوانيهاست استفاده از آن در معني خستگي از آن جهت است كه ناتواني قوا آشكار مي شود)
۵۴۶لَا يَسْتَحْيِيشرم نمي کند
۵۴۷لَا يَسْتَخِفَّنَّکَمبادا تو را سست کنند - مبادا تو را به ناشكيبايي و سبكساري وادارند
۵۴۸لَا يَسْتَخْفُونَپنهان نمي كنند
۵۴۹لَا يَسْتَطِيعُهر چه سعی می کند نمي تواند
۵۵۰لَا يَسْتَطِيعُونَهر چه سعی می کنند نمي توانند("ٱلَّذِينَ کَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاءٍ عَن ذِکْرِي وَکَانُواْ لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا: (توضیح کلمه کافرین در آیه قبل:) کسانی که چشمانشان در پوششی از یاد من بود(چشمانشان با آنچه می دید به یاد پروردگار نمی افتاد در واقع انسان به هر سو که نظر کند جلوه ای از عظمت پروردگارش را مشاهده می کند مثل اینکه اطراف هر کسی پر شده از فلشهایی که او را به سوی خالق مهربانش راهنمایی می کند. در واقع اطراف ما پر است از معجزاتی که به وجودشان عادت کرده ایم و همین عادت باعث شده تا عظمت آنها را فراموش کنیم از میلیاردها ستاره و کهکشان در بالای سرمان گرفته تا ذرات ریزی که قادر به دیدنشان با چشم غیر مسلح نیستیم. امام کاظم علیه السلام فرمودند: "هیچ چیزی نیست که دو چشمت آن را ببیند مگر اینکه در آن موعظه و اندرزی است") و هرچه سعی می کردند کمترین شنیدنی را نمی توانستند(تحمل شنیدن کوچکترین سخنی از حق و حقیقت را نداشتند. به دلیل نکره آوردن "سَمْعًا" کلمه "کمترین" به ترجمه اضافه شده است.
بنا به روایتی از امام رضا و امام صادق علیهما السلام یکی از مصادیق "ذکری" ولایت امیر المؤمنین علیه السلام است و عبارت "کَانُواْ لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا" به این اشاره دارد که آنها از شدت کینه و دشمنی با امام علی علیه السلام تحمّل شنیدن فضائل آن حضرت را نداشتند)")
۵۵۱لَا يَسْتَعْجِلُونِاز من به عجله و شتاب طلب مکنید(مخفف"لَا يَسْتَعْجِلُونِي".کلمه استعجال به معناي اين است که از ديگري بخواهي عجله کند و او را بر انجام خواسته ‏ات تحريک کني. "خُلِقَ ٱلْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِيکُمْ ءَايَاتِي فَلَا تَسْتَعْجِلُونِ: انسان از عجله ای عجيب خلق شده است(عجيب و ناشناخته بودن این عجله از نکره آوردن آن دریافت می شود) آیات و نشانه هایم را به شما نشان خواهم داد پس حال که این گونه است(که عجله جزء ذات انسان می باشد مانند این که از مواد سازنده او بوده) از من به عجله و شتاب طلب مکنید(پروردگار تعالي در ذات انسان صفاتي را قرار داده تا در جهت خير ونيکي و رسيدن به کمال از آنها بهره بگيرد ولي اگر اين صفات را با کمک عقل خود و راهنمايي
آيات الهي محدود نکند و در مسير صحيح نگه ندارد همين صفات او را به گمراهي مي کشاند از جمله اين صفات عجول بودن و شتاب کردن است در دو آيه از قرآن کريم با عبارت "فَـٱسْتَبِقُواْ ٱلْخَيْرَاتِ " انسانها را به سبقت گرفتن از هم در کارهاي خير دعوت مي کند که لازمه اش شتاب و عجله کردن در انجام اين امور است. از طرفي در آيه شریفه ۳۷ از سوره مبارکه انبیاء انسان را از عجله کردن و به شتاب خواستن چيزي که پروردگار عليم و حکيم بنا به حکمتش آن را به تأخير انداخته است، منع مي نمايد)")
۵۵۲لَا يَسْتَقْدِمُونَپيش نمي افتند
۵۵۳لَا يَسْتَکْبِرُونَتکبر نمي‏ورزند (متکبر آن کسي است که با جامه کبريائي خود را بنماياند و كبرياء به معني بزرگي بسيارو سرخم نياوردن در برابر هيچ كس است و مبالغه در کبر را مي‏رساند و در عظمت‏هاي غير حسي استعمال مي‏شود، که برگشت آن به کمال وجود و غير متناهي بودن کمال او است لذا صفت متكبر تنها برازنده ي پروردگار تعالي است چون اوست كه بزرگي خويش را از كسي نگرفته است وهمانگونه كه آن كس كه لباسي بسيار بزرگتر از اندازه ي خو د بپوشد خود را زشت كرده است صفت متكبر براي غير خدا زشت و براي خداي تعالي زيباست. استکبار به معني اين است که کسي بخواهد با ترک پذيرفتن حق، خود را بزرگ جلوه دهد و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد که در واقع از این نشأت گرفته که شخص خودش را از طرف مقابل که سخن حقی را به او می گوید بزرگتر می بیند و به همین جهت تکبرّش مانع از پذیرش آن سخن می گردد. امام صادق علیه السلام می فرمایند: "هرکس بر ديگری بگذرد و برای خودش نسبت به او کمترين برتری ببيند، در اين صورت او از مستکبران است". امام علی علیه السلام فرمودند: "استکبار يعني ترک‌ نمودن و پيروي ‌نکردن از کسي که پروردگار امر به پيروي او نموده است")
۵۵۴لَا يَسْتَنقِذُوهُحتی با نهایت تلاششان آن را نجات نمي دهند( درعبارت "وَإِن يَسْلُبْهُمُ ٱلذُّبَابُ شَيْئاً لَّا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ "يعني اگر مگس چيزي از آنان بربايد هر چه سعی کنند نمي توانند آن را از او باز پس بگيرند)
۵۵۵لَا يَسْتَوُونَمساوي نيستند
۵۵۶لَا يَسْتَوِيمساوي نيست
۵۵۷لَا يَسْجُدُواْتا سجده نكنند(سجود يا سجده به معناي به رو بر زمين افتادن و پيشاني بر زمين نهادن است. سجده غیر از این معنی معروفش، در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار)
۵۵۸لَا يَسْجُدُونَسجده نمي كنند(سجود يا سجده به معناي به رو بر زمين افتادن و پيشاني بر زمين نهادن است. سجده غیر از این معنی معروفش، در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار)
۵۵۹لَا يَسْخَرْمسخره نكند (سخريه به معناي اين است که انسان کاري را بر خلاف هدف و قصد و غرضش، انجام دهد، به طوري که هر بيننده‏اي به کم عقلي انجام دهنده آن کار پي ببرد و از همين باب است کلمه تسخير چون تسخير به معناي آن است که کسي را آنقدر با قهر استضعاف کني که ذليل شود و کارهايي بر خلاف ميل باطني اش انجام دهد و فرق ميان سخريه و بازي اين است که در سخريه معناي خدعه و نيرنگ و ناقص جلوه دادن طرف مي‏باشد و معلوم است که طرف بايد موجودي جاندار باشد تا بشود با او نيرنگ کرد به خلاف لعب و بازي که با جمادات نيز ممکن است. معنی اصلی کلمه "تمسخر" که در واقع با کلمه تسخیر از یک ریشه می باشد این است که کسی را وادار به کاری کنند که به هدف و مقصود اصلی او از انجام آن کار منتهی نشود و نتیجه ای برعکس از کار خود بگیرد مثل اینکه جعبه ای خالی را به عنوان هدیه به کسی بدهید و او به قصد یافتن هدیه، زحمت باز کردن آن جعبه را متحمل شود ولی به قصد و هدف اصلی خود از این کار که به دست آوردن هدیه است، نمی رسد. "سخرت منه" معنايش اين است که من او را مسخره کردم وسُخريه وسِخريه به آن عملي گفته مي‏شود که مسخره کننده در مسخرگي خود از آن استفاده مي‏کند)
۵۶۰لَا يُسْرِفنبايد از حد تجاوز نکند - نبايد زياده روي کند
۵۶۱لَا يَسْرِقْنَكه آن زنان دزدي نكنند
۵۶۲لَا يَسْمَعُنمي شنود(کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۵۶۳لَا يَسْمَعُواْنمي شنوند ( در عبارت "إِن تَدْعُوهُمْ لَا يَسْمَعُواْ دُعَاءَکُمْ "جزمش به دليل جواب شرط واقع شدن است. کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۵۶۴لَا يَسْمَعُونَنمي شنوند(کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۵۶۵لَا يَسَّمَّعُونَنمي توانند گوش فرا دهند - در وضعيت گوش دادن قرار نمي گيرند (کلمه يسّمّعون در اصل يتسمعون بوده و تسمع به معناي گوش دادن است (از معاني باب تفعل صيرورت يا به حالتي در آمدن است) کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عقلا از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و برآوردن تقاضا و حاجت)
۵۶۶لَا يُسْمِنُنه چاق مي شود - چاق نمي شود
۵۶۷لَا يَشْتَرُونَنمي فروشند (اشتراء و شراء هم به معنی خریدن است و هم به معنی فروختن البته در اشتراء به دلیل استفاده از باب افتعال رضایت و رغبت بسیار خریدار یا فروشنده از آن معامله نهفته است. در این حالت آنچه بعد از حرف اضافه "بـ" می آید با مفعول جمله معامله شده است و از روی فاعل جمله می توان تشخیص داد که خریدن ترجمه شود یا فروختن)
۵۶۸لَا يُشْرِکُشريک نمي گيرد - شريک نمي کند (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۵۶۹لَا يُشْرِکْشريك نكند (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۵۷۰لَا يُشْرِکْنَكه شرك نورزند (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۵۷۱لَا يُشْرِکُونَشرک نمي ورزند-شريک نمي سازند(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۵۷۲لَا يُشْعِرَنَّبه هیچ وجه آگاه نکند(از کلمه شعور که به معناي ادراک دقيق است از ماده شَعر گرفته شده، که به معناي مو بوده و ادراک دقيق را از آنجا که مانند مو باريک است، شعور خوانده‏اند و مورد استعمال اين کلمه اغلب محسوسات است، نه معقولات و به همين جهت حواس ظاهري را مشاعر مي‏گويند)
۵۷۳لَا يَشْعُرُونَدرك نمي كنند(کلمه شعور که به معناي ادراک دقيق است از ماده شَعر گرفته شده، که به معناي مو بوده و ادراک دقيق را از آنجا که مانند مو باريک است، شعور خوانده ‏اند و مورد استعمال اين کلمه اغلب محسوسات است، نه معقولات و به همين جهت حواس ظاهري را مشاعر مي‏گويند)
۵۷۴لَا يَشْفَعُونَشفاعت نمي کنند(شفاعت از ماده شفع است، که در مقابل کلمه وتر به معني تک به کار مي‏رود، در حقيقت شخصي که متوسل، به شفيع ميشود نيروي خودش به تنهائي براي رسيدنش به هدف کافي نيست، لذا نيروي خود را با نيروي شفيع گره مي‏زند و در نتيجه آنرا دو چندان نموده، به آنچه ميخواهد نائل مي‏شود، بطوري که اگر اين کار را نمي‏کرد و تنها نيروي خود را به کار مي‏زد، به مقصود خود نمي‏رسيد، چون نيروي خودش به تنهائي ناقص و ضعيف و کوتاه بوداما در منطق قرآن کریم شفاعت درخواست بندگان برگزیده الهی است برای آمرزش شخصی که پروردگار خود نیز می خواهد او را ببخشد ولی چون می خواهد بین بندگانش با آن برگزیدگان از جمله انبیاء و جانشینان آنان، پیوند و محبتی بر قرار کند که باعث الگو پذیری از آنان گردد، بخشش خود را موکول به شفاعت آن بندگان برگزیده اش نموده است)
۵۷۵لَا يَشْقَىٰو به رنج و بدبختی نمی افتد
۵۷۶لَا يَشْکُرُونَشكر نمي كنيد - سپاسگزاري نمي كنيد (شکر به معناي آن است که نعمت ولي نعمت را طوري به کار ببندی که از انعام منعم آن خبر دهد(درراه درست استفاده کني) و يا ثناي او بگويي که چه نعمتهایی به تو ارزاني داشته است و هر کدام باشد منطبق با عبادت او مي‏شود)
۵۷۷لَا يَشْهَدُونَشهادت نمي دهند - گواهي نمي دهند(کلمه شهادت به معناي حاضر بودن در جريان و اطلاع يافتن از آن است. وقتي مي‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم ، يعني حاضر بودم و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم و شاهد ماه رمضان بودن در عبارت"فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ ٱلشَّهْرَ "، به اين معنا است که انسان همچنان زنده و هوشيار بماند ، تا ماه رمضان فرا رسد و آدمي از فرا رسيدنش آگاه شود و اين شهادت هم نسبت به تمامي ماه صادق است و هم نسبت به بعضي از آن. همچنین شاهد به کسی که وجودش اثبات کننده یک مدعاست نیز می گویند. "وَٱلَّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ ٱلزُّورَ...(فرقان۷۲): همچنین(بندگان آن رحمان(با همگان، همیشه مهربان)) کسانی هستند که شهادت دروغ نمی دهند و در مورد زور(باطل و انحراف از حق، سخن دروغ و باطل) شاهد نمی شوند(مجلس گرم کن و مجلس آرای کسی که دروغ می گوید یا حرف باطلی می زند یا مشغول عملی ناحق و گناه است، نمی شوند.
هم زمان هر دو معنا برای عبارت "لَا يَشْهَدُونَ ٱلزُّورَ" صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای متداول قرآن کریم است. امام جواد علیه السلام می فرمایند: "هر کس به گوینده ای گوش سپارد در این صورت در حقیقت بنده اش شده، پس اگر آن گوینده سخن الله را بازگو کند، در واقع الله را بندگی و پرستش کرده و چنانچه سخن ابلیس را بازگوید، در این صورت قطعًا، شیطان را پرستیده است". پس بر اساس این آیه و روايت اگر در مجلسی هستیم که سخنرانی مشغول دروغگویی و گفتن سخنان باطل است باید با گفتن حقیقت، سخن او را بی اثر کنیم یا حداقل با ترک آن مجلس جزء مستمعینی نباشیم که آن صاحب سخن را بر سر ذوق می آوریم وگرنه گناهی معادل با پرستش شیطان را به دوش خواهیم کشید)" )
۵۷۸لَا يُصَدَّعُونَخُمار نمي شوند
۵۷۹لَا يَصُدَّنَّکَبايد که جلوي تو را نگيرد- بايد که تو را باز ندارد
۵۸۰لَا يَصُدُّنَّکَمبادا که تو را باز دارند - مبادا که جلوي تو را بگيرند ( در اصل "لا يصدوا" بوده که بعد از اضافه شدن نون تأکيد به اين شکل درآمده است)
۵۸۱لَا يَصُدَّنَّکُمُبايد که جلوي شما را نگيرد- بايد که شما را باز ندارد (حرکت آخرش از جهت تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد مي باشد)
۵۸۲لَا يَصِلُنمي رسد
۵۸۳لَا يَصْلَاهَادر آن در نيايد - ملازم وداخل آن نمي شود به تمام وکمال(آن قدر داخل آتش نمي شود که نهايت درجه حرارت آتش را لمس کند)
۵۸۴لَا يُصْلِحُاصلاح نمي کند
۵۸۵لَا يُصْلِحُونَاصلاح نمي كنند("ٱلَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي ٱلْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ(شعراء۱۵۲):(معرفی حاکمان و رهبران فاسد قوم حضرت صالح علیه السلام که در آیه قبل "مسرفین" نامیده شدند)کسانی که در زمین فساد می کنند و اصلاح نمی کنند(این آیه شریفه مثانی و جفت آیه شریفه ۱۱ از سوره مبارکه بقره است(و وقتی به آنان(منافقان) گفته می شود در زمین فساد نکنید، می گویند: "فقط ماییم که اصلاح می کنیم) بنابراین اضافه نمودن جمله "وَلَا يُصْلِحُونَ "، نه تنها زائد نیست بلکه منتقل کننده این معناست که رهبران فاسد، بیش از دیگران ادعای اصلاح دارند. معنای دیگری که از این عبارت برداشت می شود این است که در برخی موارد اگر در جریان کاری، فسادی که در زمین ایجاد می شود، با اصلاحی جبران گردد شامل معنای اسراف نمی گردد مثلًا برای ایجاد بنایی مجبورند درختی را از ریشه درآورند که فسادی در زمین محسوب می گردد ولی اگر آن درخت را در مکانی دیگر دوباره بکارند و معادل یا بیشترش را جایگزین کنند ایرادی ندارد که به طور همزمان هر دو معنا صحیح است چون با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است)")
۵۸۶لَا يَصِلُونَنمي رسند
۵۸۷لَا يُصِيبُهُمْبه آنان نمي رسد
۵۸۸لَا يُضَارَّزيان نبيند
۵۸۹لَا يَضْرِبْنَآن زنان نزنند
۵۹۰لَا يَضُرُّکَبه تو ضرر نمي رساند
۵۹۱لَا يَضُرُّکُمْبه شما ضرر نمي رساند
۵۹۲لَا يَضُرُّنَابه ما ضرر نمي رساند
۵۹۳لَا يَضُرُّهُبه او ضرر نمي رساند
۵۹۴لَا يَضُرُّهُمْبه آنان ضرر نمي رساند
۵۹۵لَا يَضِلُّگمراه نمي شود - اشتباه نمي كند - فراموش نمي کند
۵۹۶لَا يُضِيعُضايع نمي كند
۵۹۷لَا يَطَئُونَقدم نگذاشتند (ازمصدر وطا به معني لگدمال کردن)
۵۹۸لَا يُطْعَمُغذا(روزي) داده نمي شود
۵۹۹لَا يَطْعَمُهَاآن را نخورد
۶۰۰لَا يَظْلِمُستم نمي كند(ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد)
۶۰۱لَا يُظْلَمُونَستم نمي شوند- مورد ظلم قرار نمی گیرند(ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد)
۶۰۲لَا يَظُنُّنمي دانند - يقين ندارند - گمان نمي كنند
۶۰۳لَا يُظْهِرُتسلط نمي دهد (اظهار کسي بر هر چيز به معناي آن است که او را در رسيدن به آن چيز کمک کني و او را بر آن مسلط سازي لذا عبارت "فَلَا يُظْهِرُ عَلَيٰ غَيْبِهِ أَحَداً " يعني "من کسي را براي احاطه به غيب خودم کمک نمي‏کنم و بر غيب خود مسلط نمي‏سازم ")
۶۰۴لَا يُعْجِزُونَعاجز نمي كنند
۶۰۵لَا يُعَذِّبُعذاب نكند
۶۰۶لَا يُعَذِّبَهُمُكه آنان را عذاب نكند
۶۰۷لَا يَعْزُبُپوشيده نيست - دور نیست(کلمه عزوب که فعل مضارع يعزب از آن گرفته شده به معناي غيبت و دوري و خفاء است و اين تعبير اشاره دارد به اينکه همه اشياء عالم نزد خداي تعالي حاضرند و هيچ چيز از ساحت مقدس او غايب نيست و او هر چيزي را در کتابي حفظ و ضبط کرده و از آن کتاب چيزي زايل نمي‏شود)
۶۰۸لَا يَعْصُونَسر پيچي نمي كنند - نافرماني نمي كنند - عصیان نمی کنند(عصيان، در لغت به معناي تحت تاثير قرار نگرفتن و يا به سختي قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود کسرته فعصي معنايش اين است که من آن چيزرا شکستم، ولي نشکست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناي متاثر نشدن است و عصيان امر و نهي هم به همين معنا است و اين هم در مخالفت دستورات واجب صادق است و هم در مورد به کار نبستن راهنماييهاي خير خواهانه)
۶۰۹لَا يَعْصِينَکَآن زنان از تو سرپيچي نكنند -آن زنان از تو عصیان نکنند(عصيان، در لغت به معناي تحت تاثير قرار نگرفتن و يا به سختي تحت تاثير قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود کسرته فعصي معنايش اين است که من آن چيزرا شکستم، ولي نشکست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناي متاثر نشدن است و عصيان امر و نهي هم به همين معنا است و اين هم در مخالفت دستورات واجب صادق است و هم در مورد به کار نبستن راهنماييهاي خير خواهانه)
۶۱۰لَا يَعْقِلُونَتعقل نمي کنند - عاقلانه رفتار نمي کنند(بعد از "کَانُواْ ":تعقل نمي کردند-عاقلانه رفتار نمي کردند .عقل عبارت است از استقامت و پایداری تفکرو اصل این کلمه به معناي بستن و گره زدن است از اين رو آنچه انسان دريافته و در دل پذيرفته و اعتقادش به آن محکم شده، را عقل ناميده اند،همچنين آنچه در وجود انسان مبناي تشخيص خير و شر و حق و باطل مي شود،را نيزعقل ناميده ‏اند بنا به روایات عقل دانشی است که منجر به بندگی پروردگار می شود. عبارت "أَفَلَا تَعْقِلُونَ: آیا پس عقلتان را به کار نمی بندید" ۱۴ بار و عبارت "أَفَلَا يَعْقِلُونَ: آیا پس عقلشان را به کار نمی بندند" یکبار در قرآن کریم به کار رفته که نشان می دهد هر چه در دین و قرآن آمده مورد تأیید عقل است و به عبارت دیگر دین هیچگاه سخنی بر خلاف عقل نمی گوید البته دینی که دچار تحریف نشده باشد و یکی از ابزار تشخیص دین واقعی از دین جعلی و تحریف شده نیز همین عقل است همان گونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند: " هرگاه حدیثى از من به شما برسد، آن ‌را بر قرآن عرضه کنید و با عقلتان بسنجید، اگر مطابق بود، قبول کرده و گرنه به پهنای دیوار بکوبید".
البته باید به این نکته نیز توجه داشت که عقل هم واقعی و جعلی دارد و گاه پیش می آید که چیزی که اکنون عقلانی محسوب می شود با پیشرفت علم بشر اعتبارش را از دست می دهد از این رو در مواردی، به دليل اشتباهات دانشمندان در ادوار گذشته آنچه در قرآن آمده، به عنوان نواقص قرآن و تناقضاتش با علم و عقل مطرح مي گرديد که با رفع اين اشتباهات با پیشرفت علم در عصر جديد همين آيات به عنوان شگفتيهاي قرآن کريم و معجزات علميش بسياري از عالمان و دانشمندان را مجذوب خويش ساخته است)
۶۱۱لَا يَعْلَمَتا نداند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۶۱۲لَا يَعْلَمُنمي داند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۶۱۳لَا يَعْلَمُواْکه ندانند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۶۱۴لَا يَعْلَمُونَنمي دانند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۶۱۵لَا يَعْلَمُهَاآن را نمي داند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۶۱۶لَا يَعْلَمُهُمْآنها را نمي داند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۶۱۷لَا يُغَادِرُفرو نگذاشته است
۶۱۸لَا يَغْتَبغيبت نکند
۶۱۹لَا يَغْرُرْکَتورا نفريبد (غرور به معناي اين است که با نمايش شري به صورت خير کسي را وادار به انجام آن کنند و اين عمل او را غرور ( فريب) مي‏خوانند)
۶۲۰لَا يَغُرَّنَّکَبايد که تو را به طمع نيندازد - بايد که تو را نفريبد (غرور به معناي اين است که با نمايش شري به صورت خير کسي را وادار به انجام آن کنند و اين عمل او را غرور ( فريب) مي‏خوانند)
۶۲۱لَا يَغُرَّنَّکُمبايد که شما را به طمع نيندازد - بايد که شما را نفريبد (غرور به معناي اين است که با نمايش شري به صورت خير کسي را وادار به انجام آن کنند و اين عمل او را غرور ( فريب) مي‏خوانند)
۶۲۲لَا يَغْفِرُنمي آمرزد(کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۶۲۳لَا يُغْنِينه بي نياز مي شود - بي نياز نمي شود (عبارت "لَا يُغْنِي مِن جُوعٍ "يعني آن غذا حتي از اين جهت كه مانع گرسنگي اش شود نيز به دردش نمي خورد)
۶۲۴لَا يُغَيِّرُتغيير نمي دهد
۶۲۵لَا يُفَتَّرُتخفيف داده نمي شود (کلمه يفتر مضارع مجهول از مصدر تفتير است که به معناي تخفيف و کم کردن است)
۶۲۶لَا يَفْتُرُونَسست نمي شوند
۶۲۷لَا يَفْتِنَنَّکُمُبايد که شما را نفريبد- مبادا شما را بفریبد (کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند)
۶۲۸لَا يُفْتَنُونَمورد آزمايش قرار نميگيرند (کلمه فتن در اصل به معناي اين عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبي و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش همچنين آزمودن آن را فتنه خوانده‏اند و در داخل آتش شدن انسان نيز استعمال شده، از آن جمله قرآن کريم فرموده "يوم هم علي النار يفتنون" روزي که در آتش گداخته مي شوند و نيز فرموده: "ذوقوا فتنتکم: بچشيد عذابتان را پس گاهي وسيله عذاب یا خود عذاب را هم فتنه مي‏گويند" مانند آيه "الا في الفتنة سقطوا " آگاه باش که در فتنه افتاده‏اند و گاهي در آزمايش به کار مي‏رود، مانند "وفتناک فتونا" دراين موارد مانند کلمه "بلاء " است وهم درمورد سختي و هم آساني که جنبه امتحان داشته باشد به کار مي رود مانند آيه"و نبلوکم بالشر و الخير فتنة : شما را به خير و شر مي‏آزماييم، آزمودني "که استعمال هر دو کلمه با هم شدت امتحان را مي رساند)
۶۲۹لَا يُفَرِّطُونَكوتاهي نمي كنند(يكي از معاني باب تفعيل ضد معني باب افعال است لذا تفريط به معني كوتاهي كردن و افراط به معني زياده روي است. فَرَط آن کسي است که پيشاپيش کاروان به منزل مي‏رود تا آب و مسکن تهيه کند ، و وقتي گفته مي‏شود : "افرطه" معنايش اين است که فلاني را جلوتر فرستاده)
۶۳۰لَا يَفْعَلُونَانجام نمي دهند
۶۳۱لَا يَفْقَهُونَنمي فهمند
۶۳۲لَا يُفْلِحُرستگار نمي کنند(موانع کمال را از سر راه خودش و دیگران بر نمی دارد تا از هر بدبختی و شقاوتی رها گردند اصل در معنای کلمه فلاح، شکافتن است. یکی از خواص باب افعال متعدی کردن(مفعول دار) است بنابراین ترجمه این فعل به صورت رستگار نمی شود، صحیح نیست جدای از اینکه این فعل مجهول نیست(اگر مجهول بود بایستی حرف لام مفتوح باشد). عبارت "إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّالِمُونَ" یعنی: "واقعیت آن است که ظالمان رستگار نمی کنند(نه خودشان را از بدبختی و شقاوت رهایی می دهند نه دیگران را)" که چون جمله با فعل شروع شده با اینکه "ظالمون" جمع است فعلش مفرد آورده شده است ولی به صورت جمع ترجمه می شود)
۶۳۳لَا يُفْلِحُونَرستگار نمي کنند(موانع کمال را از سر راه خودش و دیگران بر نمی دارند تا از هر بدبختی و شقاوتی رها گردند اصل در معنای کلمه فلاح، شکافتن است. یکی از خواص باب افعال متعدی کردن(مفعول دار) است بنابراین ترجمه این فعل به صورت رستگار نمی شوند، صحیح نیست جدای از اینکه این فعل مجهول نیست(اگر مجهول بود بایستی حرف لام مفتوح باشد))
۶۳۴لَا يُقَاتِلُونَنمي جنگند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۶۳۵لَا يُقْبَلُقبول نمي شود
۶۳۶لَا يَقْتُلْنَكه آن زنان نکشند
۶۳۷لَا يَقْتُلُونَنمي کشند
۶۳۸لَا يَقْدِرُقدرت ندارد - دستش به جايي نمي رسد (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازه‏گيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن مي‏شود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است)
۶۳۹لَا يَقْدِرُونَدسترسي ندارند(از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازه‏گيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن مي‏شود پس درعبارت "لَّا يَقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُواْ عَلَىٰ شَيْءٍ: بر چيزي از آنچه کسب کرده اند، دسترسي ندارند" که معنی دسترسی داده از همین جهت است چون وقتی دست انسان به چیزی می رسد که از لحاظ ارتفاع با آن هم قدر و اندازه شود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است)
۶۴۰لَا يَقْرَبُواْنزديک نشوند
۶۴۱لَا يُقْصِرُونَكوتاهي نمي ورزند - کوتاهي نمي کنند
۶۴۲لَا يَقْضُونَداوري نمي کنند(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)")
۶۴۳لَا يُقْضَيٰ عَلَيْهِمْنه فرمان مرگشان صادر ميشود - فرمان مرگشان صادر نميشود(کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)")
۶۴۴لَا يَقْطَعُونَ وَادِياًسرزميني را نمي پيمايند
۶۴۵لَا يِقُولُواْکه نگويند
۶۴۶لَا يِقُولُواْ عَلَىکه نسبت ندهند به
۶۴۷لَا يَقُومُونَبه پا نمي خيزند - برنمي خيزند - نمي ايستند
۶۴۸لَا يُقِيمَاکه آن دونفر به پا نمي دارند
۶۴۹لَا يَکَادُ يُبِينُهرگز نمي‏تواند مقصود خود را تفهيم کند - نميتواند روشن و گويا سخن گويد (نزديک نيست به اين که روشن و گويا سخن بگويد)
۶۵۰لَا يَکَادُ يُسِيغُهُنمي تواند آن را به آساني فرو برد( يُسِيغُهُ از سوغ است، وقتي گفته مي‏شود : ساغ الطعام و الشراب يعني غذا و شراب روان شد و اين را وقتي گويند که شراب (مايعات آشاميدني) گوارا باشد و به آساني در گلو رود.نزديک نيست به اينکه آن به آساني فرو برد)
۶۵۱لَا يَکَادُونَ يَفْقَهُونَبه آساني نمي فهمند(نزديک نيستند به اينکه بفهمند)
۶۵۲لَا يَکْتُمُونَكتمان نكنند
۶۵۳لَا يُکَذِّبُونَکَتو را تکذيب نمي کنند (تکذيب : دروغ پنداشتن - دروغ انگاشتن)
۶۵۴لَا يَکُفُّونَدفع نمي کنند (کلمه کف به معناي کف دست آدمي است که آن را باز و بسته مي‏کند و معناي کففته اين است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم، از همین رو اين کلمه در معناي دفع هر چند که با کف دست هم صورت نگيرد استعمال شود، حتي شخص کور را هم به دلیل اينکه چشمش بسته شده مکفوف گفته‏اند)
۶۵۵لَا يُکَلِّفُتکليف نمي کند (از ماده کلفت به معني مشقت است چون کارفرما با ملزم کردن بر کار مورد نظر مشقتي را براي کارگر وضع مي کند)
۶۵۶لَا يُکَلِّمُهُمُبا آنان سخن نمي گويد
۶۵۷لَا يَکُننباشد
۶۵۸لَا يَکُونَتا نباشد
۶۵۹لَا يَکُونُواْکه نباشند
۶۶۰لَا يَلْبَثُونَدرنگ نمي کنند(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است)
۶۶۱لَا يَلْتَفِتْباز نگردد - رو بر نگرداند (ازمصدر التفات (باب افتعال) است و ثلاثي مجرد آن لفت است وقتي مي‏گويند : لفته عن کذا - فلاني را از فلان کار لفت کرد معنايش اين است که او را منصرف ساخت و فلاني التفات کرد يعني روي خود را از آن سويي که بود برگردانيد (و به سوي ديگر نگاه كرد))
۶۶۲لَا يَلِتْکُمکم نمي کند - نمي کاهد (کلمه يلتکم از ماده ليت اشتقاق يافته که به معناي نقص است . وقتي گفته مي‏شود لاته، يليته، ليتا که چيزي از مفعول فعل کم کرده باشد)
۶۶۳لَا يَلِدُواْزاد و ولد نمي كنند (در عبارت "إِن تَذَرْهُمْ يُضِلُّواْ عِبَادَکَ وَلَا يَلِدُواْ إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً " چون جواب شرط واقع شده جزم گرفته است)
۶۶۴لَا يُلَقَّاهَاآن را در نمي يابند
۶۶۵لَا يَمَسُّنَابه ما نمي رسد
۶۶۶لَا يَمَسُّهُبه آن نمي رسد
۶۶۷لَا يَمَسُّهُمُبه آنان نمي رسد
۶۶۸لَا يَمْلِکُمالک نيست(ملک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود)
۶۶۹لَا يَمْلِکُونَمالک نيستند(ملک يعني استقلال داشتن در کار و امور مربوط به خود)
۶۷۰لَا يَمُوتُنمي ميرد
۶۷۱لَا يُنَازِعُنَّکَبايد که با تو نزاع نکنند
۶۷۲لَا يَنَالُنمي رسد(نيل به معناي رسيدن به چيزي است)
۶۷۳لَا يَنَالُونَنمي رسند (نيل به معناي رسيدن به چيزي است)
۶۷۴لَا يَنَالُهُمُبه آنان نمي رساند (نيل به معناي رسيدن به چيزي است)
۶۷۵لَا يُنَبِّئُکَتو را خبر دار نمي کند
۶۷۶لَا يَنبَغِيسزاوار نباشد
۶۷۷لَا يُنزِفُونَمست و بي هوش نميکنند
۶۷۸لَا يُنزَفُونَمست و بي هوش نمي شوند (عبارت "وَلَا هُمْ عَنْهَا يُنزَفُونَ " يعني : نه آنان مست و بي هوش ميشوند)
۶۷۹لَا يَنسَيٰاز ياد نمي برد - فراموش نمي کند
۶۸۰لَا يُنصَرُونَياري نمي شوند
۶۸۱لَا يَنصُرُونَهُمْياريشان نمي کنند
۶۸۲لَا يَنطِقُونَسخن نمي گويند(کلمه منطق و نيز کلمه نطق هر دو به معناي صوت يا صوت‏هاي متعارفي است که از حروفي تشکيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معني‏هايي که منظور نظر ناطق است دلالت مي‏کند و در اصطلاح، اين صوتها را کلام مي‏گويند)
۶۸۳لَا يَنطَلِقُ لِسَانِيزبانم روان و گويا نمی شود
۶۸۴لَا يَنظُرُنمي نگرد - نظر نمي کند
۶۸۵لَا يَنظُرُونَنمي نگرند - نظر نمي کنند
۶۸۶لَا يُنظَرُونَمهلت داده نمي شوند
۶۸۷لَا يَنفَعُسود نمي دهد - نفع ندارد
۶۸۸لَا يَنفَعُکَنفعي به تو نمي رساند - سودي برايت ندارد
۶۸۹لَا يَنفَعُکُمْسودتان نمي دهد - نفعي برايتان ندارد
۶۹۰لَا يَنفَعُنَانفعي به ما نمي رساند - سودي برايمان ندارد
۶۹۱لَا يَنفَعُهُسودش نمي دهد - نفعي برايش ندارد
۶۹۲لَا يُنفِقُونَانفاق نمي کنند (کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۶۹۳لَا يُنفِقُونَهَاآن را انفاق نمي کنند (کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۶۹۴لَا يُنقِذُونِنجاتم نمي دهند (از تركيب "لَا يُنقِذُواْ + نِي"درست شده كه "ي" نيز براي سهولت حذف شده است از طرفي چون جواب شرط شده جزم گرفته است)
۶۹۵لَا يُنقَصُکاسته نمي شود
۶۹۶لَا يَنقُضُونَنمي شکنند - نقض نمي کنند
۶۹۷لَا يَنکِحُازدواج نمی کند("ٱلزَّانِي لَا يَنکِحُ إلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَٱلزَّانِيَةُ لَا يَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذَالِکَ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ: (این مجازات علنی باعث می شود که چنین مرد و زن زناکاری که عمل زنا را زشت نمی دانند به حدی که طوری این کار را انجام داده اند که چهار نفر عملشان را با چشم خود دیده اند را مردم می شناسند و در نتیجه)آن مرد زناکار ازدواج نمی کند مگر با زنی زناکار و آن زن زناکار، او را به همسری نمی گیرد مگر مردی زناکار یا مردی مشرک چون آن(ازدواج با چنین زناکارانی) بر مؤمنین حرام شده است")
۶۹۸لَا يَنکِحُهَااو را به همسری نمی گیرد("ٱلزَّانِي لَا يَنکِحُ إلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَٱلزَّانِيَةُ لَا يَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذَالِکَ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ: (این مجازات علنی باعث می شود که چنین مرد و زن زناکاری که عمل زنا را زشت نمی دانند به حدی که طوری این کار را انجام داده اند که چهار نفر عملشان را با چشم خود دیده اند را مردم می شناسند و در نتیجه)آن مرد زناکار ازدواج نمی کند مگر با زنی زناکار و آن زن زناکار، او را به همسری نمی گیرد مگر مردی زناکار یا مردی مشرک چون آن(ازدواج با چنین زناکارانی) بر مؤمنین حرام شده است")
۶۹۹لَا يَنْهَاکُمُشما را باز نمي دارد - شما را نهي نمي کند (حرف ميم در آن به دليل تقارن با حرف ساکن وتشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته)
۷۰۰لَا يُوثِقُدر بند نمی کند
۷۰۱لَا يُوقِنُونَيقين نمي کنند ( "َکَانُواْ لَا يُوقِنُونَ " : يقين نمي کردند)
۷۰۲لَا يُوَلُّونَ ٱلْأَدْبَارَپشت نکرده از اين سو به آن سو فرارنکنند (يُوَلُّونَ: از هر طرف(با دشمن) روبرو می شوند به سوی دیگر فرار می کنند از کلمه "ولّی"به معنی هر سو مي رود برگردانده مي شود)
۷۰۳لَا يَهْتَدُونَهدايت را نمي پذيرند - راه نمي يابند - هدايت نمي شوند (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۷۰۴لَا يَهْدِيهدايت نمي کند(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۷۰۵لَا يَهِدِّيهدايت نمي يابد (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۷۰۶لَا يَهْدِيهِمْهدايتشان نمي کند (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۷۰۷لَا يَيْأَسُنا اميد نمي شوند - مأيوس نمي شوند(يأس به معناي قطع شدن طمع آدمي است از امري که بدان طمع داشته)
۷۰۸لَائِمٍسرزنش كننده - ملامت كننده
۷۰۹لَابِثِينَدرنگ کنندگان (کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است)
۷۱۰لَاتَنام يکي ازبتهاي زمان جاهليت (و به طوري که مورخين مي‏نويسند حتي بت‏هاي خانه کعبه هم از آن صابئين بوده و مردم مکه در آن روزها در شمار صابئين و ستاره‏پرستان بوده‏اند و بت لات به اسم زحل و بت عزي به اسم زهره بوده)
۷۱۱لَاتَنيست (لات شبيه ليس مي باشد و عبارت "لَاتَ حِينَ مَنَاصٍ " يعني هنگام فرار نيست)
۷۱۲لَازِبٍچسبنده (کلمه لازب به معناي دو چيز به هم چسبيده است، به طوري که هر يک ملازم ديگري شده باشد و در مجمع البيان گفته : لازب و لازم به يک معني است)
۷۱۳لَاعِبِينَبازيگران (عبارت "وَمَا خَلَقْنَا ٱلسَّمَاءَ وَٱلْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ "يعني "آسمانها و زمين و هر چه را که ميان آن دو است به بازي نيافريده‏ايم. "لَعِب" بازي نظامدار و قانونمندي است که دو طرف بازي به نظام و قانون آن آشنايي دارند، مانند فوتبال و نظاير آن که بازي کنندگان به منظور رسيدن به غرضي خيالي که همان بردن مي باشد، آن را انجام مي ‏دهند و "لَهْو" هر عمل سرگرم کننده‏ اي است که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه اي واجب باز بدارد)
۷۱۴لَاعِنُونَلعنت کنندگان (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۱۵لَاغِيَةًبيهوده و بي‏فايده - لغو
۷۱۶لَاقِيهِآن را ملاقات کننده است(ازلقاء و ملاقات به معناي روبرو شدن و برخورد دو چيز با يکديگر است، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم. "أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْدًا حَسَنًا فَهُوَ لَاقِيهِ کَمَن مَّتَّعْنَاهُ مَتَاعَ ٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا ثُمَّ هُوَ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ مِنَ ٱلْمُحْضَرِينَ(قصص۶۱): آیا پس حال که این گونه است(که آنچه نزد پروردگار تعالی است بهتر و باقی تر است از متاع دنیا) کسی که به او وعده دادیم وعده ای بس نیکو و وصف ناپذیر(وصف ناپذیریش و بسیاریش از نکره آوردن آن دریافت می شود) که خودش آن را ملاقات کننده است(استفاده از اسم فاعل به جای فعل، تأکید بر تحقق حتمی این وعده الهی است که عاقبت در هر دو جهان به آنان تعلق دارد) مانند کسی است که او را از متاع و کالای زندگی دنیا بهره مند ساختیم سپس اوست که روز قیامت از احضار شدگان(برای حسابرسی) است(علاوه بر معنای کلی آیه به فرموده امام باقر و امام صادق علیهما السلام منظور از کسی که " وَعَدْنَاهُ وَعْدًا حَسَنًا"، امام علی علیه السلام است)")
۷۱۷لَامَسْتُمُتماس گرفتيد (در مورد عبارت "لَامَسْتُمُ ٱلنِّسَاءَ "از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که فرمودند منظور جماع (زناشويي)است و ليکن خداي تعالي از آنجا که پرده‏پوش است دوست مي‏دارد سر بسته سخن گويد و لذا عمل نامبرده را به آن صراحت که شما تعبير مي‏کنيد، ذکر نکرده)
۷۱۸لَاهِيَةًمشغول به کار لهو (اسم فاعل از لهو ولهو به معناي هر عمل سرگرم کننده‏اي که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه‏اي واجب باز بدارد)
۷۱۹لِبَاسلباس - پوشاك (در عبارت"هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ "همانطور که لباس مانع علنی و آشکار شدن عورات( آن چه به طور فطری انسان از به زبان آوردن یا آشکار شدنش عار و شرم دارد جز در حریم خصوصی زن وشوهر)، زن و شوهر نیز برای هم حکم لباس دارند و از آشکار و علنی شدن عورات انسانها در خارج از حریم زناشویی و پیامدهای آن که همان فسق و فجور و فحشاء، جلوگیری می کنند. امام رضا علیه السلام در مورد آیه "وَجَعَلْنَا ٱللَّيْلَ لِبَاسًا"، فرموده اند: یعنی شب را لباسی برای روز قرار دادیم. تحقیقات جدید علمی نشان داده است که کمترین مقدار نور به هنگام خواب شبانه برای انسان مضر بوده و عوارضی چون چاقی، دیابت و فشارخون بالا را به همراه دارد بخش عمده ای از این عوارض مربوط به کاهش هورمون ملاتونین در بدن، که به هورمون تاریکی معروف است، می باشد این هورمون با اثر آنتی اکسیدانی خود نقش مهمی در ترمیم بدن و کاهش التهاب دارد. پس شب مانند لباسی است که چند ساعتی، نور خورشید را می پوشاند تا خواب انسان، بیشترین تأثیر را در تجدید قوا و استراحت او داشته باشد)
۷۲۰لِبَاسُهُمْلباسشان
۷۲۱لِبَاسَهُمَالباس آن دو
۷۲۲لَبِثَماند - مكث كرد - درنگ نمود(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است)
۷۲۳لَبِثْتَماندي - مكث كردي - درنگ نمودي(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است)
۷۲۴لَبِثْتُماندم - مكث كردم - درنگ نمودم(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است)
۷۲۵لَبِثْتُمْمانديد - مكث كرديد - درنگ نموديد(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است. "يَتَخَافَتُونَ بَيْنَهُمْ إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا عَشْرًا: در بین خودشان با يکديگرآهسته و مخفیانه صحبت مي کنند: "غیر از دَهی(ده روز) نماندید(آن قدر مدت اقامتشان در برزخ طول کشیده که وقتی زندگی دنیایشان را به خاطر می آورند به نظرشان بیش از ده روز نمی آید)"")
۷۲۶لَبِثْنَامانديم - مكث كرديم - درنگ نموديم(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است)
۷۲۷لَبِثُواْماندند - مكث كردند - درنگ نمودند(کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است)
۷۲۸لُبَداًبسيار
۷۲۹لِبَداًجمعيت انبوه و متراكم (جمع لـُبْده است به معناي مجتمعي متراکم و فشرده است. عبارت "کَادُواْ يَکُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً" يعني : نزديك بود جمعيت انبوه و متراكمي بر سر او بريزد)
۷۳۰لَبْسٍاشتباه
۷۳۱لَبَسْنَامشتبه كرديم - اسباب اشتباه را فراهم کردیم- پوشيده و مشكل كرديم - به اشتباه انداختيم - دچار اشتباه كرديم (در عبارت "وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَّجَعَلْنَاهُ رَجُلاًَ وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَّا يَلْبِسُونَ" منظور اين است که اگر در پاسخ انکار کنندگانِ پيامبر که به بشر بودنش یا اینکه فرشته ای همراهش نیست، ايراد مي گرفتند، فرشته اي را به عنوان پيامبر یا همراهش تعيين مي کرديم باز هم آن فرشته را به صورت انساني قرار مي داديم زيرا اگر پروردگار متعال فرشته را به صورت واقعيش ظاهر کند مرز بین عالم غیب و عالم آشکار از بین می برد مثل اینکه در امتحانی پاسخ هر سؤال را زیرش نوشته باشند که در این صورت آن امتحان، دیگر امتحان نیست چنين هدايتي یک هدایت اجباري است که در سنت و روش و برنامه پروردگار متعال نیست و با قصد او از خلقت این جهان که محل امتحان است، سازگار نیست در این صورت بازهم براي به اشتباه افتادنشان بهانه اي به دستشان داده بودیم و می گفتند این هم که انسان است)
۷۳۲لَبَنٍشير(نوشيدني)
۷۳۳لَبُوسزره(همان گونه که در آیه شریفه ۵ سوره مبارکه علق آمده: "عَلَّمَ ٱلْإِنسَانَ مَا لَمْ یعْلَمْ: به انسان آموخت آنچه را ندانست و نمی داند" بسیاری از علوم کلیدی که زندگی انسان را متحول نموده، نخستین بار به صورت الهامات غیبی و الهی به پیامبران آموزش داده شده و سپس آنها آن علوم را به مردم آموخته اند درآیه شریفه ۸۰ از سوره مبارکه انبیاء به این موضوع اشاره گردیده که ساخت زره نخستین بارتوسط پروردگارتعالی به حضرت داوود علیه السلام آموزش داده شد و سپس آن حضرت این علم را به مردم آموخته است در آیه شریفه ۱۱ از سوره مبارکه سبأ جزئیات بیشتری از این آموزش را بیان می کند و عبارت "قَدِّرْ فِي ٱلسَّرْدِ: در آن بافتن زره اندازه گیری بسیار و دقیق کن" در آن آیه به ریزه کاریها و اندازه گیریهای پیچیده این صنعت اشاره دارد چون برای بافت زره باید ابتدا دانش و امکاناتشان به حدی می رسید که آهن و فولاد را به صورت مفتول های باریک با استحکام بالا و قطر حدود دو میلیمتر در آورند سپس از این مفتولها حلقه های فلزی ساخته و هر دو حلقه را با یک حلقه به هم بافته و سپس محل باز شدن تک تک حلقه را جوش دهند از طرفی اندازه
حلقه ها بسته به محل قرار گرفتنشان بر روی بدن جنگجویان متفاوت بود تا هم مانند یک لباس پارچه ای بر روی تن بنشیند و هم در نقاطی که حفاظت بیشتری لازم داشتند، مستحکم تر شود. از الطاف پروردگار تعالی به انسان قرار دادن خواص حفاظتی در عناصر طبیعی و دادن دانش بهره گیری از آنها به او برای حفظ سلامتی و جانش می باشد و این نیز از موهبتهای بی شمار الهی است که جای شکر دارد)
۷۳۴لْتَأْتِبايد كه بيايد (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْتَأْتِ")
۷۳۵لْتَقُمْبايد كه بايستد (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْتَقُمْ")
۷۳۶لْتَکُنبايد كه باشد (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْتَکُن")
۷۳۷لَتَکُونَنَّحتماً و يقيناً مي شوي
۷۳۸لْتَنظُرْبايد بنگرد(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْتَنظُرْ")
۷۳۹لُجَّةًآبي عميق و فراوانی که آب در آن موج مي زند
۷۴۰لَجُّواْپافشاري كردند - لجاجت ورزيدند
۷۴۱لُجِّيٍّبسيار عميق - متلاطم ("بحر لجي" به معناي درياي پر موجي است که امواجش همواره در رفت و آمد است و این تلاطم دائم نتیجه عمق بسیار آن می باشد)
۷۴۲لَحْمَگوشت
۷۴۳لَحْنِ ٱلْقَوْلشيوه گفتار(کلمه لحن بيشتر به معناي آن است که کلام را از سنتهاي جاري‏اش برگرداني، يا اعراب آن را نگويي و يا نقطه‏ها و کلمات آن را جابجا کني و اين عمل ناپسندي است و گاهي هم در سربسته حرف زدن و بطور فحوي و کنايه سخن گفتن استعمال مي‏شود، که اين قسم استعمال در بازار شعرا و ادباء بيشتر رواج دارد و در نظر آنان پسنديده و جزء بلاغت است در نتيجه معناي "وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ ٱلْقَوْلِ"مي‏شود : تو به زودي آنان را از طرز سخن گفتنشان خواهي شناخت، چون سخن ايشان کنايه‏دار و تعريض گونه است)
۷۴۴لُحُومُهَاگوشتهاي آن
۷۴۵لِحْيَتِيريش من
۷۴۶لُدّاًستيزه جويان - اهل دشمني و خصومت (کلمه لدّ جمع الد است، که از لدد به معناي خصومت مشتق شده است)
۷۴۷لَدُنْنزد
۷۴۸لَدُنَّانزد ما
۷۴۹لَدُنکَنزد تو
۷۵۰لَدُنْهُنزد او
۷۵۱لَدُنِّينزد من - سوي من
۷۵۲لَدَيَّنزد من
۷۵۳لَدَیکنار - آستانه - نزد
۷۵۴لَدَيْنَانزد ما
۷۵۵لَدَيْهِنزد او
۷۵۶لَدَيْهِمْنزد ايشان
۷۵۷لَذَّةٍلذت - لذيذ
۷۵۸لِزَاماًحتمی - لازم - ملازم - قرين و همراه(کلمه لزاما به معناي ملازمه باشد، چون هر دو، مصدر باب مفاعله اند. "قُلْ مَا يَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَکُونُ لِزَامًا: (اي پيامبر)بگو: نزد پروردگارم شما قدر و منزلتي نداريد و حفظتان نمي کند اگر دعاي شما نباشد(دعاي شما رشته اتصالتان با پروردگار تعالي است و اگر دعا نکنيد ارتباط خود را با کسي که همه چيزتان از اوست، قطع نموده ايد و در نتيجه نابود مي شويد) با اين وجود(که با اين جمله، اصل بقا و سعادت دنيا و آخرت را به شما گفتم) از بيخ و بن تکذيب کرديد(گفتيد که به کلی دروغ است) در نتيجه (آن نابودي)حتمي خواهد شد")
۷۵۹لِسَانزبان - گويش("وَوَهَبْنَا لَهُم مِّن رَّحْمَتِنَا وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيًّا: و به آنها از رحمتمان بخشیدیم(وزن فعلة به معنی اصلی ریشه خود، کلمات "نوعی خاص" یا "یکباره" را اضافه می کند پس رحمة يعني جلوه ی خاصي از رحم و مهربانی يا جوشش يک باره آن) و برای آنها زبان صدق و راستی قرار دادیم به شکلی هميشه و بسیار برتر و والاتر(در سوره مبارکه شعراء آیه شریفه ۸۴ دعای دیگری از حضرت ابراهیم علیه السلام را ذکر می کند: "وَٱجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي ٱلْئَاخِرِينَ"، و عبارت "جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيًّا" گزارشی از اجابت همان دعاست. "لِسَانَ صِدْق: زبان صدق و راستی" برای حضرت ابراهیم علیه السلام کنایه ای برای دو معناست که به صورت همزمان هر دو معنی در این آیه صحیح می باشد و با یک تیر چند نشان زدن در قرآن کریم بسیار رایج است:
یکی اینکه در آینده کسی باشد که در مورد او راست بگوید، نسبتی ناروا به او ندهد و او را با همان صفات که در قرآن کریم برای آن حضرت نقل شده یاد کند(صدّیق، نبي، امام، صالح، مصطفی، حنیف، مسلِم، حلیم، اوّاه، منیب، امة قانت، مجتبی، رشد یافته، هدایت شده، صاحب قلب سلیم، محسن، وفادار، اسوة حسنة) معنای دوم لسان صدق برای ایشان این است که کسی همان سخن هدایتگر حضرت ابراهیم علیه السلام را بدون کم و کاست برای آیندگان تکرار کند. واضح است که بهترین مصداقِ "لسان صدق" برای آن حضرت در آیندگان، پیامبران بعد از او و ائمه اطهار علیهم السلامند. امام علی علیه السلام می فرمایند: "لسان صدقی که پروردگار برای شخصی در میان مردم قرار دهد بهتر است از مالی که از آن بخورند و وارثش گردند")")
۷۶۰لِسَانِکَزبان تو
۷۶۱لِسَانِيزبان من
۷۶۲لَسْتُنيستم
۷۶۳لَسْتَنيستي(عبارت"لَّسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ: از آنان در چیزی نیستید"کنایه از این است که گناه آنها به گردن تونیست)
۷۶۴لَسْتُمنيستيد(عبارت"لَسْتُمْ عَلَىٰ شَيْءٍ: برچیزی نیستید"کنایه از این است که اعتباری ندارید)
۷۶۵لَسْتُنَّشما زنان نيستيد
۷۶۶لَطِيفُبسيار و هميشه ريزبين و دقيق (کلمه لطيف از اسامی پروردگار تعالي است و اسمي است که دلالت بر حضور و احاطه او به باطن دست نيافتني اشياء مي‏کند اين لطافت او ناشي از احاطه اش به همه چيز و احاطه‏اش ناشي ازقدرت و علم اوست همچنین این صفت اشاره به رعایت ریزه کاریها در مهر و محبت او به بندگانش دارد مثلاً غیر از اینکه چشم به انسان داده با حفاظ ابرو و مژه و حتی شیارهای پیشانی کاری کرده تا عرق و گرد و خاک چشم او را آزار ندهد اصل معناي لطافت، خردي و نازکي و نفوذ است، مثلا وقتي گفته مي‏شود لطُف الشي‏ء و يلطف لطافة معنايش اين است که فلان چيز ريز و نازک است، به حدي که در نازکترين سوراخ فرو رود و از آنجايي که مهر و محبت در معاشرت همراه با رعايت ريزه کاريهايي است که رضايت طرف مقابل را به همراه دارد "لطف" که اسم مصدر از همين ريشه است در معناي رفاقت و ملايمت استعمال مي‏شود)
۷۶۷لَظَيٰزبانه مي کشد(اگر آتش را لظي خوانده، براي اين است که اندرون را کباب مي‏کند و شعله‏ور مي‏سازد،درروايتي از امير المؤمنين علي عليه السلام طبقه دوم از هفت طبقه جهنم از بالا " لظي "نام دارد)
۷۶۸لَعِبٌبازی قانونمند ولی با هدفی خيالی("لَعِب" بازي نظامدار و قانونمندي است که دو طرف بازي به نظام و قانون آن آشنايي دارند، مانند فوتبال و نظاير آن که بازي کنندگان به منظور رسيدن به غرضي خيالي که همان بردن مي باشد، آن را انجام مي ‏دهند و "لَهْو" هر عمل سرگرم کننده‏ اي است که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه اي واجب باز بدارد)
۷۶۹لَعَلَّانتظار مي رود كه - اميد است كه-گويا(البته اميد و آرزو از ناحيه خداي تعالي واجب الوقوع است،يعني هر چه را خدا در باره‏اش اميدوار شود،آن خواهد شد. پس جملاتي كه با لَعَلَّ شروع مي شود و و حاوی وعده ای از سوی پروردگار تعالی است وقوعش حتمي است)
۷۷۰لَعَلَّکَانتظار مي رود كه تو - این گونه که پیش می رود تو - اميد است كه تو-گويا تو- باشد که تو- به این امید که تو(البته اميد و آرزو از ناحيه خداي تعالي واجب الوقوع است،يعني هر چه را خدا در باره‏اش اميدوار شود،آن خواهد شد. پس جملاتي كه با لَعَلَّ شروع مي شود و و حاوی وعده ای از سوی پروردگار تعالی است وقوعش حتمي است. مفهوم آیه شریفه ۱۲ از سوره مبارکه هود این است که: "به این امید که تو ای پیامبر برخی از آنچه به تو وحی شده را به مردم ابلاغ نکنی و باعث دلتنگی و غصه ات شوند این را می گویند که چرا بر او گنجی نازل نشد یا فرشته ای با او نیامد. بنا به روایات از جمله روایتی از امام صادق علیه السلام آن آیاتی که منافقان با این طعنه زدنها سعی داشتند پیامبر را از ابلاغ آنها منصرف کنند آیاتی است که به جانشینی امیر المؤمنین علی علیه السلام برای پیامبر اشاره دارد و به این ترتیب می خواستند بگویند اگر به جای اینکه پروردگار علی را جانشین پیامبر می کرد گنجی برایش می فرستاد یا فرشته ای همراهش می کرد بهتر بود)
فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَىٰ ءَاثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُواْ بِهَـٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَسَفًا: "با این وجود این گونه که پیش می رود تو هلاک کننده ی خودت هستی بر اساس آثار آنها اگر ایمان نیاورده و نیاورند به این سخن و حدیث(قرآن کریم، حَدِيث در اصل به معنای ناپیدایی است که پیدا شود) از تأسف و شدت اندوه(این مشرکان به راحتی زبانشان را به سخنان کفرآمیز می چرخانند مثل اینکه به فرشتگان دختران خدا می گویند و مسیح و عزیر علیهم السلام را پسران خدا، آن وقت تو ای پیامبر به حدی غصه و افسوس اینها را می خوری که نزدیک است جان خود را از شدت تأسف و اندوهی که اثرات کردار و گفتار آنهاست، از دست بدهی)")
۷۷۱لَعَلَّکُمْانتظار مي رود كه شما - اميد است كه شما-گويا شما - تا شما - به این امید که شما(البته اميد و آرزو از ناحيه خداي تعالي واجب الوقوع است،يعني هر چه را خدا در باره‏اش اميدوار شود،آن خواهد شد. پس جملاتي كه با لَعَلَّ شروع مي شود و و حاوی وعده ای از سوی پروردگار تعالی است وقوعش حتمي است)
۷۷۲لَعَلَّنَاانتظار مي رود كه ما - اميد است كه ما-گويا ما (البته اميد و آرزو از ناحيه خداي تعالي واجب الوقوع است،يعني هر چه را خدا در باره‏اش اميدوار شود،آن خواهد شد. پس جملاتي كه با لَعَلَّ شروع مي شود و و حاوی وعده ای از سوی پروردگار تعالی است وقوعش حتمي است)
۷۷۳لَعَلَّهُانتظار مي رود كه او- اميد است که او-گويا او (البته اميد و آرزو از ناحيه خداي تعالي واجب الوقوع است،يعني هر چه را خدا در باره‏اش اميدوار شود،آن خواهد شد. پس جملاتي كه با لَعَلَّ شروع مي شود و و حاوی وعده ای از سوی پروردگار تعالی است وقوعش حتمي است)
۷۷۴لَعَلَّهُمْانتظار مي رود كه آنها- اميد است که آنها-گويا آنها (البته اميد و آرزو از ناحيه خداي تعالي واجب الوقوع است،يعني هر چه را خدا در باره‏اش اميدوار شود،آن خواهد شد. پس جملاتي كه با لَعَلَّ شروع مي شود و و حاوی وعده ای از سوی پروردگار تعالی است وقوعش حتمي است)
۷۷۵لَعَلَيٰسوگند که بر - حتماً بر
۷۷۶لَعَلِّيتا من - انتظار مي رود كه من- اميد است که من-گويا من(البته اميد و آرزو از ناحيه خداي تعالي واجب الوقوع است،يعني هر چه را خدا در باره‏اش اميدوار شود،آن خواهد شد. پس جملاتي كه با لَعَلَّ شروع مي شود و و حاوی وعده ای از سوی پروردگار تعالی است وقوعش حتمي است)
۷۷۷لَعَنَلعنت کرد(کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۷۸لُعِنَلعنت شد(کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۷۹لَعْناًلعنت (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۸۰لَعَنَّالعنت کرديم (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۸۱لَعنَّاهُمْآنان را لعنت کرديم (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۸۲لَعَنَتْلعنت كرد (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۸۳لَعْنَةَدور بودن از رحمت (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد.
بنا بر آیات قرآن کریم لعنت الهی شامل این افراد می شود: شیطان، کافران، ظالمان، مشرکان، منافقان، دروغگویان، پنهان کنندگان آیات الهی و تحریف کنندگان آنها، کتمان کنندگان حقیقت، آنان که نافرمانی پروردگار تعالی را توجیه می کنند(سر خود و دیگران کلاه شرعی می گذارند مثل ماجرای حکم تعطیلی شنبه ها برای جمعی از بنی اسرائیل که ماهیها را شنبه ها در حوضچه هایی حبس می کردند و یکشنبه آنها را صید می نمودند)، بت پرستان و طاغوت پرستان(اطاعت کنندگان از دیگری در نافرمانی پروردگار)، کسی که مؤمنی را به عمد بکشد، نقض کنندگان پیمان الهی، قطع رابطه کنندگان در مورد کسانی که پروردگار تعالی امر به پیوند با آنها داده مثل اهل بیت علیهم السلام و خویشاوندان، فساد کنندگان در زمین، گویندگان سخنان باطل در مورد پروردگار که عیب و نقصی برای او می پندارند، کسانی که از منکرات نهی نمی کنند، شجره ملعونه(بنی امیه)، تهمت زنندگان به زنان پاکدامن، آزار دهندگان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم البته آزار اهل بیت علیهم السلام نیز موجب آزار پیامبر و مشمول لعنت الهی است)
۷۸۴لَعْنَتِيلعنت من (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۸۵لُعِنُواْلعنت شدند(کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۸۶لَعَنَهُاو را لعنت کرد (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۸۷لَعَنَهُمآنان را لعنت کرد (کلمه لعن به معناي دور کردن ملعون از رحمت است و رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۷۸۸لَغْوٌبيهوده - بی اثر - هر عمل و گفتاري است که به نظر عاقلان هيچ فايده‏اي نداشته باشد( و به طوري که گفته‏اند : شامل تمامي گناهان هم مي‏شود . و مراد از مرور به لغو در عبارت"وَإِذَا مَرُّواْ بِـٱللَّغْوِ" گذر کردن به اهل لغو است در حالي که سر گرم لغو باشند. در آیه شریفه ۷۹ از سوره مبارکه انبیاء، آیات شریفه ۱۸ و ۱۹ سوره مبارکه ص و در آیه شریفه ۱۰ از سوره مبارکه سبأ به فرمان پروردگار به کوهها و پرندگان برای هم آوا شدن با حضرت داوود علیه السلام به هنگام دعا خواندن که بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام همان آیات کتاب آسمانی زبور بود، اشاره شده است در واقع پروردگار تعالی از کوهها و پرندگان می خواهد که با طنین دادن و ایجاد موسیقی متن، نغمه دعای حضرت داوود علیه السلام را زیباتر بسازند. در قرآن کریم که قانون اساسی دین اسلام است آیه ای مبنی بر حرام بودن موسیقی نیست بلکه مدعیان تحریم موسیقی آیاتی که کلمات "لَغْو: هر چیزی که اثر و فایده ای ندارد" ،"لَهْو: هر کار بیهوده و بی‏ ارزشی است که آدمی را از کار مهم و پر ارزش باز بدارد" و "زُور: دروغ و سخن باطل"، در آن آمده است را به موسیقی تفسیر کرده اند که همان گونه که می بینید هیچکدام به معنی موسیقی نیستند. پس نه تنها قرآن کریم موسیقی را حرام
لَغْوٌنکرده بلکه در آیاتی که اشاره شد موسیقی را تأیید هم نموده است. اما در بحث احادیث، سید جواد عاملی از علمای قرن ۱۲ و ۱۳ در جلد ۱۲ کتاب مفتاح الکرامه در مورد روایات موسیقی گزارشی آماری ارائه می دهد و می گوید در روایات ما ۲۵ روایت در نکوهش موسیقی و ۱۲ روایت در ستایش موسیقی وجود دارد لذا نسبت این گزارش آماری ۲۵ به ۱۲ است و این تصوری که برای ما ساخته شده و می گویند روایات زیادی در نکوهش موسیقی وجود دارد، واقعی نیست از جمله در همین ۱۲ روایات آمده است که: کسی خدمت امام معصوم علیه السلام آمد و گفت من وسایل موسیقی دارم و در مورد آنها کسب تکلیف کرد. امام فرمود مادامی که به عصیان کشیده نشود، اشکالی ندارد همچنین فرموده اند که اگر موسیقی انسان را به یاد بهشت بیندازد، اشکالی ندارد پس معلوم می شود آن عالم نمایی که حکم به حرام بودن موسیقی می دهد برای توجیه سلیقه خودش، از میان احادیث دستچین نموده جدای از اینکه حکمش بر خلاف قرآن است و این سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را نادیده گرفته که فرموده اند:" هرگاه حدیثى از من به شما برسد، آن ‌را بر قرآن عرضه کنید و با عقلتان بسنجید، اگر مطابق بود، قبول کرده و گرنه به پهنای دیوار بکوبید" (روض الجنان
و روح الجنان فی تفسیرالقرآن) و سند همین حدیث هم، آیه شریفه ۱۳ از سوره مبارکه طارق است: "إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ: سوگند که به يقين آن(قرآن کريم)، سخني جدا کننده است(در جدا کردن حق از باطل تمام کننده ي بحثها و اختلافات است و درستي هر سخني با آن سنجيده مي شود)". این احتمال نیز وجود دارد که هریک از این احادیثِ منع کننده موسیقی، برای زمان و مکان و حالتی خاص بوده و جنبه عمومی نداشته اند که نقل کننده حدیث توضیحات مربوط به آن را حذف نموده است. از لحاظ عقلی و منطقی نیز موسیقی نیز مانند هر ابزار دیگری در زندگی بشر می تواند هم خوب و مفید باشد و هم بد و مضرّ مثل چاقویی که اگر برای آشپزی استفاده شود خوب است و اگر برای کشتن فردی بی گناه، بد . آن موسیقی که باعث شادی و تفکر انسان گردد خوب و اگر ابزاری برای گرم کردن مجلس فساد شود بد است و کسانی که بی دلیل آن را به کلی حرام اعلام می کنند و باعث انزجار جامعه از دین می گردند گناه زیر پا گذاشتن آیاتی از قبیل این آیات را به دوش خواهند کشید: "... لَا تَغْلُواْ فِی دِینِکُمْ غَیرَ ٱلْحَقِّ ...: به ناحق در دینتان غلوّ و زیاده روی نکنید(آیه شریفه ۷۷ از سوره مبارکه مائده)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَیبَاتِ مَا أَحَلَّ ٱللَّهُ لَکُمْ ... : خطابم با کسانی است که
لَغْوٌایمان آوردند، پاکیزه هایی که الله برایتان حلال نموده، را حرام نکنید(آیه شریفه ۸۷ از سوره مبارکه مائده)"، "قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ ...: بگو چه کسی زینت الهی که برای بندگانش خارج نموده را حرام نموده است(آیه شریفه ۳۲ از سوره مبارکه اعراف)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَینَ یدَی ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ... : خطابم با کسانی است که ایمان آوردند، از الله و پیامبرش جلو نزنید(آیه شریفه ۱ از سوره مبارکه حجرات)". در واقع هر قاری قرآن کریم به هنگام تلاوت ترکیبی از دستگاههای موسیقی و در اصطلاح قرآنی نغماتی شامل هفت نغمه ی اصلی صبا، نهاوند، عجم، بیات، سه گاه، حجاز، رست و گوشه های آنها را برای دلنشین تر کردن آیات الهی به کار می گیرد(اکثر این نغمات در اصل ایرانی بوده و سپس در میان اعراب رایج گشته اند). همچنین اشعار پر مغز حافظ، سعدی ، مولانا و دیگر شاعران شیرین سخن، که استادان آواز با بهره گیری از زینت موسیقی، نقشی ماندگار از آنها در ذهن ما به جا می گذارند، در زندگی همواره راهگشای ما بوده اند. موسیقی های محلی هر مرز و بوم از لالایی مادران گرفته تا آوازهای شادی و عزا
لَغْوٌجزء جدایی ناپذیر فرهنگ مردمند. ملت ما دو گوهر گرانقدر دارند: یکی دینشان که قرآن کریم اساس آن است و دیگری فرهنگ باستانی غنی آنها. از آنجا که کسی که با دو برادر دشمنی دارد راحت ترین کاری که می تواند برای نابودی آن دو برادر انجام دهد این است که آنها را به جان هم بیندازد تا خود یکدیگر را نابود کنند، در زمان ما استعمارگران و سلطه گران بیگانه، به گروهی مأموریت داده اند که دین و فرهنگ ما را مقابل هم قرار دهند تا هر دو نابود گردند و کم نیستند کسانی که خرقه دین به تن کرده اند و مظاهر فرهنگ ما از جمله موسیقی را مخالف دین معرفی کرده و حرام می دانند و باعث انزجار و تنفر مردم از دین می گردند این گونه افراد خطرناک ترین دشمن دینند گرچه گروهی آنها را عالم دین بنامند)
۷۸۹لُغُوبٌخستگي و تعب در طلب معاش و غير آن -خستگي و سستي و کندي
۷۹۰لَفِيفاًبه صورت دسته جمعي و به هم پيچيده و انبوه
۷۹۱لِقَاءِديدار(لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم)
۷۹۲لِقَاءَنَاديدار ما(لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم)
۷۹۳لِقَائِهِديدار او(لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم)
۷۹۴لَقَدِسوگند که محققاً - سوگند که به يقين - سوگند که بي ترديد - سوگند که البته- به یقین خوب شد که- سوگند که بسیار- سوگند که چه بسیار- سوگند که چه خوب - سوگند که چقدر- سوگند که چه اندازه- سوگند که به خوبی - سوگند که کاملاً - سوگند که به بهترین شکل(تركيب لـَ وقدْ، در کتب لغت مصارف ديگري نيز براي "قَدْ "گفته اند که در قرآن کاربرد ندارد. "وَلَقَدْ عَلِمْنَا ٱلْمُسْتَقْدِمِينَ مِنکُمْ وَلَقَدْ عَلِمْنَا ٱلْمُسْتَأْخِرِينَ: سوگند که به جلو افتادگان(کنایه از پیشینیان) از شما کاملاً علم داریم و سوگند که به تأخیر کنندگان(کنایه از آیندگان) کاملاً علم داریم". حرکت حرف دال به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد می باشد)
۷۹۵لَقَدْسوگند که محققاً - سوگند که به يقين - سوگند که بي ترديد - سوگند که البته- به یقین خوب شد که- سوگند که بسیار- سوگند که چه بسیار- سوگند که چه خوب - سوگند که چقدر- سوگند که چه اندازه- سوگند که به خوبی - سوگند که کاملاً - سوگند که به بهترین شکل(تركيب لـَ وقدْ، در کتب لغت مصارف ديگري نيز براي "قَدْ "گفته اند که در قرآن کاربرد ندارد. "وَلَقَدْ عَلِمْنَا ٱلْمُسْتَقْدِمِينَ مِنکُمْ وَلَقَدْ عَلِمْنَا ٱلْمُسْتَأْخِرِينَ: سوگند که به جلو افتادگان(کنایه از پیشینیان) از شما کاملاً علم داریم و سوگند که به تأخیر کنندگان(کنایه از آیندگان) کاملاً علم داریم")
۷۹۶لُقْمَانُنام يكي ازبندگان شايسته خداوند كه و اولیای الهی که يكي از سوره هاي قرآن نیز به نام اوست وبرخي از سخنان حكيمانه وي در اين سوره نقل شده است (از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نقل شده است كه لقمان پيغمبر نبوده و ليکن بنده‏اي بوده که بسيار فکر مي‏کرده و يقين خوبي داشته است،او خدارا دوست داشته و خدا هم او را دوست می داشت، خداوند پیامبری را به او عرضه می کند ولی او را در قبول پیامبری مخیّر می کند، لقمان از بیم تکلیف دشوار قضاوت میان مردم پیامبری را نمی پذیرد ولی خداوند به او حکمت عطا کرد و به حکمت سخن مي‏گفت و او با حکمت خود براي داوودعلي نبينا و عليه السلام وزارت مي‏کرد، روزي داوود (علی نبینا و علیه السلام) به او گفت : اي لقمان خوشا به حالت که حکمت به تو داده شد و بلاي نبوت هم از تو گردانده شد)
۷۹۷لَقُواْديدند - روبروشدند (لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم)
۷۹۸لَقُوکُمْشما را ديدند - با شما روبروشدند (لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم)
۷۹۹لَقِيَاآن دو ديدند - آن دو روبرو شدند - آن دو برخورد کردند(لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم)
۸۰۰لَقِيتُمْديديد - روبروشديد (لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم)
۸۰۱لَقِيتُمُديديد - روبروشديد (لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا - راستي از اين سفرمان چه ناراحتي ديديم. حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد، حرکت گرفته)
۸۰۲لَقِينَاديديم - روبروشديم (لقاء به معناي روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يکديگر است و گاهي هم با اين کلمه تعبير مي‏شود از برخورد يکي با ديگري و گفته مي‏شود فلاني را ملاقات کرد و يا ملاقات مي‏کند، البته اين کلمه در ادراک به حس و به چشم و بصيرت استعمال مي‏شود، ادراک به حس مانند : تمنون الموت من قبل ان تلقوه - آرزوي مرگ مي‏کنيد قبلا از آنکه آن را ملاقات نماييد و ادراک به چشم مانند : "فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ ءَاتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَـٰذَا نَصَبًا: پس وقتی آن دو گذشتند(از آن محل دور شدند) به جوانش(جوانی که او را همراهی و یاری می نمود که بنا به روایتی از امام باقر نامش یوشع بن نون و جانشین آن حضرت(علیهم السلام) بوده است)، (موسی)گفت: "غذاي صبحگاهيمان(غداء يعني هر غذايي که با آن چاشت کنند و چاشت حدود ساعت ۹ صبح امروزي خورده مي شود) را بیاور راستی که چقدر از این سفرمان رنج و مشقت دیدیم"(این همه جستجو کردیم و به مقصودمان هم نرسیدیم و خستگی به تنمان ماند)")
۸۰۳لَکَبراي تو- به تو- براي توست - فقط براي توست ( اگر در ابتداي جمله بيايد)
۸۰۴لَکِبراي تو- به تو- براي توست - فقط براي توست ( اگر در ابتداي جمله بيايد.مؤنث)
۸۰۵لَکُمْبراي شما- به شما- براي شماست - فقط براي شماست ( اگر در ابتداي جمله بيايد)
۸۰۶لَکُمُبراي شما- به شما - براي شماست - فقط براي شماست ( اگر در ابتداي جمله بيايد وعلت حركت گرفتن ميم آن تقارنش با ساكن يا تشديد كلمه بعد بوده است)
۸۰۷لَکُمَابراي شما دو نفر- به شما دو نفر
۸۰۸لَـٰکِنِولي - وليكن - بلکه - ولی این گونه بود که(نون به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است)
۸۰۹لَـٰکِنَّولي یقیناً- وليكن یقیناً- بلکه یقیناً- ولی به یقین این گونه بود که(در اصل "لَـٰکِنْ إِنَّ" بوده که برای سهولت به این شکل درآمده است)
۸۱۰لَـٰکِنْولي - وليكن-بلکه - ولی این گونه بود که
۸۱۱لَـٰکِنَّاْولي من - بلکه من(اصل آن "لَـٰکِنْ أَنَاْ" بوده که همزه انا بعد از نقل فتحه ‏اش به نون حذف شده و دو نون در يکديگر ادغام گرديده که در حالت وصل با نون مشدد و با صداي فتحه و بدون الف قرائت مي‏شود و در حالت وقف با الف، مانند کلمه انا که ضمير متکلم است و در حالت وصلي به صورت انَ، يعني الف و نون بدون همزه و در حالت وقفي با همزه قرائت مي‏شود:"أنا" و عبارت "لَّکِنَّاْ هُوَ ٱللَّهُ رَبِّي وَلَا أُشْرِکُ بِرَبِّي أَحَداً(کهف۳۸): اما من(با آوردن "لَـٰکِنَّاْ" در ابتدای این جمله می خواهد بگوید که حال که تو از عقایدت گفتی بشنو که عقاید من هم چنین است:) او الله است، پروردگارم و به پروردگارم احدی را شريک نمي سازم(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)")
۸۱۲لَـٰکِنَّاولی ما - بلکه ما("قَالُواْ مَا أَخْلَفْنَا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنَا وَلَـٰکِنَّا حُمِّلْنَا أَوْزَارًا مِّن زِينَةِ ٱلْقَوْمِ فَقَذَفْنَاهَا فَکَذَالِکَ أَلْقَى ٱلسَّامِرِيُّ(طه۸۷): (وقتی موسی علیه السلام از مردم گله نمود که حتی چهل روز نتوانستید بر عهد و پیمانتان با پروردگار تعالی صبر کنید)گفتند: "ما از زمان وعده تو به اختیار و اراده خودمان تخلف نکردیم بلکه ما(در اینجا "لَـٰکِنَّا" ترکیب "لکن+نا" است و نه "لکن+أنا"، بنابراین در حالت وقف و وصل به یک صورت خوانده می شود) بارهای سنگینی از زینت آن قوم(طلا و جواهراتی که از لشکر غرق شده فرعون به جا مانده بود) بر دوش ما گذاشته شده بود(از حمل این همه طلا که مجبور بودیم با خود به این طرف و آن طرف ببریم خسته شده بودیم) پس آن را انداختیم پس در نتیجه سامری چنین طرحی پیاده کرد(آن طلاها را دور ریختیم سامری هم برای آن که از این طلاها حیفش می آمد با آنها برای ما یک خدا ساخت. در تورات امروزی که یکی از نشانه های تحریفش نسبتهای ناروایی است که به پیامبران الهی داده است نامی از "سامری" برده نشده و ساخت گوساله طلایی را به حضرت هارون علیه السلام نسبت داده است!)")
۸۱۳لَـٰکِنَّکُمْولي شما - وليكن شما- بلکه شما
۸۱۴لَـٰکِنَّهُولي او - وليكن او- بلکه او
۸۱۵لَـٰکِنَّهُمْولي آنها - وليكن آنها- بلکه آنان
۸۱۶لَـٰکِنِّيولي من - وليكن من - بلکه من
۸۱۷لِکَيْتا
۸۱۸لِکَيْلَالِـ + کَيْ + لَا("کَيْ" از حروف ناصبه است یعنی فعل مضارع بعد از خود را منصوب می کند که به صورت مضارع التزامی در فارسی ترجمه می شود و معمولاً با ترکیب با "لِـ" به صورت "لِکَيْ" یا "لِکَيْ لَا، ِلِکَيْلَا: لِـ + کَيْ + لَا" می آید در این حالت حرف اضافه "أَن: که - اینکه - به حدی که - جایی که" بین آن دو محذوف است که باید در ترجمه لحاظ گردد. مثال: "لِکَيْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً: تا جایی که بعد از علمی، چیزی نداند")
۸۱۹لِلَّهِبراي الله - فقط براي الله(اگر در ابتداي جمله بيايد مانند: "وَلِلَّهِ مُلْکُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ: و مالکیت و حكومت آسمانها و زمین فقط برای الله است به شکلی که کسی توان مخالفت با امر و فرمان او را ندارد")
۸۲۰لِمَبراي چه (مخفف "لِما")
۸۲۱لَم أَتَّخِذْنگرفته بودم
۸۲۲لَم أَخُنْهُبه او خيانت نکرده و نمي کنم (کلمه خيانت و کلمه نفاق هر دو به يک معنا است، با اين تفاوت که خيانت را در خصوص نفاق و دورويي به کار مي‏برند که در مورد عهد و امانت باشد و نفاق را در خصوص خيانتي به کار مي‏برند که در مورد دين بورزند البته گاهي به جاي يکديگر نيز به کار مي روند پس خيانت به معناي مخالفت با حق به وسيله عهد شکني مخفيانه و متضاد خيانت، امانت است)
۸۲۳لَمْ أَدْرِنمي دانستم و نمي دانم
۸۲۴لَمْ أُشْرِکْشريک نساخته بودم و نمي سازم (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۸۲۵لَمْ أَعْهَدْعهد نبستم - پيمان نبستم - سفارش نکردم
۸۲۶لَمْ أَقُلْنگفتم
۸۲۷لَمْ أَکُنبوده و نیستم(مخفف "لَمْ أَکُن")
۸۲۸لَمْ أَکُننبودم و نيستم
۸۲۹لَمْ أَنْهَکُمَاشما دو نفر را منع نکردم - شما دونفر را نهي نکردم
۸۳۰لَمْ أُوتَهرگز به من داده نشده بود
۸۳۱لَمْ تُؤْتَوْهُآن به شما داده نشد
۸۳۲لَمْ تُؤْمِنايمان نياورده(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۸۳۳لَمْ تُؤْمِنايمان نياوردی(در عبارت "قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن: گفت: آیا ایمان نیاوردی؟" ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۸۳۴لَمْ تُؤْمِنُواْايمان نداريد ونياورده ايد(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۸۳۵لَمْ تَأْتُونِي بـِنزد من نياوريد
۸۳۶لَمْ تَأْتِهِمنزدشان نيامد
۸۳۷لَمْ تَأْتِهِم بـِبرايشان نياوري
۸۳۸لَمْ تَجِدُواْنيافتيد و نمي يابيد
۸۳۹لِمَ تُحَاجُّونَچرا بگو مگو مي کنيد
۸۴۰لَمْ تُحِطْاحاطه نداشته و نداری -واقف نبوده ونیستی
۸۴۱لَمْ تُحِيطُواْاحاطه نداشته و نداريد
۸۴۲لَمْ تَرَنديدي و نمي بيني
۸۴۳لَمْ تَرْحَمْنَابه ما رحم نکنی ( در عبارت "وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا "،"لَمْ"دوم به قرینه لفظی حذف شده است)
۸۴۴لَمْ تَرْقُبْمراقب نبودي و نيستي- رعايت نكردي و نمي كني
۸۴۵لَمْ تَرَوْاْنديده و نمي بينيد
۸۴۶لَمْ تَرَوْهَاآن را نديده و نمي بينيد
۸۴۷لَمْ تَسْتَغْفِرْآمرزش نطلبيده و نطلبي
۸۴۸لَمْ تَسْطِعنتوانستي
۸۴۹لَمْ تُسْکَنمسكوني نشد - مورد سكونت قرار نگرفت
۸۵۰لَمْ تَطَؤُوهَادر آن قدم نگذاشته بودید(امام علي عليه السلام فرمودند: "هنگامي‌که پروردگار آيه"وَ آتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ(سوره مبارکه اسراء آیه شریفه ۲۶)" را نازل فرمود، پيامبر(صلي الله عليه و آله) فاطمه(سلام الله عليها) را طلبيد و فدک را به او عطا فرمود". فدک نام روستایی یهودی نشین در ۱۵۰ کیلومتری مدینه در منطقه خیبر بود که دارای چندین چشمه و نخلستانهای آباد بود(از منابع تاریخی برآورد می شود که محصول خرمای این نخلستانها حدود هشت هزار تن در سال بوده است) یهودیان فدک که از فتح قلعه خیبر توسط مسلمانان با خبر شده بودند بدون جنگ تسلیم مسلمانان شدند که از این ماجرا در سوره مبارکه احزاب آیه شریفه ۲۷ با عبارت "أَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا: زمینی که در آن قدم نگذاشته بوديد" یاد شده است و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیمی از نخلستانهای فدک را به خودشان واگذار کرد(علت حمله مسلمانان به سرزمینهای یهود خیانت آنها به مسلمانان و همدستی آنها با کفار در جریان جنگ خندق بود) و نیم دیگر را به فرمان پروردگار تعالی(ءَاتِ ذَا ٱلْقُرْبَىٰ حَقَّهُ) در این آیه و همچنین آیه شریفه ۳۸ از سوره مبارکه روم به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بخشید
البته آنها نیز درآمد حاصل از آن را به فقراء و نیازمندان می دادند و شاهد و دلیل این ادعا این است که درست در همان زمانی که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها صاحب فدک بود ماجرای آیات ابتدایی سوره مبارکه انسان اتفاق افتاده است و در خانه آنها به جز پنج قرص نانی که برای افطار گذاشته بودند و آنها را به مسکین و یتیم و اسیر دادند، خوراک دیگری نبود و برای همین سه شب متوالی روزه خود را فقط با آب افطار نمودند. پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر با ساخت حدیثی جعلی که : "پیامبران از خود ارثی به جا نمی گذارند"(جعلی بودن این حدیث از جهت مخالفتش با آیات قرآن کریم روشن است از جمله آیه شریفه ۱۶ از سوره مبارکه نمل: "وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ: و سلیمان وارث داوود شد") فدک را از اهل بیت پیامبر علیهم السلام گرفت. باغ فدک حدود ۹۰ سال بعد در زمان خلافت کوتاه عمر بن عبد العزیز به دستور او به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگردانده شد)
۸۵۱لَمْ تَظْلِمْنقصان و کاستی نمي يافت("کِلْتَا ٱلْجَنَّتَيْنِ ءَاتَتْ أُکُلَهَا وَلَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئًا وَفَجَّرْنَا خِلَالَهُمَا نَهَرًا: هر دوی آن باغهای انبوه که از انبوهی زمین زیر درختانش معلوم نبود، خوردنی اش را داد(حداکثر میوه ای که می توانست بدهد را داد و میوه اش نیز به همان صورتی که باید باشد، بود یعنی در منتهای شادابی و زیبایی و عاری از آفت زدگی) و از آن(میوه دادن حداکثر) نقصان و کاستی نیافته و نمی یافت(میوه دادن حداکثری آن هر ساله تداوم داشت) و در بین آن دو(باغ) نهری را جوشاندیم")
۸۵۲لَمْ تَعْلَمْندانسته ونمي داني (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۸۵۳لَمْ تَعْلَمُواْندانستيد و نمي دانيد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۸۵۴لَمْ تَعْلَمُوهُآن را ندانستيد و نمي دانيد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۸۵۵لَمْ تَعْلَمُوهُمْنسبت به آنان علم وآگاهی ندارید (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۸۵۶لَمْ تَغْفِرْنيامرزيدي و نيامرزي
۸۵۷لَمْ تَغْنَاصلاً وجود نداشته (در آن مکان)(کلمه غني اگر در مورد مکان به کار رود به معني اقامت گزيدن در مکان است)
۸۵۸لَمْ تُغْنِبرطرف نكرد و نمي كند
۸۵۹لَمْ تَفْعَلْنكرده و نکني -انجام ندادي و ندهي
۸۶۰لَمْ تَفْعَلُواْنکرده و نكنيد -انجام ندادي و ندهيد
۸۶۱لَمْ تَقْتُلُوهُمْشما ايشان را نکشتيد
۸۶۲لَمْ تَقْدِرُواْدست نيافته ايد (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازه‏گيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن مي‏شود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است)
۸۶۳لَمْ تَکُنبودي و نيستي(مخفف "لَمْ تَکُنْ")
۸۶۴لَمْ تَکُ تَأْتِيکُمْبراي شما نياورد
۸۶۵لَمْ تَکُننباشي( درآيه "قَالُواْ سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ ٱلْوَاعِظِينَ")
۸۶۶لَمْ تَکُنْنبود ونيست(مؤنث)
۸۶۷لَمْ تَکُنْ ءَامَنَتْايمان نياورده (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۸۶۸لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُنمي دانستي (ونه مي توانستي بداني)(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۸۶۹لَمْ تَکُونُواْنبوده ونيستيد
۸۷۰لَمْ تَکُونُواْ تَعْلَمُونَنمي دانستيد(علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۸۷۱لَمْ تَمُتْنمرده است
۸۷۲لَمْ تَمْسَسْهُبه آن نرسيده باشد
۸۷۳لَمْ تَمَسُّوهُنَّبه آن زنان دست نزده و نمی زنید(کنایه از اینکه با آن زنان آميزش نکرده ايد به جهت رعایت عفت کلام)
۸۷۴لَمْ تَنتَهِدست بر نداشتي وبرنداري- بس نكردي و بس نكني - باز نايستادي و باز نايستي
۸۷۵لَمْ تُنذِرْهُمْبيمشان ندهي - آنان را نترساني (حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه) مانند:
إِنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ(بقره۶): کسانيکه کافر شدند بر ايشان يکسان است چه ايشانرا اندرز بکني و چه اندرز نکني ايمان نمي آورند
سَوَاءٌ عَلَيْکُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ (اعراف۱۹۳):چه آنان را بخوانيد و چه ساکت بمانيد نتيجه يکسان است)
۸۷۶لَمْ نَجِدْنمي يابيم
۸۷۷لَمْ نَجْعَلْقرار نداده و نمي دهيم(أَلَمْ نَجْعَلْ:آیا قرار نداديم) (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۸۷۸لَمْ نَجْعَلِقرار نداده و نمي دهيم(حركت حرف لام به دليل تقارنش با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه ي بعد است. جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۸۷۹لَمْ نَخْلُقکُّمشما را نيا فريديم(کلمه خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۸۸۰لَمْ نُرَبِّکَتورا پرورش نداديم - تورا نپرورانديم
۸۸۱لَمْ نَسْتَحْوِذْچيره و مسلط نبوديم (عبارت "وَإِن کَانَ لِلْکَافِرِينَ نَصِيبٌ قَالُواْ أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْکُمْ وَنَمْنَعْکُم مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ " يعني :و اگر برای کافران بهره ای باشد، به آنان می گويند: آيا بر شما چيره و مسلّط نبوديم؟ و شما را از مؤمنان مانع می شديم(ما در لشکر مسلمانان بودیم و می توانستیم به شما ضربه بزنیم، ولی از شما در برابر مؤمنان مراقبت و محافظت می کردیم. به این ترتیب هر طرف باد بوزد خم می شوند تا سود و غنیمتی ببرند))
۸۸۲لَمْ نَشْرَحْگشاده نساختيم (کلمه شرح در اصل لغت به معناي باز کردن گوشت و امثال آن است)
۸۸۳لَمْ نُعَمِّرْکُمبه شما عمر نداديم
۸۸۴لَمْ نُغَادِرْوا نمي گذاريم - از قلم نمي اندازيم(به فرموده امام علی علیه السلام از آنجا که حشر و زنده شدن پس از مرگ درآیه "وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا: و آنان را محشور می کنیم به شکلی که احدی از آنان را وانگذاشته و از قلم نمی اندازیم"، شامل همگان می شود، مقصودش حشر قیامت است در مقابل آیه شریفه ۸۳ از سوره مبارکه نمل "وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا ... : و روزی که از هر امتی گروهی را محشور می کنیم" به "رجعت" اشاره دارد. به هنگام ظهور قائم علیه السلام پیش از قیامت گروهی از بهترین نیکان و گروهی از بدترین اشرار در طول تاریخ زندگی دوباره می یابند این خوبان در برپایی حکومت عدل الهی امام زمان(عج) علیه السلام را یاری کرده و منظور از زنده کردن دوباره بدترین اشرار، دیدن مجازاتی است که به دلیل تکذیب آیات الهی مستحقش بودند و در زمان زندگی قبلیشان این مجازات را نچشیده بودند)
۸۸۵لَمْ نَقْصُصْحكايت نكرده و نمي كنيم (کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، از این کلمه استفاده شده است)
۸۸۶لَمْ نَقْصُصْهُمْآنان را حكايت نكرديم و نمي كنيم (کلمه قص به معناي دنباله جاي پا را گرفتن و رفتن است و چون در قصه گفتن نيز خبر و واقعه اي را پي گيري مي کنند، از این کلمه استفاده شده است)
۸۸۷لَمْ نَکُنبوديم
۸۸۸لَمْ نَکُ نُطْعِمُطعام نمي داديم
۸۸۹لَمْ نَکُننبوده و نيستيم
۸۹۰لَمْ نَکُن نَّدْعُواْنمي پرستيده و نمي پرستيم
۸۹۱لَمْ نُمَکِّنامكانات نداديم (کلمه مکان به معناي قرارگاه هر چيز است از زمين و معناي امکان و تمکين،قرار دادن در محل است . و بسیار پیش می آید که کلمه مکان و مکانت به استقرارگاه امور معنوي اطلاق مي‏شود، مثل اينکه مي‏گوئيم فلاني مکانتي در علم دارد و يا مکانتي در نزد مردم دارد . و وقتي گفته مي‏شود من فلاني را از فلان چيز امکان دادم و او تمکن يافت معنايش اين است که او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولي اين تعبير از باب کنايه است . و شايد مراد از اينکه فرمود : ما يوسف را در زمين تمکين داديم اين باشد که ما او را طوري در زمين جاي داديم که بتواند در زمين از مزاياي حيات، با وسعت هر چه بيشتر تمتع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش مي‏خواستند که او از ماندن در روي زمين محروم باشد)
۸۹۲لَمْ نَنْهَکَتو را منع نکرديم - تورا نهي نکرديم
۸۹۳لَمْ نُهْلِکِهلاك نكرديم
۸۹۴لَمْ يُؤْتِنداد
۸۹۵لَمْ يُؤْتَبه او داده نشده
۸۹۶لَمْ يُؤْخَذْگرفته نشده و نمی شود
۸۹۷لَمْ يُؤْمِنايمان نياورده و نمي آورد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۸۹۸لَمْ يُؤْمِنُواْايمان نياورده و نمي آورند (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۸۹۹لَمْ يَأْتِنيامده ونمي آيد
۹۰۰لَمْ يَأْتِکَبراي تو نيامده ونمي آيد - نزد تو نيامده ونمي آيد
۹۰۱لَمْ يَأْتِکُمْبراي شما نيامده ونمي آيد - نزد شما نيامده ونمي آيد
۹۰۲لَمْ يَـأْتُواْ بِـنياورده و نياورند
۹۰۳لَمْ يَأْتُوکَبراي تو نيامده ونمي آيند - نزد تو نيامده ونمي آيند
۹۰۴لَمْ يَأْتِهِمْبراي آنها نيامده ونمي آيد - نزد آنها نيامده ونمي آيد
۹۰۵لَمْ يَأْذَناجازه نداده و نمي دهد
۹۰۶لَمْ يَأْنِوقتش نرسيده - زمان آن نرسيده
۹۰۷لَمْ يُبْدِهَاآن را فاش نكرد - آن را آشكار نساخت
۹۰۸لَمْ يَبْصُرُواْنديده و نمی بینند(قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُواْ بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ ٱلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَکَذَالِکَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي: (سامری)گفت: "دیدم چیزی را که آن را ندیده و نمی بینند(منظره ای را دیدم که مردم عادی توانایی دیدنش را ندارند. منظورش این بود که من جبرئیل را دیدم و شناختم در حالی که دیگران متوجه نبودند) آنگاه به صورت گرفتنی اندک، گرفتم(یک کف دست برداشتم) از جای پای آن رسول و فرستاده(جبرئیل) به همین دلیل آن را ریختم(آن مقدار خاکی را که از جای پای جبرئیل برداشته بودم در طلای مذابی که برای ساختن گوساله مهیا کرده بودم، ریختم. این شیوه ی معمول کسانی است که قصد سروری بر مردم را دارند و به دنبال جمع نمودن آنها به دور خود هستند که خود را دارای قدرتهای ویژه و فوق بشری معرفی کنند سامری هم ادعا می کرد مشتی خاک از جای پای جبرئیل برداشته و اگر آن خاک را در هر جسم بی جانی بریزد جان می گیرد.
در هر امتحانی طراح سؤال برای گزینه های غلط هم جذابیت و کششی قرار می دهد تا آن کس که تلاش کافی برای گذراندن امتحان نکرده به سمت آن گزینه های غلط کشیده شود از این رو به فرموده امام صادق علیه السلام پروردگار تعالی خودش به گوساله سامری صدایی شبیه گوساله هم داد آری وقتی قومی مانند قوم بنی اسرائیل پس از دیدن این همه معجزه باز هم گمراهی را می پسندند پروردگار متعال هم، بهانه لازم را به دستشان می دهد و گوساله سامری را با صدایی برایشان جذاب تر هم می کند: "چندین چراغ دارد و بیراهه می رود***بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش(سعدی)") و آن گونه نفسم (آن کار را)برایم خوب جلوه داد به شکلی که بدیهایش را ندیدم(هوای نفسم این کار زشت را به شکلی برایم زینت داد که بدیهایش را ندیدم و به شتاب انجامش دادم و خودم هم باور کردم که آن گوساله پروردگار ماست)
۹۰۹لَمْ يَتُبْتوبه نكرده و نكند
۹۱۰لَمْ يَتَّخِذْنگرفته و نمي گيرد
۹۱۱لَمْ يَتَّخِذُواْنگرفته و نمي گيرند
۹۱۲لَمْ يَتَسَنَّهْتغيير نكرده ( ها در آخر آن، هاي استراحت است و معني ندارد)
۹۱۳لَمْ يَتَغَيَّرْتغییر نکرده ونمی کند - دگرگون نشده و نمی شود
۹۱۴لَمْ يَتَفَکَّرُواْانديشه نكرده و نمي كنند
۹۱۵لَمْ يُتَقَبَّلْقبول نشد - پذيرفته نشد
۹۱۶لَمْ يَتُوبُواْتوبه نكرده و نكنند ( توبه در اصل به معني بازگشت و رجوع مي باشد و توبه عبد و بنده هميشه در ميان دو توبه از پروردگار تعالي قرار دارد، يکي رجوع و بازگشت پروردگار به او، به اينکه به او توفيق توبه و هدايت دهد و بدين وسيله بنده موفق به استغفار و توبه بگردد و دوم رجوع ديگر پروردگار به او، به اينکه گناهانش را بيامرزد و اين توبه(بازگشت) دوم از سوی پروردگار متعال است. توبه کردن الزامًا طلب مغفرت و آمرزش از گناه نیست بلکه شامل معذرت خواهی از کیفیت پائين عملی صالح نسبت به حد اعلای آن نیز می باشد مثلًا انسان از نمازی که با حضور قلب و توجه کمتری نسبت به پروردگار تعالی خوانده، توبه کند و تصمیم بگیرد نماز بعدیش را با توجه و خشوع بیشتری بخواند که در آیه شریفه ۳۰ از سوره مبارکه رعد، منظور از توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از همین جهت می باشد)
۹۱۷لَمْ يَجِدْنيافت
۹۱۸لَمْ يَجِدْکَتورا نيافت و نمی یابد
۹۱۹لَمْ يَجِدُواْنيافته و نمی یابند
۹۲۰لَمْ يَجِدْهُآن را نيافت و نمی یابد
۹۲۱لَمْ يَجْعَلِقرار نداده و نمي دهد(حركت حرف لام به دليل تقارنش با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه ي بعد است. جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۹۲۲لَمْ يَجْعَلقرار نداده و نمي دهد (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۹۲۳لَمْ يَجْعَلْنِيمرا قرار نداده ونمي دهد(جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۹۲۴لَمْ يَحْتَسِبُواْنپنداشته و نمي پندارند - گمان نکرده و گمان نمي كنند - حساب نكرده و نمي كنند
۹۲۵لَمْ يَحِضْنَحيض(عادت ماهيانه) نديده و نمی بینند(برخی به استناد این عبارت از آیه شریفه ۴ از سوره مبارکه طلاق"وَٱللَّائِي يَئِسْنَ مِنَ ٱلْمَحِيضِ مِن نِّسَائِکُمْ إِنِ ٱرْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلَاثَةُ أَشْهُرٍ وَٱللَّائِي لَمْ يَحِضْنَ: و آن زنان که از حیض مأیوس شده اند(یائسه شده اند) اگر شک دارید(که واقعًآ یائسه شده اند یا به دلیل بیماری مدتی حیض ندیده اند) در این صورت عده آنها(مدتی که آنها باید از ازدواج مجدد خودداری کنند) سه ماه است و آن زنان که حيض(عادت ماهيانه) نديده و نمی بینند(آن زنان که به دلیل بیماری و یا دلائل ژنتیکی، هیچ وقت حیض ندیده اند و ممکن نیست در آینده هم حیض ببینند)"، با تکیه بر ترجمه های اشتباه، از قرآن کریم ایراد می گیرند که ازدواج با کودکان را مجاز شمرده است در حالی که "وَٱللَّائِي لَمْ يَحِضْنَ: و آن زنان که حیض ندیده و نمی بینند" به زنانی اشاره دارد که به دلیل بیماری و یا دلائل ژنتیکی، هرگز حیض ندیده اند و ممکن نیست در آینده هم حیض ببینند و اگر مقصود کودکان بود باید از "لَمَّا يحضن: هنوز حیض ندیده اند" استفاده می کرد.
متأسفانه عدم توجه مترجمان به تفاوت بین "لَمْ" و "لَمَّا"، به این برداشت اشتباه منجر شده است فعلی که با "لَمْ" منفی شده به این دلالت دارد که آن فعل نه در گذشته انجام شده است و نه در آینده انجام می گیرد ولی فعلی که با "لَمَّا" منفی شده است فقط به این اشاره دارد که این فعل هنوز انجام نشده است و امکان انجام آن را در آینده رد نمی کند)
۹۲۶لَمْ يَحْکُمحكم نكرده و نمي كند (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۹۲۷لَمْ يَحْمِلُوهَابه آن عمل نكردند (آن را حمل نکردند كنايه از اين است که به آن عمل نکردند)
۹۲۸لَمْ يُحِيطُواْاحاطه نداشته و ندارند
۹۲۹لَمْ يُحَيِّکَبه تو درود نفرستاد - به تو تحييّت نگفت
۹۳۰لَمْ يُخْرِجُوکُمبيرون نکرده و نمي کنند
۹۳۱لَمْ يَخِرُّواْفرو نيافتاده و نمي افتند (از خرور به معني به خاک افتادن، افتادن و سقوطي است که صداي خرير از آن شنيده شود و خرير به معناي صداي آب، باد و امثال آن است که از بالا به پايين ريخته شود.عبارت "وَٱلَّذِينَ إِذَا ذُکِّرُواْ بِئَايَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّواْ عَلَيْهَا صُمّاً وَعُمْيَاناً" یعنی : و کسانی که هنگامیکه آیات پروردگارشان را به آنها تذکّر می دهند بر آنان کر و کور نمی افتند (متعصبانه و بدون در نظر گرفتن شرائط خاص عمل نمی کنند) مثلاً تا دیدیم در آیه ای از قرآن حجاب را به عنوان یکی شروط کمال ایمانِ زن مسلمان بیان کرده نباید کرو کور به این آیه بچسبیم و چشم و گوشمان را بر آیه ی "لا اکراه فی الدین : اجباری در دین نیست" ببندیم(واجب بودن حجاب به معنای مجوز اجباری کردن آن نیست. علامه طباطبایی نیز صراحتاً به اجباری نبودن حجاب در حکومت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اشاره می کند در ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۶ صفحه ۵۱۰ (ترجمه استاد موسوی همدانی) آمده است:"زنان غير مسلمان و نيز کنيزان در آن دوره حجاب نداشتند و حجاب علامت زنان مسلمان بود و در نتيجه کسي متعرض آنان نمي‏شد... "
با توجه به قول خدای تعالی که " لا اکراه فی الدین" و رفتار پیامبر که در زمان حیاتشان در جامعه اسلامی حجاب را اجباری نکرده بود، بهتر است به جای پافشاری بر این قضیه نگران عمل نکردن به این آیه باشیم : يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَيِ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ (حجرات۱)- ای اهل ايمان! بر خدا و پيامبرش پيشی مگيريد.ممکن است مخالفین این نظر به برخی احادیث یا روایات در این خصوص استناد کنند ولی خود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : که احادیث ما رابه قرآن عرضه کنید اگر موافق با قرآن بود بپذیرید و گرنه به دیوار بکوبید.از آنجایی که هر کس اختیار نگاهش را دارد بی حجابی تعرضی به حقوق دیگران محسوب نمی شود . البته قرآن کریم حتی در خصوص زنان مسلمان سالخورده وقتی مجوز می دهد که بدون سر انداز باشند با عبارت " غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ " جلوی افراط در بی حجابی را هم می گیرد یعنی اگر حجاب و سر انداز داشتن اجباری نیست مجوزی هم برای لخت و عریان ظاهر شدن در جامعه صادر نشده است))
۹۳۲لَمْ يَخْشَنترسيد و نمي ترسد
۹۳۳لَمْ يُخْلَقْساخته نشده (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۹۳۴لَمْ يَدَّبَّرُواْتدبّر نكرده ونمي کنند -نيانديشيده و نمي انديشند - مو به مو مورد بررسي قرارنداده و نمي دهند(در اصل يتدبرو بوده كه تا به دال تبديل شده است از مصدر تدبر به معناي اين که چيزي را بعد از چيز ديگر بگيريم و در مورد آيه شريفه"أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ ٱللَّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ ٱخْتِلَافاً کَثِيراً: آیا در مورد قرآن تدبّر نمی کنید و اگر از جانب غیر خدا بود حتماً در آن اختلاف بسیاری می یافتند " به معناي تامل در يک آيه بعد از آيه‏اي ديگر و يا تامل و دقتي ديگر بعد از دقت قبل، در يک آيه است، ليکن از آنجا که غرض آيه شريفه بيان اين جهت است که در قرآن کريم اختلافي نيست و قهراً بود و نبود اختلاف در بيش از يک آيه تصور دارد، لذا احتمال اول يعني تامل در يکايک آيات منظور عمده است، هر چند که اين معنا احتمال دوم را هم نفي نمي‏کند. به عبارت ساده تر تدبّر در قرآن کریم با کنارهم قرار دادن تمام آیات مربوط به یک موضوع و همچنین نظر کردن در یک آیه از جوانب مختلف، حاصل می شود)
۹۳۵لَمْ يَدْخُلُوهَاداخل آن نشده اند
۹۳۶لَمْ يَدْعُنَاما را نخوانده و نمی خواند- اصلاً ما را نخوانده - اصلاً از ما طلب نكرده(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۹۳۷لَمْ يُذْکَرِياد نشده و نمی شود(حركت حرف "را" به دليل تقارنش با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه ي بعد است. تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۹۳۸لَمْ يَذْهَبُواْنرفته و نمي روند
۹۳۹لَمْ يَرَنديده و نمي بيند
۹۴۰لَمْ يَرْتَابُواْشك نكرده ونمي كنند
۹۴۱لَمْ يَرْحَمْنَابه مارحم نكرده و نكند
۹۴۲لَمْ يُرِدِنخواسته ونمي خواهد(حركت حرف دال به دليل تقارنش با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه ي بعد است)
۹۴۳لَمْ يَرَوْاْنديده و نمي بينند
۹۴۴لَمْ يَرَهُآن را نديده و نمي بيند
۹۴۵لَمْ يَزِدْهُبه او نيفزوده و نمي افزايد
۹۴۶لَمْ يَزِدْهُمْبه ايشان نيفزوده و نمي افزايد
۹۴۷لَمْ يَسْتَجِيبُاجابت نکرده و نمي کند
۹۴۸لَمْ يَسْتَجِيبُواْاجابت نکرده و نمي کنند - پاسخ نداده و نمی دهند
۹۴۹لَمْ يَسْتَطِعْنتوانسته و نمي تواند
۹۵۰لَمْ يُسْرِفُواْاسراف و زیاده روی نکرده و نمی کنند(کلمه اسراف به معناي بيرون شدن از حد است، اما بيرون شدن از حد اعتدال به طرف زياده روي)
۹۵۱لَمْ يَسْمَعْهَاآن را نشنيده و نمي شنود (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۹۵۲لَمْ يَسِيرُواْسير نكرده و نمي كنند - گردش نكرده و نمي كنند
۹۵۳لَمْ يُصِبْهَابه آن نرسيد - براي آن پيش نيامد
۹۵۴لَمْ يُصِرُّواْپا فشاري نکرده و نميكنند
۹۵۵لَمْ يُصَلُّواْنماز نخوانده اند
۹۵۶لَمْ يَطْعَمْهُآن را نخورد
۹۵۷لَمْ يَطْمِثْهُنَّبا آن زنان عمل زناشويي انجام نداده (کلمه طمث که فعل لم يطمث از آن مشتق شده، به معناي ازاله بکارت و نکاحي است که با خونريزي همراه باشد . و معناي عبارت "لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ "اين است که : حوريان بهشتي دست نخورده‏اند و قبل از همسران بهشتيشان هيچ جن و انسي ازاله بکارت از ايشان نکرده)
۹۵۸لَمْ يُظَاهِرُواْپشتيباني و کمک نکرده و نمي كنند
۹۵۹لَمْ يَظْهَرُواْدرکی نداشته و ندارند(در عبارت "أَوِ ٱلطِّفْلِ ٱلَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُواْ عَلَيٰ عَوْرَاتِ ٱلنِّسَاءِ: آن طفلانی که برعورتها و شرمگاههای زنان درکی نداشته و ندارند" منظوراطفالي هستند که درکی از عورتها و شرمگاههای زنان ندارند که منظور کودکانی هستند که به حد بلوغ نرسیده اند)
۹۶۰لَمْ يَعْتَزِلُوکُمْاز شما کناره نگرفتند (در عبارت "لَّمْ يَعْتَزِلُوکُمْ وَيُلْقُواْ إِلَيْکُمُ ٱلسَّلَمَ وَيَکُفُّواْ أَيْدِيَهُمْ "،"لم" بر سر هر سه فعل آمده است)
۹۶۱لَمْ يَعِدْکُمْبه شما وعده نداد و نمی دهد(کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۹۶۲لَمْ يَعْرِفُواْنشناخته‏ ونمي شناسند (کلمه عرفان و معرفت، به معناي آن است که انسان وضعی را ببیند یا احساس کند و سپس بفهمد که این با سابقه ی ذهنی که در این مورد دارد مطابقت می کند و تشخيص دهد که اين همان است بدين جهت است که گفته‏اند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلي)
۹۶۳لَمْ يُعْطَوْاْداده نشوند
۹۶۴لَمْ يُعَقِّبْبه پشت سرش رو نکرده و نمی کند("وَأَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَءَاهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّىٰ مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَىٰ لَا تَخَفْ إِنِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ ٱلْمُرْسَلُونَ(نمل۱۰): ضمنًا عصایت را بینداز پس وقتی آن را دید که به سرعت و شدت به حرکت درمی آید مانند آنکه واقعًا مار کوچک پر جنب و جوشی است، پشت کنان گريخت(رویش را برگرداند و پا به فرار گذاشت نه اینکه عقب عقب برود) در حالی که به پشت سرش رو نکرده و نمی کند(علت اینکه از افعال مضارع برای بیان مطلبی در گذشته استفاده نموده است به کار بردن یک آرایه(زیبا سازی) ادبی است در واقع به طور غیر مستقیم از مخاطب می خواهد تصور کند در آن زمان حضور دارد و می بیند که عصای موسی علیه السلام به مار کوچکی تبدیل می شود و ...)")
۹۶۵لَمْ يَعْلَمْندانست و نمي داند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۹۶۶لَمْ يَعْلَمُواْندانسته و نمي دانند (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۹۶۷لَمْ يَعْيَدرمانده و خسته نشد و نيست (مصدر عي که کلمه يعي از آن مشتق است، به معناي ناتواني و تعب است و البته به طوري که گفته‏اند معناي اول ( ناتواني) فصيح‏تر است)
۹۶۸لَمْ يَغْنَوْاْاصلاً در آن مکان ساکن نبودند(کلمه غني اگر در مورد مکان به کار رود به معني اقامت گزيدن در مکان است)
۹۶۹لَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَااز آن دو نفربرطرف نكرد و نمي كند
۹۷۰لَمْ يُفَرِّقُواْفرق نگذاشته و نمي گذارند
۹۷۱لَمْ يَفْعَلْانجام نداد و ندهد
۹۷۲لَمْ يَفْعَلُواْانجام نداده و نمي دهند
۹۷۳لَمْ يُقَاتِلُوکُمْبا شما نجنگيده ونمي جنگند (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۹۷۴لَمْ يَقْتُرُواْبخل نورزيده و نمي ورزند
۹۷۵لَمْ يَکُنبود ونيست (عبارت "لَمْ يَکُ يَنفَعُهُمْ " اين چنين نبوده ونيست که به آنان سود برساند)
۹۷۶لَمْ يَکَدْبعيد است
۹۷۷لَمْ يَکْفِبس نبوده ونيست
۹۷۸لَمْ يَکْفُرُواْکافرنشده و نمي شوند - کفر نورزيده و نمي ورزند(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي كشاورزان است از اين جهت كه دانه را در خاك پنهان مي كنند و از طرفي هركسي كه ربوبيت يا نعمتهاي خداي تعالي را انكار كند نيز كافر ناميده مي شود)
۹۷۹لَمْ يَکُفُّواْدست نگه نداشتند(کلمه کف الايدي - دست نگه داشتن، کنايه است از خود داري از جنگ، چون قتلي که در کارزار اتفاق مي‏افتد به وسيله دست انجام مي‏شود.کلمه کف به معناي کف دست آدمي است که آن را باز و بسته مي‏کند و معناي کففته اين است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم و به همين مناسبت متعارف شده که اين کلمه را در معناي دفع هر چند که با کف دست صورت نگيرد استعمال شود، حتي شخص کور را هم به دلیل اينکه چشمش بسته شده مکفوف گفته‏اند . در عبارت "لَّمْ يَعْتَزِلُوکُمْ وَيُلْقُواْ إِلَيْکُمُ ٱلسَّلَمَ وَيَکُفُّواْ أَيْدِيَهُمْ "،"لم" بر سر هر سه فعل آمده است)
۹۸۰لَمْ يَکْفِهِمْبراي آنان كافي نيست
۹۸۱لَمْ يَکُننبود ونيست
۹۸۲لَمْ يَکُنِنبود ونيست(حركت حرف "نون" به دليل تقارنش با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه ي بعد است. در عبارت "لَّمْ يَکُنِ ٱللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ" یعنی الله بنای این را نداشته وندارد که آنها را بیامرزد)
۹۸۳لَمْ يَکُونَانبودند (دونفر)
۹۸۴لَمْ يَکُونُواْنبودند و نيستند
۹۸۵لَمْ يَکُونُواْ يَحْتَسِبُونَنمي پنداشته و نمی پندارند
۹۸۶لَمْ يَکُونُواْ يَرَوْنَهَاآن را نمي ديده و نمی بینند
۹۸۷لَمْ يَلْبَثُواْدرنگ نكرده و نمي كنند (کلمه لبث به معناي مکث و باقي ماندن در جائي يا در حالي است)
۹۸۸لَمْ يَلْبِسُواْنپوشانده ونمي پوشانند
۹۸۹لَمْ يَلْحَقُواْنپيوسته اند
۹۹۰لَمْ يَلِدْنه زاييده و نه مي زايد(نه فرزندي از او متولد شده و نه چيزي از او جداشده)
۹۹۱لَمْ يُلْقُواْنيفكندند - نينداختند(در عبارت "لَّمْ يَعْتَزِلُوکُمْ وَيُلْقُواْ إِلَيْکُمُ ٱلسَّلَمَ وَيَکُفُّواْ أَيْدِيَهُمْ "،"لم" بر سر هر سه فعل آمده است ولَمْ يُلْقُواْ إِلَيْکُمُ ٱلسَّلَمَ كنايه از اين است كه پيشنهاد صلح ودوستي ندادند )
۹۹۲لَمْ يَمْسَسْنِيبه من دست نزده - مرا لمس نکرده - با من آميزش نکرده
۹۹۳لَمْ يَمْسَسْهُمْبه آنان نرسيده ونرسد - آنان را لمس نکرده و نمی کند
۹۹۴لَمْ يَنَالُواْنائل نشدند - دست نيافته و نمي يابند
۹۹۵لَمْ يُنَبَّأْخبر داده نشد و نمي شود
۹۹۶لَمْ يَنتَهِدست بر نداشت وبرندارد- بس نكرد و بس نكند - باز نايستاد و باز نايستد
۹۹۷لَمْ يَنتَهُواْدست بر نداشته وبرندارند- بس نكرده و نكنند - باز نايستاده و نايستند
۹۹۸لَمْ يُنَزِّلْنازل نکرده
۹۹۹لَمْ يَنظُرُواْنظرنکرده و نمي کنند-ننگريسته و نمي نگرند
۱۰۰۰لَمْ يَنقُصُوکُمْاز شما نکاسته و نمي کاهند (" إِلَّا ٱلَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ ٱلْمُشْرِکِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوکُمْ شَيْئاً: مگر کسانی از مشرکین که با آنها عهد بستید پس از آن چیزی از شما نکاسته و نمی کاهند(به طور کامل به عهد و پیمانشان عمل می نمایند)")
۱۰۰۱لَمْ يُوحَوحي نشده و نمي شود (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۱۰۰۲لَمْ يُولَدْنه زاييده شده و نه مي شود(نه فرزند کسي است و نه از چيزي جدا شده است)
۱۰۰۳لَمْ يُهَاجِرُواْمهاجرت نکرده و نمي کنند
۱۰۰۴لَمْ يَهْتَدُواْهدايت را نپذيرفتند - هدايت نشدند (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۰۰۵لَمْ يَهْدِهدايت نکرد - راهنمایی نکرد - روشن نکرد(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۰۰۶لَمْ يَهْدِنِيمرا هدايت نكند (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۰۰۷لَمْ يَيْأَسِنا اميد نشده و نمي شوند - مأيوس نشده و نمي شوند(يأس به معناي قطع شدن طمع آدمي است از امري که بدان طمع داشته . "أَفَلَمْ يَيْأَسِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ أَن لَّوْ يَشَاءُ ٱللَّهُ لَهَدَي ٱلنَّاسَ جَمِيعاً: آیا پس کسانی که ایمان آوردند نااميد و مأیوس نشده و نمي شوند(از آرزوي بي مورد ايمان آوردن همه ي مردم دست برنداشته اند)كه اگر الله مي خواست همه مردم را(با نشان دادن معجزاتی این چنین که با خواندن قرآن کوه جابه جا، زمین شکافته و مرده زنده شود) هدايت ميكرد؟(ولی نشان دادن همیشگی چنین معجزاتی به مردم شبیه حالتی است که در یک امتحان جوابها را پایین هر سؤال بنویسند و معلوم است که چنین امتحانی فاقد اعتبار می گردد و جواب صحیح دادن به آن بر ارزش و مقام کسی نمی افزاید))
۱۰۰۸لِمَابراي آنچه
۱۰۰۹لَمَاچرا كه - براي اينكه - چون كه - به اين علت كه - از آنجا كه - هرچه - هرزمان - چه بسا
۱۰۱۰لَمّاًبه اين صورت كه علاوه برسهم خود، سهم ديگران را نيز به خود اختصاص دهد و خلاصه هر چه به دستش بيايد بخورد، چه پاک و حلال باشد و چه خبيث (عبارت "أَکْلاًَ لَّمّاً " يعني يك جا و كامل خوردن يا به عبارت ديگر بلعيدن)
۱۰۱۱لَمَّاوقتي كه - هنوز نه - سوگند مي خورم به آنچه- إلّا(در عباراتي نظير "فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ "معني "وقتي كه" مي دهد. "وَإِنَّ کُـلًّا لَّمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمَالَهُمْ إِنَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ خَبِيرٌ: و سوگند که به یقین پروردگارت اعمال همگیشان را حتمًا و قطعًا به طور کامل به آنها می دهد(با پنج تأکید و سوگند می گوید که عاقبت باطن اعمال همگان به عنوان پاداش و مجازات به خودشان برگردانده می شود) به یقین او به آنچه عمل می کنند همیشه و بسیار با خبر است("ما" در " لَّمَّا لَیوَفِّینَّهُمْ" فقط بین دو لام تأکید و سوگند فاصله می اندازد و معنایی اضافه نمی کند)". در عبارات "ان کل لما جميع لدينا محضرون" و"ان کل نفس لما عليها حافظ "، "لَمَّا"معني "إلّا" مي دهد)
۱۰۱۲لَمَّا يَأْتِکُمهنوزبر شما نيامده
۱۰۱۳لَمَّا يَأْتِهِمْهنوزبر آنان نيامده
۱۰۱۴لَمَّا يَدْخُلِهنوز داخل نشده (حرکت حرف لام به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد است)
۱۰۱۵لَمَّا يَذُوقُواْهنوز نچشيده اند
۱۰۱۶لَمَّا يَعْلَمِهنوز ندانسته(مشخص نکرده است) (میم آخر ساکن بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است.علم پروردگار بي نهايت است چون اگر علمش محدود بود، آن چه علم او را محدود کرده بر او تسلط داشت، پس چون هيچ چيز بر پروردگار تسلط ندارد، علم او نيز مانند تمام خوبيهايش نامحدود است پس در عبارت"لَمَّا يَعْلَمِ ٱللَّهُ: هنوز الله ندانسته" در واقع "هنوز ندانسته" معني "هنوز معلوم نکرده" مي دهد و اين قبيل استفاده از اين عبارت، در زبان فارسي نيز رايج است مثلاً به کودکي که اصرار مي کند تا خودش لباسش را بپوشد، با اينکه مي دانيم که اين کار را نمي تواند انجام دهد، مي گوييم: "بيا بگير تا بدانم يا ببينم، مي تواني بپوشي" و در واقع با اين جمله مي خواهيم حقيقت را براي او آشکار کنيم و گرنه خودمان از حقيقت خبر داريم)
۱۰۱۷لَمَّا يَقْضِهنوز به انجام نرسانده - هنوز به جا نياورده است (کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)")
۱۰۱۸لَمَّا يَلْحَقُواْهنوز نپيوسته اند
۱۰۱۹لُمْتُنَّنِيشما زنان مرا سرزنش کرديد - شما زنان مرا ملامت کرديد
۱۰۲۰لَمْحِنظر کردن فوري و به عجله (لمح بصر يعني چشم برهم زدن، که آن را خطف البصر نيز مي‏گويند)
۱۰۲۱لُمَزَةٍبسيار عيب جو - بسيار ايرادگير- بسيار بدگو(ازمصدر لمز به معني آگاه ساختن شخصي از عيبش. اصل ماده همز به معناي شکستن است و کلمه لمز نيز به معناي عيب است پس همزه و لمزه هر دو به يک معنا است . ولي بعضي گفته‏اند : بين آن دو فرقي هست و آن اين است همزه به آن کسي گويند که دنبال سر مردم عيب مي‏گويد و خرده مي‏گيرد و اما لمزه کسي را گويند که پيش روي طرف خرده مي‏گيرد و بعضي گفته‏اند : همزه کسي را گويند که همنشين خود را با سخنان زشت آزار دهد و لمزه آن کسي است که با چشم و سر عليه همنشين خود اشاره کند و به اصطلاح فارسي ادای او را در آورد . صيغه فُعَلة براي مبالغه نيز استفاده مي شود لذا در معناي همزه و لمزة کثرت طعنه زدن و عيبجويي نيز نهفته است .پس معناي آيه "وَيْلٌ لِّکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ " می شود : واي بر هر کسي که بسيار مردم را عيبگويي و غيبت مي‏کند)
۱۰۲۲لَمَسْنَانزديک شديم
۱۰۲۳لَمَسُوهُآن را لمس کردند
۱۰۲۴لَمَمَگناه كوچك و ازروي غفلت (اقوال مختلفي در معني اين كلمه موجود است از قبيل :گناهان صغيره،
تصميم بر گناهي كه به انجام گناه منتهي نشود،گناهي که گهگاه ارتکاب شود و مرتکب آن عادت بر آن نکرده باشد،تصميم بر گناهي كه به دنبال آن استغفار كنند،يااين است که انسان گاهي گناهي را مرتکب شود و ديگر تا مدتي پيرامون آن نگردد و باز بار ديگر مرتکبش شود يا لمام آن بنده‏اي است که پشت سر هم گناه مي‏کند، اما طبعش خواهان آن نيست)
۱۰۲۵لِمَنِبراي چه كسي است؟ - براي كسي (حركت نون به دليل تقارن آن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد است)
۱۰۲۶لَمِنَیقیناً از - سوگند که از
۱۰۲۷لِمَنْبراي چه كسي است؟ - براي كسي
۱۰۲۸لَنْ أَبْرَحَهرگز حرکت نمي کنم-هميشه مي مانم
۱۰۲۹لَنْ أَجِدَهرگز نمي يابم
۱۰۳۰لَنْ أُرْسِلَهُهرگز اورا نخواهم فرستاد
۱۰۳۱لَنْ أُکَلِّمَهرگز سخن نمي گويم
۱۰۳۲لَنْ أَکُونَهرگز نمي شوم
۱۰۳۳لَن تَبْلُغَهرگز نمي رسي
۱۰۳۴لَن تَبُورَهرگزنابود نمي شود -هرگز كساد و بي سود نميشود
۱۰۳۵لَن تَتَّبِعُونَاهرگز ما را پيروي نمي کنيد
۱۰۳۶لَن تَجِدَهرگز نمي يابي
۱۰۳۷لَن تُحْصُوهُهرگز نمي توانيد مقدار و تعداد آن را مشخص کنيد
۱۰۳۸لَن تَخْرُجُواْهرگز خارج نخواهيد شد
۱۰۳۹لَن تَخْرِقَهرگز نمي شكافي
۱۰۴۰لَن تُخْلَفَهُهرگز از آن تخلف نخواهد شد
۱۰۴۱لَن تَرَانِيهرگز مرا نمي بيني
۱۰۴۲لَن تَرْضَيٰهرگز راضي نمي شود
۱۰۴۳لَن تَسْتَطِيعَهرگز هر چه قدر هم که تلاش کنی نمي تواني
۱۰۴۴لَن تَسْتَطِيعُواْهرگز هر چه قدر هم که تلاش کنید نمي توانيد
۱۰۴۵لَن تُغْنِيَهرگزدردي دوا نمي کند - هرگزسودي نمي بخشد - هرگزنيازي را برطرف نمي سازد (فايده اي ندارد)
۱۰۴۶لَن تَفْعَلُواْهرگز انجام نمي دهيد
۱۰۴۷لَن تُفْلِحُواْهرگزرستگار نمي کنید(موانع کمال را از سر راه خودتان و دیگران بر نمی دارید تا از هر بدبختی و شقاوتی رها گردید اصل در معنای کلمه فلاح، شکافتن است.)
۱۰۴۸لَن تُقَاتِلُواْهرگز نمي جنگيد (یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۱۰۴۹لَن تُقْبَلَهرگز پذيرفته نمي شود
۱۰۵۰لَن تَقُولَهرگز نمي گويد
۱۰۵۱لَن تَمَسَّنَاهرگز به ما نمي رسد
۱۰۵۲لَن تَمْلِکَهرگزمالک نيستي (اختيار نداري) (عبارت "وَمَن يُرِدِ ٱللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِکَ لَهُ مِنَ ٱللَّهِ شَيْئاً "يعني : "و كساني كه خدا عذاب براي آنان بخواهد، تو هرگز نميتواني چيزي از عذاب خدا رااز آنان برطرف كني)
۱۰۵۳لَن تَنَالُواْهرگز نمي رسيد(نيل به معناي رسيدن به چيزي است)
۱۰۵۴لَن تَنفَعَکُمْهرگز سودي برايتان ندارند
۱۰۵۵لَن نُّؤْثِرَکَهرگز تو را ترجيح نمي دهيم
۱۰۵۶لَن نُّؤْمِنَهرگز باور نمي کنيم - هرگز ايمان نمي آوريم(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته. عبارت "لَن نُّؤْمِنَ لَکُمْ " یعنی: هرگز به شما باور پیدا نمی کنیم)
۱۰۵۷لَن نَّبْرَحَهرگز حرکت نمي کنيم-هميشه مي مانيم -همواره مي مانيم(قَالُواْ لَن نَّبْرَحَ عَلَيْهِ عَاکِفِينَ حَتَّىٰ يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَىٰ: (بنی اسرائیل)گفتند: "از حالت معتکف بر او هرگز حرکت نمی کنیم(این وضعیت خود را که دور گوساله جمع شده ایم تغییر نمی دهیم و از جایمان جم نمی خوریم)" تا اینکه موسی به سویمان برگردد)
۱۰۵۸لَن نَّجْعَلَهرگز قرار نمی دهیم
۱۰۵۹لَن نَجْمَعَهرگز جمع نمي كنيم
۱۰۶۰لَن نَّدْخُلَهَاهرگز داخل آن نميشويم
۱۰۶۱لَن نَّدْعُوَاْهرگز نمي خوانيم - هرگز نمي پرستيم (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۱۰۶۲لَن نَّزِيدَکُمْهرگز به شما نمي افزاييم
۱۰۶۳لَن نُّشْرِکَهرگز شريک نگيريم (اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۱۰۶۴لَن نَّصْبِرَهرگز صبر نمي کنيم (کلمه صبر به طور کلي به معناي حبس و نگهداري نفس است در برابر عمل به قوانین عقلی و شرعی و تحمل سختیهایی که عمل به این مقررات دارد و يا ترک چيزهايي که عقل و شرع دوری از آن را لازم می دانند. در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه رعد آمده است که دلیل اصلی بهشتی شدن نیکان، صبر کردن آنهاست و صبر بر سه قسم است صبر در برابر سختیها و مصیبتهای دنیا و در نتیجه ناشکری نکردن، صبر و تحمل رنج و سختیهای اطاعت و عبادت پروردگار و صبر و خودداری در برابر گناهان وسوسه انگیز که با جلوه گری انسان را به سوی خود می خوانند)
۱۰۶۵لَن نُّعجِزَهرگز نمي توانيم عاجز و درمانده کنيم
۱۰۶۶لَن نُّعْجِزَهُهرگزاو را نمي توانيم عاجز و درمانده کنيم
۱۰۶۷لَن نَّقْدِرَ عَلَيْهِهرگزبر او تنگ نمي گيريم (کلمه قدر به معناي منزلت است و اگر شب نزول قرآن را شب قدر خوانده به خاطر اهتمامي بوده که به مقام و منزلت آن شب داشته و يا عنايتي که به عبادت متعبدين در آن شب داشته . بعضي ديگر گفته‏اند : کلمه قدر به معناي ضيق و تنگي است و شب قدر را بدان جهت قدر خوانده‏اند که زمين با نزول ملائکه تنگ مي‏گردد)
۱۰۶۸لَن يُؤْتِيَهُمُهرگز به آنان نمي دهد
۱۰۶۹لَن يُؤَخِّرَهرگز مهلت نمي دهد
۱۰۷۰لَن يُؤْمِنَهرگز ايمان نمي آورد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۱۰۷۱لَن يَبْعَثَهرگز بر نمي انگيزد-هرگز بر پا نمي دارد
۱۰۷۲لَن يُبْعَثُواْهرگز برانگيخته نخواهند شد - هرگز بر پا داشته نمي شوند
۱۰۷۳لَن يَتِرَکُمْ أَعْمَالَکُمْهرگز(پاداش)اعمال شما را ناقص نمي كند( ازماده وتر به معناي ناقص کردن چيزي است
و معناي اصلي اين کلمه قطع است و از مشتقات آن وتر است . و وتر به کسي و چيزي مي‏گويند که با جدايي از ديگران منقطع شده باشد)
۱۰۷۴لَن يُتَقَبَّلَهرگز قبول نميشود
۱۰۷۵لَن يَتَمَنَّوْهُهرگز تمناي آن را نمي کنند
۱۰۷۶لَن يَجِدُواْهرگز نمي يابند
۱۰۷۷لَن يَجْعَلَهرگز قرار نداده است (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۰۷۸لَن يُجِيرَنِيهرگز پناهم نمي دهد
۱۰۷۹لَن يَحُورَهرگز برنمي گردد(اصل در معنای این کلمه برگشت به جای نخست می باشد از جهت جسمی یا فکری و کلمه محور هم اسم آلتی است از همین ریشه که به چیزی می گویند که دورش حرکت تناوبی و گردشی انجام می دهند)
۱۰۸۰لَن يُخْرِجَهرگز بيرون نمي كند
۱۰۸۱لَن يُخْلِفَهرگز تخلف نمي كند
۱۰۸۲لَن يَخْلُقُواْهرگز خلق نمي کنند(کلمه خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۱۰۸۳لَن يَدْخُلَهرگز داخل نمي شود
۱۰۸۴لَن يَسْتَنکِفَهرگز سرپيچي نمي کند - هرگز امتناع ندارد
۱۰۸۵لَن يَصِلُواْهرگز دسترسي پيدا نمي كنند
۱۰۸۶لَن يُصِيبَنَاهرگز به ما نخواهد رسيد
۱۰۸۷لَن يَضُرَّهرگز ضرر نمي رساند
۱۰۸۸لَن يَضُرُّواْهرگز ضرر نمي رسانند
۱۰۸۹لَن يَضُرُّوکَهرگزبه تو ضرر نمي رسانند
۱۰۹۰لَن يَضُرُّوکُمْهرگزبه شما ضرر نمي رسانند
۱۰۹۱لَن يُضِلَّهرگز تباه نمي كند - هرگز باطل نمي كند
۱۰۹۲لَن يَغْفِرَهرگز نمي آمرزد(کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد)
۱۰۹۳لَن يُغْنُواْهرگز دردي دوا نمي كنند - هرگز سودي نمي بخشند - هرگز نيازي را برطرف نمي سازند
۱۰۹۴لَن يُقْبَلَهرگز پذيرفته نمي شود
۱۰۹۵لَن يَقْدِرَ عَلَيْهِهرگزبر او دست نيابد (از ماده قدر است که به معناي تقدير و اندازه‏گيري است. در اصل معناي قدر ضيق و تنگي است، تعيين حدود و تقدير يک موضوع نيز در واقع تنگ کردن محدوده ي آن است و تعیین محدوده معادل تعیین منزلت است پس قدر معنی منزلت نیز می دهد و شب نزول قرآن نیز به دلیل منزلت بالایش شب قدر خوانده شده . همچنین کلمه قدر به معناي قرين شدن چيزي است به چيزي ديگري، به طوري که از آن چيز هيچ کم و زيادي نداشته باشد، که در اين صورت يعني در صورتي که مساوي آن شد قدر آن مي‏شود. عبارت"وَمَا قَدَرُواْ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ : قدر و منزلت خداوند را آن چنان که قدر و منزلت حقیقی اوست ندانستند" به این اشاره دارد که هر تصور ما در مورد خداوند و صفات او محدود است در حالیکه خداوند و تمام خوبیهایش نا محدودند و معنی جمله "الله اکبر" نیز همین است که خداوند از هر توصیفی که در مورد او شود بزرگتر است)
۱۰۹۶لَن يُکْفَرُوْهُهرگز ازجهت آن مورد ناسپاسي قرار نخواهند گرفت
۱۰۹۷لَن يَکْفِيَکُمْهرگز براي شما كافي نيست
۱۰۹۸لَن يَنَالَهرگز نمي رسد (نيل به معناي رسيدن به چيزي است)
۱۰۹۹لَن يَنصُرَهُهرگز او را ياري نخواهد كرد
۱۱۰۰لَن يَنفَعَکُمُهرگز به شما سود نمي دهد
۱۱۰۱لَن يَنقَلِبَهرگز بر نمي گردد
۱۱۰۲لَن يَهْتَدُواْهرگز هدايت را نمي پذيرند - هرگز هدايت نيابند (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۱۰۳لَنَابراي ما - به ما - براي ماست - فقط براي ماست (اگر در ابتداي جمله بيايد)
۱۱۰۴لِنتَنرم خوي شدي
۱۱۰۵لْنَحْمِلْبرماست كه به دوش گيريم - برماست كه برعهده بگيريم (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْنَحْمِلْ")
۱۱۰۶لَوِاگر- چه مي شد(علت حركت گرفتن واو آن تقارنش با ساكن يا تشديد كلمه بعد بوده است.در عبارت "و لو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله ... "کلمه لو براي آرزو است و جمله به اين معنا است : چه مي‏شد که ايشان آنچه را که خدايشان فرستاده با رضايت خاطر مي‏گرفتند و يا در برابر آن سرفرو می آوردند. همچنين جملاتي نظير " لو کانوا يفقهون " که کلمه لو که براي تمني و آرزو در ابتدا آمده ونا اميدي از تعقل و فهم ايشان را مي‏رساند)
۱۱۰۷لَوْاگر- چه مي شد - کاش مي شد-هر چند که- حتی اگر(علت حركت گرفتن واو آن تقارنش با ساكن يا تشديد كلمه بعد بوده است.در عبارت "و لو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله ... "کلمه لو براي آرزو است و جمله به اين معنا است : چه مي‏شد که ايشان آنچه را که خدايشان فرستاده با رضايت خاطر مي‏گرفتند و يا در برابر آن سرفرو می آوردند. همچنين جملاتي نظير " لو کانوا يفقهون " که کلمه لو که براي تمني و آرزو در ابتدا آمده ونا اميدي از تعقل و فهم ايشان را مي‏رساند)
چرا(مانند :"لَّوْ مَا تَأْتِينَا بِـٱلْمَلاَئِکَةِ إِن کُنتَ مِنَ ٱلصَّادِقِينَ چرا از جنس فرشتگان نزد ما نمی آوری اگر از راستگویان هستی")
۱۱۰۸لَوْ أَنَّاگر این گونه بود که - اگر این گونه شد که - اگر این گونه می شد که
۱۱۰۹لَوَّاحَةٌبسيار سياه کننده ( از مصدر تلويح است که به معناي دگرگون کردن رنگ چيزي به سياهي است و به نقل بعضي به سرخي)
۱۱۱۰لِوَاذاًبه گونه اي که پشت سر ديگري پنهان شوند(کلمه لواذا، به معناي ملاوذه است و ملاوذه آن است که انساني به غير خود پناهنده شده و خود را پشت سر او پنهان کند)
۱۱۱۱لَوَاقِحَلقاح كنندگان - بارورکنندگان(جمع لاقحه از ماده لقح به فتحه لام و سکون قاف - است . لقاح در اصل به گرد درخت خرماي نر می گویند که برای بارور کردن میوه درخت ماده، به روی گلهای آن می پاشند. در عبارت "وَأَرْسَلْنَا ٱلرِّيَاحَ لَوَاقِحَ: و بادها را بارور کنندگان فرستادیم" از نقش بارورسازی بادها سخن به میان آمده است. در واقع هر ابر باران زا مخلوطی از قطعات بسیار کوچک یخ و قطرات ریز آب است(اندازه قطرات آب موجود در ابر می‌تواند بین ۱۰ میکرون تا ۱ میلی‌متر باشد) در اثر وزش باد این قطرات و قطعات ریز به هم برخورد نموده و جذب یکدیگر می گردند تا حدی که وزنشان به حدی برسد که دیگر نتوانند در ابر به صورت معلق باقی بمانند(قطرشان از نیم میلیمتر تا بیش از پنج میلیمتر برسد) و در اثر جاذبه به سمت زمین سقوط کنند، که به این فرایند بارش می گویند پس بارش در اثر بارورسازی ابر توسط باد صورت می گیرد از طرفی باد عمل بارورسازی را برای دوازده درصد از گیاهان روی زمین نیز انجام می دهد(آنموفیلی) به این شکل که گرده یا همان قسمت نر گیاهان را به قسمت مادگی موجود در گلهای آنها انتقال داده و سبب تولید میوه و دانه در آنها می گردد)
۱۱۱۲لَوَّامَةِبسيار ملامتگر- بسيار سرزنش کننده (منظور از نفس لوامه نفس مؤمن است، که همواره در دنيا او را به خاطر گناهانش و سرپيچي از اطاعت خدا ملامت مي‏کند و در روز قيامت سودش مي‏رساند .
بعضي گفته‏اند : منظور از نفس لوامه جان آدمي است، چه انسان مؤمن صالح و چه انسان کافر فاجر، براي اينکه هر دوي اين جانها آدمي را در قيامت ملامت مي‏کنند، نفس کافر، کافر را ملامت مي‏کند، به دلیل کفر و فجورش و نفس مؤمن، مؤمن را ملامت مي‏کند، به دلیل کمي اطاعتش و اينکه در صدد بر نيامد خيري بيشتر کسب کند . بعضي گفته‏اند : مراد از نفس لوامه تنها نفس کافر است که در قيامت او را به دلیل کفر و معصيتي که در دنيا مرتکب شده ملامت مي‏کند، همچنان که فرمود : و أسروا الندامة لما راوا العذاب)
۱۱۱۳لَوْحٍآن صفحه‏اي که براي نوشتن تهيه شده ( از اين جهت آن را لوح مي‏خوانند که آن نوشته را ظاهر مي‏سازد، مانند لاح، يلوح که به معناي ظاهر شدن است، مثلا مي‏گويند : لاح البرق يعني برق ظاهر گرديد)
۱۱۱۴لُوطٍاز پيامبران الهي و برادر زاده حضرت ابراهيم عليهم و علي نبينا السلام (لوط (عليه‏السلام) یکی از پیامبران الهی به سوي اهالي سرزمين مؤتفکات که عبارت بودند از شهر سدوم و شهرهاي اطراف آن،که گفته شده چهار شهر سدوم،عموره،صوغرو صبوييم می باشد از جمله توصيف‏ های پروردگار متعال در مورد ایشان در قرآن کریم که اين است که فرموده : "و لوطا اتيناه حکما و علما و نجيناه من القرية التي کانت تعمل الخبائث انهم کانوا قوم سوء فاسقين و ادخلناه في رحمتنا انه من الصالحين". در سپتامبر ۲۰۲۱ نتیجه تحقیقاتی در دانشگاه کالیفرنیا(سانتا باربارا)، منتشر شد که نشان می‌دهد در ۱۶۵۰ پیش از میلاد (حدود ۳۶۰۰ سال پیش)، انفجار یک شهاب سنگ، تل الحمام(محوطه ای باستانی در نزدیکی دهانه رود اردن) را نابود کرده است. تجزیه و تحلیل شواهد برجای مانده در ویرانه‌های تپه باستانی تل الحمام، نشان می‌دهد یک شهاب سنگ به عرض تقریباً ۵۰ متر در ارتفاع ۴ کیلومتر بالاتر از سطح زمین منفجر شده است و پس از یک نور خیره‌ کننده، موجی از گرمای ۲۰۰۰ درجه ایجاد کرده ‌است. قدرت تخریب این انفجار حدود ۱۰۰۰ بار قدرتمندتر از انفجار اتمی هیروشیما بوده است.
حرارت ایجاد شده به اندازه ای بوده که بلافاصله بدنه‌ های چوبی خانه ها را سوزانده، اشیاء فلزی مانند شمشیر، نیزه و حتی سازه های سفالی و آجری را ذوب کرده و با پاشیدن آب بحرالمیت(شورترین دریاچه جهان) به روی آن سرزمین باعث شده تا ۶۰۰ سال آن منطقه بدون سکنه و به‌صورت شوره زار باقی بماند. در سطح شهر، یک لایه متشکل از کربن و خاکستر به ضخامت یک و نیم متر وجود دارد که تحت فشار ۵ الی ۱۰ گیگا پاسکال در آن دانه های ریز کوارتز شکل‌گرفته، با توجه به این که بعضی از موادی که در این محل ذوب شده اند، برای ذوب‌شدن به دمای ۱۵۰۰ تا ۲۵۰۰ درجه سانتی گراد نیاز دارند دانشمندان بر این باورند که دما در آن منطقه از ۲۰۰۰ درجه سانتیگراد فراتر رفته است. این شواهد با عذابهای ذکر شده برای قوم لوط در قرآن کریم تطابق کامل دارد و صحت این نظریه که تل الحمام همان محل شهر باستانی سَدوم، شهر قوم لوط که در تورات به آن اشاره شده است، می باشد را قوّت می بخشد. پس از وقوع یک انفجار به دلیل بالاتر بودن سرعت نور نسبت به صوت، ابتدا نور آن مشاهده می گردد سپس صدای آن شنیده می شود و در آخر گرما و مواد حاصل از انفجار به مناطق دورتر از مرکز انفجار می رسد.
گناه قوم لوط(لواط) به حدی بزرگ و زشت بود که بنا به آیات قرآن کریم با چهار عذاب پی در پی در هم کوبیده شدند و این چنین عذاب شدنی در میان اقوامی که مستحق عذاب شدند، منحصر به فرد است به این ترتیب که ابتدا کور شدند بعد از آن دچار صیحه(صداي هولناک و بسیاربلند) آسمانی شدند سپس شهرشان زیر و رو شد و در آخر بر آنان باران سنگ بارید که در این آیه دو عذاب آخر این قوم آورده شده است بنا به روایت هر کس گناه این قوم را تکرار کند(مانند همجنس بازان) و توبه نکند با این قوم محشور و در عذابشان شریک می شود. از آنجایی که نور خیره کننده حاصل از انفجار شهاب سنگ باعث کوری اهالی شهر و صدای انفجار یا همان صیحه موجب مرگ آنان شده و مواد حاصل از انفجار زیر و رو شدن شهر و باریدن سنگ گدازه بر آن را به دنبال داشته است، این کشفیات با متن قرآن کریم در مورد عذابهای چهار گانه قوم لوط هماهنگی دارد)
۱۱۱۵لَوْلَااگر نبود - اگر این گونه نبود که - چرا نشد - چرا این گونه نبود(در عباراتي نظير "وَلَوْلَا دَفْعُ ٱللَّهِ ٱلنَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ " معني اگر نبود مي دهد وقتي در ترکيب با فعل بيايد معني "چرا نشد يا چرا مي دهد مثل "وَلَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ ٱللَّهُ ":چرا وقتي به باغ خويش در آمدي نگفتي هر چه خدا خواهد همان شود.در عباراتي نظير "فلو لا کانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا کشفنا عنهم عذاب الخزي ... " کلمه لولا براي تحضيض ( ترغيب)است و از آنجا که اين تحضيض بر امري ماضي واقع شده که هنوز تحقق نيافته قهرا معناي ياس و نوميدي را افاده مي‏کند، ياسي که مساوي با نفي است و چون چنين مفادي داشته قوم يونس را از آن استثناء کرده و فرموده : "الا قوم يونس" و معناي آيه اين است که : پس چرا نبود آبادی و قريه ای که ایمان بیاورد پس ایمانش به آن سود رساند مگر قوم یونس که وقتی ایمان آوردند عذاب خواری و رسوایی را از آنها در زندگی دنیا برطرف ساختیم و وسايل بهره ورمندی آنان را فراهم کردیم تا مدتي معين(افسوس که هیچ قوم مستحق عذابی به موقع و قبل از دیدن عذاب ایمان نیاورد مگر قوم یونس))
۱۱۱۶لَوْلاَ أَخَّرْتَنَاچرا مهلتمان ندادي؟
۱۱۱۷لَوْلَا أَخَّرْتَنِيچرا مهلتم ندادي؟
۱۱۱۸لَوْلَا أَرْسَلْتَچرا نفرستادي
۱۱۱۹لَوْلَا أُلْقِيَچرا آويخته نشده
۱۱۲۰لَوْلَا أَناگر نبود که - این گونه نباشد که("وَلَوْلَا أَن تُصِيبَهُم مُّصِيبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ فَيَقُولُواْ رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ ءَايَاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ(قصص۴۷): و این گونه نباشد که به سبب چیزی که دستانشان پیش فرستاده(از آنجا که غالبا دست وسیله تقدیم است، اعمال را به "أیدی: دست ها" نسبت داده است و منظور از پیش فرستادن این است که اعمال انسان زودتر از خودش به جهان دیگر منتقل شده و همراه با آشکار شدن باطنشان، انتظار عمل کننده خود را می کشند تا به آنها ملحق شود و در واقع به عنوان پاداش یا عذاب همان عمل شخص را به او می دهند نه پاداش و عذابی متناسب با عملش را و این عادلانه ترین حکم است) مصیبتی به آنان رسد(حادثه ای برای آنان اتفاق بیفتد)، آنگاه بگویند: "پروردگار ما، چرا این گونه نبود که به سوی ما رسولی بفرستی تا از آیات تو پیروی کنیم و از مؤمنان باشیم"(در واقع اگر پروردگار رسولانی برای راهنمایی بشر نمی فرستاد، اگر در اثر نافرمانی پروردگار تعالی در دنیا یا آخرت دچار عذاب شوند، به خطا
رفتگان مدعی می شدند چون رسولانی برایشان فرستاده نشده، از فرمان الهی بی خبر بوده اند. از آنجا که طبق آیه شریفه ۱۴۹ از سوره مبارکه انعام "فلله الحجة البالغة: فقط برای الله است حجت و دلیل رسا" هیچ کس نمی تواند در کار پروردگار تعالی، کوچکترین ایرادی پیدا کند پس در نتیجه ارسال پیامبران از سوی پروردگار تعالی قطعی است)")
۱۱۲۱لَوْلَا أُنزِلَچرا نازل نشد(مفهوم آیه شریفه ۱۲ از سوره مبارکه هود این است که: "به این امید که تو ای پیامبر برخی از آنچه به تو وحی شده را به مردم ابلاغ نکنی و باعث دلتنگی و غصه ات شوند این را می گویند که چرا بر او گنجی نازل نشد یا فرشته ای با او نیامد. بنا به روایات از جمله روایتی از امام صادق علیه السلام آن آیاتی که منافقان با این طعنه زدنها سعی داشتند پیامبر را از ابلاغ آنها منصرف کنند آیاتی است که به جانشینی امیر المؤمنین علی علیه السلام برای پیامبر اشاره دارد و به این ترتیب می خواستند بگویند اگر به جای اینکه پروردگار علی را جانشین پیامبر می کرد گنجی برایش می فرستاد یا فرشته ای همراهش می کرد بهتر بود)
۱۱۲۲لَوْلَا أُوتِيَچرا داده نشد
۱۱۲۳لَوْلَا تَذکَّرُونَچرا متذکر نمي شويد - چرا يادآور نمي شويد ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۱۱۲۴لَوْلَا تُسَبِّحُونَچرا به پاكي نمي ستاييد -چرا تسبيحش نمي گوييد (تسبيح : منزه و عاري از عيب دانستن)
۱۱۲۵لَوْلَا تَشْکُرُونَچرا سپاس نمي گوييد - چرا شكرگزاري نمي كنيد (شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او)
۱۱۲۶لَوْلَا تُصَدِّقُونَچرا تصديق نمي کنيد - چرا باور نمي کنيد
۱۱۲۷لَوْلَا تَضَرَّعُواْچرا تضرّع نکردند - چرا زاري نکردند - چرا اظهار ذلت و درماندگي نکردند
۱۱۲۸لَوْلَا جَاءُواْ بِـچرا نياوردند
۱۱۲۹لَوْلَا نُزِّلَچرا نازل نشد(به تدريج)
۱۱۳۰لَوْلَا نُزِّلَتْچرا نازل نشد(به تدريج)
۱۱۳۱لَوْلَا نَصَرَهُمُچرا ياريشان نكرد
۱۱۳۲لَوْلَا نَفَرَچرا خارج نمي شود - چرا کوچ نمي کند-چرا باشتاب بيرون نمي رود( از " نفر" به معناي کوچ کردن با شتاب (شبيه گريختن)به سوي هدفي است که مورد نظر باشد و اصل اين کلمه به معناي فزع (ترس و هراس)بوده ."وَمَا کَانَ ٱلْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُواْ کَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي ٱلدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ:(توبه۱۲۲): سزاوار نیست که مؤمنان همگی با شتاب بیرون روند یعنی چرا از هر گروهی از آنان جماعتی(به سوی پیامبر یا شخص آگاه از دین) با شتاب کوچ نمی کنند تا در دین فهمیده شوند و تا قومشان وقتی به سویشان باز گشتند، را بیم دهند(از عواقب گناه بترسانند) تا حذر کنند و دوری بجویند(در این آیه پروردگار متعال برای هر اجتماع بشری تکلیفی تعیین می کند و آن این است که گروهی را از بین خودشان انتخاب کنند تا به نزد پیامبر یا شخص آگاه از دین رود و در دین فقیه شود(فقیه: کسی که همیشه و بسیار می فهمد و بر اساس آنچه فهمیده است، عمل می کند) و سپس آنچه را فهمیده و عمل می کند را به بقیه افراد جامعه اش نیز بفهماند. امام علی علیه السلام می فرمایند:"شناخت خود را در دین به كمال رسان ")")
۱۱۳۳لَّوْلَا يَأْتُونَ بِـچرا نمي آورند
۱۱۳۴لَوْلَا يَأْتِينَاچرا به سوي ما نيامد
۱۱۳۵لَوْلَا يُعَذِّبُنَاچرا ما را عذاب نمي كند
۱۱۳۶لَوْلَا يُکَلِّمُنَاچرا با ما سخن نمي گويد
۱۱۳۷لَوْلَا يَنْهَاهُمُچرا آنان را باز نمي دارند - چرا منعشان نمي كنند - چرا آنان را نهي نمي كنند
۱۱۳۸لَوْمَةَسرزنش - ملامت
۱۱۳۹لُومُواْسرزنش كنيد - ملامت كنيد
۱۱۴۰لَوْنُهَارنگش
۱۱۴۱لَوَّوْاْپيچ و تاب دادند (با غرور ونخوت وبه طرزي غير طبيعي) - برگرداندند- پيچيدند(از ماده ل ي ي است و مصدر "ليّ" در اصل به معناي تابيدن طناب مي باشد و وقتي در مورد سر و يا زبان استعمال شود، معناي غير طبيعي کردن سر و زبان یا التفات و متمايل کردن آنها به اين سو و آن سو را مي دهد و در قرآن کريم در باره ليّ سر آمده : "لووا رؤسهم : سرشان را با غرور و نخوت و به طرزی عجیب برگرداندند"و عبارت "وَلَا تَلْوُونَ عَلَيٰ أحَدٍ " که يعني به کسي توجه نمي کرديد و در باره ليّ زبان آمده : ليّا بالسنتهم و ظاهرا مراد از جمله : يلوون السنتهم اين باشد که سخنان غير آسماني که خود آن را جعل مي‏کردند، به لحني مي‏خواندند که با آن لحن تورات را مي‏خواندند تا وانمود کنند اين سخنان نيز جزء تورات است، با اينکه از تورات نبود يا در عبارت "وَإِن تَلْوُواْ"به این معنی است که: آنچه را ديده ايد، موقع به زبان آوردن با چرب زباني طور ديگري جلوه دهيد يا به عبارت ديگر تحريف کنيد)
۱۱۴۲لَهُبراي او - به او - براي اوست - فقط براي اوست ( اگر ابتداي جمله بيايد)
۱۱۴۳لَهَابراي آن (مؤنث) - براي آن(مؤنث)است - فقط براي آن(مؤنث) است (اگر در ابتداي جمله بيايد)
۱۱۴۴لَهَبشعله ي آتش
۱۱۴۵لَهُمْبراي آنها - براي آنهاست - فقط براي آنهاست(اگر در اول جمله بيايد)
۱۱۴۶لَهُمَابراي آن دو - براي آن دواست - فقط براي آن دواست (اگر در اول جمله بيايد)
۱۱۴۷لَهُنَّبراي آن زنها - براي آن زنهاست - فقط براي آن زنهاست (اگر در اول جمله بيايد)
۱۱۴۸لَهْوٌهر کار بيهوده و بي‏ارزشي است که آدمي را از کار مهم و پر ارزش باز بدارد -هر عمل سرگرم کننده‏اي که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه‏اي واجب باز بدارد. در آیه شریفه ۷۹ از سوره مبارکه انبیاء، آیات شریفه ۱۸ و ۱۹ سوره مبارکه ص و در آیه شریفه ۱۰ از سوره مبارکه سبأ به فرمان پروردگار به کوهها و پرندگان برای هم آوا شدن با حضرت داوود علیه السلام به هنگام دعا خواندن که بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام همان آیات کتاب آسمانی زبور بود، اشاره شده است در واقع پروردگار تعالی از کوهها و پرندگان می خواهد که با طنین دادن و ایجاد موسیقی متن، نغمه دعای حضرت داوود علیه السلام را زیباتر بسازند. در قرآن کریم که قانون اساسی دین اسلام است آیه ای مبنی بر حرام بودن موسیقی نیست بلکه مدعیان تحریم موسیقی آیاتی که کلمات "لَغْو: هر چیزی که اثر و فایده ای ندارد" ،"لَهْو: هر کار بیهوده و بی‏ ارزشی است که آدمی را از کار مهم و پر ارزش باز بدارد" و "زُور: دروغ و سخن باطل"، در آن آمده است را به موسیقی تفسیر کرده اند که همان گونه که می بینید هیچکدام به معنی موسیقی نیستند. پس نه تنها قرآن کریم موسیقی را حرام نکرده بلکه در آیاتی که اشاره شد موسیقی را تأیید هم نموده است. اما در بحث احادیث،
سید جواد عاملی از علمای قرن ۱۲ و ۱۳ در جلد ۱۲ کتاب مفتاح الکرامه در مورد روایات موسیقی گزارشی آماری ارائه می دهد و می گوید در روایات ما ۲۵ روایت در نکوهش موسیقی و ۱۲ روایت در ستایش موسیقی وجود دارد لذا نسبت این گزارش آماری ۲۵ به ۱۲ است و این تصوری که برای ما ساخته شده و می گویند روایات زیادی در نکوهش موسیقی وجود دارد، واقعی نیست از جمله در همین ۱۲ روایات آمده است که: کسی خدمت امام معصوم علیه السلام آمد و گفت من وسایل موسیقی دارم و در مورد آنها کسب تکلیف کرد. امام فرمود مادامی که به عصیان کشیده نشود، اشکالی ندارد همچنین فرموده اند که اگر موسیقی انسان را به یاد بهشت بیندازد، اشکالی ندارد پس معلوم می شود آن عالم نمایی که حکم به حرام بودن موسیقی می دهد برای توجیه سلیقه خودش، از میان احادیث دستچین نموده جدای از اینکه حکمش بر خلاف قرآن است و این سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را نادیده گرفته که فرموده اند:" هرگاه حدیثى از من به شما برسد، آن ‌را بر قرآن عرضه کنید و با عقلتان بسنجید، اگر مطابق بود، قبول کرده و گرنه به پهنای دیوار بکوبید" (روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن) و سند همین حدیث هم، آیه شریفه ۱۳ از سوره
لَهْوٌمبارکه طارق است: "إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ: سوگند که به يقين آن(قرآن کريم)، سخني جدا کننده است(در جدا کردن حق از باطل تمام کننده ي بحثها و اختلافات است و درستي هر سخني با آن سنجيده مي شود)". این احتمال نیز وجود دارد که هریک از این احادیثِ منع کننده موسیقی، برای زمان و مکان و حالتی خاص بوده و جنبه عمومی نداشته اند که نقل کننده حدیث توضیحات مربوط به آن را حذف نموده است. از لحاظ عقلی و منطقی نیز موسیقی نیز مانند هر ابزار دیگری در زندگی بشر می تواند هم خوب و مفید باشد و هم بد و مضرّ مثل چاقویی که اگر برای آشپزی استفاده شود خوب است و اگر برای کشتن فردی بی گناه، بد . آن موسیقی که باعث شادی و تفکر انسان گردد خوب و اگر ابزاری برای گرم کردن مجلس فساد شود بد است و کسانی که بی دلیل آن را به کلی حرام اعلام می کنند و باعث انزجار جامعه از دین می گردند گناه زیر پا گذاشتن آیاتی از قبیل این آیات را به دوش خواهند کشید: "... لَا تَغْلُواْ فِی دِینِکُمْ غَیرَ ٱلْحَقِّ ...: به ناحق در دینتان غلوّ و زیاده روی نکنید(آیه شریفه ۷۷ از سوره مبارکه مائده)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَیبَاتِ مَا أَحَلَّ ٱللَّهُ لَکُمْ ... :
خطابم با کسانی است که ایمان آوردند، پاکیزه هایی که الله برایتان حلال نموده، را حرام نکنید(آیه شریفه ۸۷ از سوره مبارکه مائده)"، "قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ ...: بگو چه کسی زینت الهی که برای بندگانش خارج نموده را حرام نموده است(آیه شریفه ۳۲ از سوره مبارکه اعراف)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَینَ یدَی ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ... : خطابم با کسانی است که ایمان آوردند، از الله و پیامبرش جلو نزنید(آیه شریفه ۱ از سوره مبارکه حجرات)". در واقع هر قاری قرآن کریم به هنگام تلاوت ترکیبی از دستگاههای موسیقی و در اصطلاح قرآنی نغماتی شامل هفت نغمه ی اصلی صبا، نهاوند، عجم، بیات، سه گاه، حجاز، رست و گوشه های آنها را برای دلنشین تر کردن آیات الهی به کار می گیرد(اکثر این نغمات در اصل ایرانی بوده و سپس در میان اعراب رایج گشته اند). همچنین اشعار پر مغز حافظ، سعدی ، مولانا و دیگر شاعران شیرین سخن، که استادان آواز با بهره گیری از زینت موسیقی، نقشی ماندگار از آنها در ذهن ما به جا می گذارند، در زندگی همواره راهگشای ما بوده اند. موسیقی های محلی هر مرز و بوم از لالایی مادران گرفته تا آوازهای شادی و
لَهْوٌعزا جزء جدایی ناپذیر فرهنگ مردمند. ملت ما دو گوهر گرانقدر دارند: یکی دینشان که قرآن کریم اساس آن است و دیگری فرهنگ باستانی غنی آنها. از آنجا که کسی که با دو برادر دشمنی دارد راحت ترین کاری که می تواند برای نابودی آن دو برادر انجام دهد این است که آنها را به جان هم بیندازد تا خود یکدیگر را نابود کنند، در زمان ما استعمارگران و سلطه گران بیگانه، به گروهی مأموریت داده اند که دین و فرهنگ ما را مقابل هم قرار دهند تا هر دو نابود گردند و کم نیستند کسانی که خرقه دین به تن کرده اند و مظاهر فرهنگ ما از جمله موسیقی را مخالف دین معرفی کرده و حرام می دانند و باعث انزجار و تنفر مردم از دین می گردند این گونه افراد خطرناک ترین دشمن دینند گرچه گروهی آنها را عالم دین بنامند. "لَعِب" بازي نظامدار و قانونمندي که دو طرف بازي به نظام و قانون آن آشنايي دارند، مانند فوتبال و نظاير آن که بازي کنندگان به منظور رسيدن به غرضي خيالي که همان بردن مي باشد، آن را انجام مي ‏دهند و "لَهْو" هر عمل سرگرم کننده‏ اي است که انسان را از کاري مهم و حياتي و وظيفه اي واجب باز بدارد)
۱۱۴۹لِيبراي من -به من - براي من است - فقط براي من است ( اگر ابتداي جمله بيايد)
۱۱۵۰لِيَبراي من - به من - براي من است - فقط براي من است (اگر در اول جمله بيايد)
۱۱۵۱لْيُؤَدِّبايد كه ادا کند - بايد که باز گرداند(در اصل "لِيُؤَدِّ "(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است و از طرفي دال آن نيز به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است)
۱۱۵۲لْيُؤْمِنايمان بياورد(در اصل "لِيُؤْمِن"(صیغه امر غیر مخاطب بوده)كه با اضافه شدن واو يا فا براي سهولت لام ساكن شده است. در حالتی که جمله بعد از "فَـ"، نتیجه جمله قبل از آن است و به اصطلاح جواب شرط می باشد ممکن گاهی فعل بعد از "فَـ" حالت صیغه امر غائب بگیرد که معادل مضارع التزامی در فارسی ترجمه می شود و بسته به نوع جمله می توان عبارت "باید که" را به ابتدای آن افزود یا از آن صرفنظر کرد در این حالت گاهی افزودن جزئی به ترجمه معادل با "فَـ" لزومی نداشته بلکه حذف آن بهتر است مانند: "وَقُلِ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَکْفُرْ: و بگو: "تمام حق از جانب پروردگارتان می باشد پس حال که این گونه است هر کس خواست، ایمان بیاورد و هر کس خواست کفر بورزد")
۱۱۵۳لْيُؤْمِنُواْبايد كه ايمان بياورند(در اصل "لِيُؤْمِنُواْ "(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است. در عبارت "وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ: و باید که به من ايمان آورند تا به رشد و کمال برسند". ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است.
به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است")
۱۱۵۴لَيّاًپيچ و خم دادن (کلمه لي به فتح لام و تشديد يا (ل ي ي)که مصدر فعل مضارع يلوون است در اصل به معناي تابيدن طناب مي باشد و وقتي در مورد سر و يا زبان استعمال شود، معناي غير طبيعي کردن سر و زبان را مي دهد و در قرآن کريم در باره ليّ سر آمده : "لووا رؤسهم : سرشان را با غرور و نخوت و به طرزی عجیب برگرداندند"و در باره ليّ زبان آمده : ليّا بالسنتهم و ظاهرا مراد از جمله : يلوون السنتهم اين باشد که سخنان غير آسماني که خود آن را جعل مي‏کردند، به لحني مي‏خواندند که با آن لحن تورات را مي‏خواندند تا وانمود کنند اين سخنان نيز جزء تورات است، با اينکه از تورات نبود .يا در عبارت "وَإِن تَلْوُواْ أَوْ تُعْرِضُواْ "آنچه را ديده ايد، موقع به زبان آوردن با چرب زباني طور ديگري جلوه دهيد يا به عبارت ديگر تحريف کنيد)
۱۱۵۵لَيَالٍشبها (جمع ليل)
۱۱۵۶لَيَالِيَشبها (جمع ليل)
۱۱۵۷لْيَأْتِ بـِبايد كه بياورد (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَأْتِ ")
۱۱۵۸لْيَأْتِکُم بـِبايد كه براي شما بياورد (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَأْتِکُم ")
۱۱۵۹لْيَأْتِنَا بـِبايد كه براي ما بياورد (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَأْتِنَا ")
۱۱۶۰لْيأْتُواْبايد كه بياورند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيأْتُواْ")
۱۱۶۱لْيَأْخُذُواْبايد كه بگيرند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْيَأْخُذُواْ")
۱۱۶۲لْيَأْکُلْبايد كه بخورد(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَأْکُلْ")
۱۱۶۳لْيَبْکُواْبايد كه بگريند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْيَبْکُواْ")
۱۱۶۴لَيْتَکاش
۱۱۶۵لْيَتَّقِبايد که پروا کند(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام برای سهولت تلفظ ساكن مي شود مثل "فَلْيَتَّقُواْ ". "لْيَتَّقِ" نیز در اصل "لِيَتَّقِ "، صيغه امر غائب بوده كه با اضافه شدن واو براي سهولت تلفظ لام ساكن شده است و از طرفي قاف آن نيز به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است. تقوي:مراقب امر و نهي خدا بودن و تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۱۱۶۶لْيَتَّقُواْبايد كه بپرهيزند-بايد كه پروا كنند (تقوي:مراقب امر و نهي خدا بودن . تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام برای سهولت تلفظ ساكن مي شود مثل "فَلْيَتَّقُواْ ".کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۱۱۶۷لْيَتَلَطَّفْبايد که نرمي و لطف و محبت نشان دهد(در اصل "لِيَتَلَطَّفْ "(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است از تلطف به معناي اعمال لطف و رفق و اظهار مدارات است، در عبارت "وَلْيَتَلَطَّفْ وَلَا يُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً "منظوراين است که بايد اين شخص که مي‏فرستيد در اعمال نازک کاري و لطف با اهل شهر در رفتن و برگشتن و معامله کردن خيلي سعي کند، تا مبادا خصومتي يا نزاعي واقع شود که نتيجه‏اش اين شود که مردم از راز و حال ما سردرآورند)
۱۱۶۸لَيْتَنَاکاش ما
۱۱۶۹لْيَتَنَافَسِبايد که مسابقه دهند(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَتَنَافَسِ" . کلمه تنافس به معناي زورآزمايي افراد در ربودن چيزي از دست يکديگر است، ولي در عبارت "وَفِي ذَ ٰلِکَ فَلْيَتَنَافَسِ ٱلْمُتَنَافِسُونَ " به معناي مسابقه است .از طرفي حرف سين در آن نيز به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است)
۱۱۷۰لَيْتَنِيكاش من
۱۱۷۱لْيَتَوَکَّلِبايد كه توكل كند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَتَوَکَّلِ". از طرفي لام آن نيز به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است.توکل يعني اختيار خود را در امري به ديگري(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است)
۱۱۷۲لْيَجِدُواْبايد که بيابند(در اصل "لِيَجِدُواْ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۱۷۳لْيَحْذَرِبايد که حذر کنند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَحْذَرِ " حرف را در اين کلمه نيز به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۱۷۴لْيَحْکُمْبايد که حکم کنند(در اصل "لِيَحْکُمْ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است،حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا یا قضاوت برای پایان دادن به اختلافات است و درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً "، علم به معارف حقه الهي و کشف حقايقي که در پرده غيب و از نظر عادي پنهان است، مي‏باشد)
۱۱۷۵لْيَخْشَبايد كه بترسد(ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند .تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْيَخْشَ " حرف "ش" در اين کلمه نيز به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۱۷۶لْيَدْعُبايد که صدا بزند- بايد که بخواند(در اصل "لِيَدْعُ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن فا براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۱۷۷لْيَذُوقُوهُبايد آن را بچشند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَذُوقُوهُ ")
۱۱۷۸لْيَرْتَقُواْبايد كه بالا روند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَرْتَقُواْ ".کلمه اسباب به معناي پله‏ها و راههايي است که به وسيله آن به آسمانها صعود مي‏کنند و ممکن است مراد از ارتقاء اسباب در عبارت "فَلْيَرْتَقُواْ فِي ٱلْأَسْبَابِ"حيله‏ها و وسيله‏هايي باشد که به خيال خود با تمسك به آنها از خداوند بي نياز مي گردند)
۱۱۷۹لَيْسَنيست
۱۱۸۰لْيَسْأَلُواْبايد که بخواهند(در اصل "لِيَسْأَلُواْ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واوبراي سهولت لام ساكن شده است. اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۱۱۸۱لَيْسَتِنيست (حرف تاي آن به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است)
۱۱۸۲لِيَسْتَأْذِنکُمُبايد که از شما اجازه بگيرند به نحوی که از اجازه دادن شما به آنها مطمئن گردند(تركيب لـِ با فعل مضارع فعل امر مي سازد. حرف ميم آن هم به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است. "يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لِيَسْتَأْذِنکُمُ ٱلَّذِينَ مَلَکَتْ أَيْمَانُکُمْ وَٱلَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُواْ ٱلْحُلُمَ مِنکُمْ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ مِن قَبْلِ صَلَوٰةِ ٱلْفَجْرِ وَحِينَ تَضَعُونَ ثِيَابَکُم مِّنَ ٱلظَّهِيرَةِ وَمِن بَعْدِ صَلَوٰةِ ٱلْعِشَاءِ ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ لَّکُمْ لَيْسَ عَلَيْکُمْ وَلَا عَلَيْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَيْکُم بَعْضُکُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ کَذَالِکَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَکُمُ ٱلْئَايَاتِ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَکِيمٌ: خطابم با کسانی است که ایمان آوردند، بايد که در سه نوبت غلامان و کنیزانتان("مُلک یمین" کنایه ای است برای "آنچه به آن تسلط دارند" از آن جهت که وقتی چیزی را در دست راست(یمین) گرفته اند بیشترین تسلط را به آن دارند و غلام یا کنیزی را که برده
شخصی می شد از آن رو مُلک یمین او می خواندند که در مقابل هزینه زندگیش، تمامی منافع عملش برای مالکش بود، از آنجا که منع برده داری در اسلام به دلیل رواج بسیار در جامعه آن روز، به صورت دفعی قابل اجرا نبود، اسلام در قبال بردگان و کنیزان رویه ای را پیش گرفت که به تدریج منجر به محو برده داری گردید . آزاد کردن برده به عنوان یک امر مستحب و قرار دادن سهمی از زکات واجب برای این کار وتعیین کفاره ی آزاد کردن برده، برای پاره ای از گناهان از این اقدامات بود و نتیجه ی این برنامه دقیق و هدفمند این شد که هم اکنون در اسلام برده و کنیزی وجود ندارد. ازدواج با کنیز هم بدون رضایت کنیز مجاز نبوده است در واقع کسی می توانسته کنیزی را خریداری کند که آن کنیز مایل به ازدواج با او باشد شاهد این مدعا از قرآن کریم آیه شریفه ۲۵ از سوره مبارکه نساء است که درباره ازدواج با کنیزان می فرماید: "فَـٱنکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِـٱلْمَعْرُوفِ: پس با اجازه اهلشان با آنان ازدواج کنید و مهریه آنان را به شکلی معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازید" که نشان از یک نکاح و ازدواج معمولی دارد
لِيَسْتَأْذِنکُمُهمچنین روایت است که وقتی فرستاده امام هادی علیه السلام با نشانه هایی که امام به او داده بود و نامه ای به خط رومی از جانب او، به دنبال نرجس خاتون می گشت، برده فروش به او گفت که شاید آن کنیزی باشد که هر مشتری برای او می آید را رد می کند) از شما اجازه بگيرند به نحوی که از اجازه دادن شما به آنها مطمئن گردند(نه اینکه به صرف گفتن مثلاً یک "یا الله" بلافاصله وارد حریم خصوصی شما شوند. باب استفعال "طلب کردن با نهایت تلاش" را به معنای ریشه فعل اضافه می کند) همچنین کسانی که به حِلمها و بردباریها(بلوغ) نرسیده و نمی رسند(قبلًا نرسیده و نزدیک هم نیست که برسند. کنايه از رسيدن به بلوغ چون در این سن شایسته است که انسان حلم و شکیبایی داشته باشد، جمع حِلم به معني حوصله که خویشتنداری در برابر هیجان است. به همین جهت حُلُم به معنای احتلام(دچار جنابت شدن در خواب) نیز می باشد چون نشانه ای است برای به بلوغ رسیدن) از قبل نماز سپیده دم و هنگامی که لباستان را کنار می گذارید از وقت ظهر و از بعد نماز عشاء(شامگاه) سه چیز که برای شما بايد پوشيده و مخفي گردد(اطفال و خدمتکاران باید قبل از ورود به اتاق زن و شوهر در این سه وقت که زمان استراحت آنها محسوب می شود، اجازه
لِيَسْتَأْذِنکُمُبگیرند و در سایر اوقات لازم نیست اجازه بگیرند ولی بقیه افراد باید همواره با کسب اجازه وارد هر اتاقی شوند که زن و شوهر یا یکی از آنها در آن تنها هستند) بر شما و آنان بعد از آن(سه مورد) گناهی نیست به حالت بسیار طواف و رفت و آمد کنندگان بر شما بعضی از شما بر بعضی(در خارج از وقت استراحت بعد از ظهر و شب تردد اطفال و خدمتکاران در اتاقهای خانه، محدودیتی ندارد در هرچند بسیار باشد به این دلیل که طبیعت اطفال و خصوصیت کار خدمتکاران این گونه است که باید آنها مرتبًا بین مکانهای مختلف خانه رفت و آمد داشته باشند) این گونه الله آیات را برای شما به روشنی بیان می کند زیرا الله همیشه و بی اندازه داناست و آنچه خلق کرده و هرچه حکم نموده همیشه و بی اندازه بی نقص و محکم است(پروردگار حکیم و علیم بقای بسیاری از مخلوقاتش از جمله انسان را در رابطه جنسی قرار داده است که از آن هم مانند دیگر نعمتهای او باید در زمان و مکان مناسب استفاده نمود وگرنه به جای شکوفایی جامعه بشری، آن را به نابودی می کشاند همان گونه که در یک اتومبیل، انفجار بنزین تنها در محفظه بین پیستون و سرسیلندر، آن هم در زمان مناسب باعث حرکت مفید خودرو می گردد و این انفجار در مکانهای
دیگر این وسیله، فاجعه بار خواهد بود. قرآن کریم یک رابطه جنسی مورد رضای پروردگار و از طریق یک ازدواج حلال را وسیله ای برای کسب توشه آخرت و شیرینی زندگی دنیا(روشنی دیدگان)، می داند و انسانها را از عواقب سوء دنیوی و اخروی شکل حرام این رابطه(زنا) می ترساند علاوه بر این در قرآن کریم بر مخفی نمودن این رابطه از چشم و گوش دیگران تأکید بسیار شده است حتی صورت حلال آن که منظور این آیه است، زیرا باعث تحریک بی موقع جنسی دیگران و رواج بی حیایی و در نتیجه عوارض سوء آن برای فرد و جامعه می گردد و علاوه بر این مخصوصًا در مورد کودکان موجب آسیبهای روحی و روانی بسیار شده و زندگی عادی آنها را مختل می نماید)")
۱۱۸۳لْيَسْتَأْذِنُواْبايد که اجازه بگيرند به نحوی که از اجازه دادن به آنها مطمئن گردند(باب استفعال "طلب کردن با نهایت تلاش" را به معنای ریشه فعل اضافه می کند. تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَسْتَأْذِنُواْ ")
۱۱۸۴لْيَسْتَجِيبُواْبايد كه به جدّ وجهد اجابت كنند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَسْتَجِيبُواْ")
۱۱۸۵لْيَسْتَعْفِفِبايد كه با تلاش فراوان عفّت ورزد - بايد كه به جدّ و جهد خودداري كند(در اصل "لِيَسْتَعْفِفْ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است. حرف فا نيز به دليل تقارن با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد حركت گرفته است)
۱۱۸۶لْيَسْتَعْفِفْبايد كه با تلاش فراوان عفّت ورزد - بايد كه به جدّ و جهد خودداري كند( تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَسْتَعْفِفْ")
۱۱۸۷لَيْسُواْنيستند
۱۱۸۸لْيَشْهَدْبايد که مشاهده كند (در اصل "لِيَشْهَدْ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۱۸۹لْيَصْفَحُواْبايد که از مجازات درگذرند و نادیده گیرند و روی خوش نشان دهند(در اصل "لِيَصْفَحُواْ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است. در معناي "صفح "روي خوش نشان دادن نيز مستتر است. پس معناي صفحت عنه اين است که علاوه بر اينکه او را عفو کردم روي خوش هم به او نشان دادم و يا اين است که من صفحه روي او را ديدم در حالي که به روي خود نياوردم و يا اين است که آن صفحه‏اي که گناه و جرم او را در آن ثبت کرده بودم ورق زده و به صفحه ديگر رد شدم و اين معنا از ورق زدن کتاب اخذ شده، گويا کتاب خاطرات او را ورق زده است.عبارت "أَفَنَضْرِبُ عَنکُمُ ٱلذِّکْرَ صَفْحاً أَن کُنتُمْ قَوْماً مُّسْرِفِينَ"يعني :"آيا به جرم اينکه شما مردمي اسرافگريد از فرستادن قرآن به سوي شما صرفنظر کنيم"در واقع موضوع نازل کردن قرآن را به صفحه اي تشبيه کرده که با ورق زدن از آن عبور مي کنند و آن را ناديده مي گيرند)
۱۱۹۰لْيُصَلُّواْبايد که نماز بخوانند(در اصل "لِيُصَلُّواْ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن فا براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۱۹۱لْيَصُمْهُبايد كه آن را روزه بگيرد(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْتَقُمْ".صوم در اصل به معناي خودداري از عمل است، مثلا صوم از خوردن و صوم از نوشيدن و از جماع و از سخن گفتن و راه رفتن و امثال آن، به معناي خودداري از انجام آنها است و چه بسا در معناي آن اين قيد را اضافه کرده باشند، که به معناي خودداري از خصوص کارهائي است که دل آدمي مشتاق آن باشد و اشتهاي آن را داشته باشد . ليکن بعدها در شرع در خصوص خودداري از کارهاي معيني استعمال شده و آن هم خودداري از طلوع فجر تا مغرب و توأم با نيت است)
۱۱۹۲لْيَضْحَکُواْبايد كه بخندند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَضْحَکُواْ ")
۱۱۹۳لْيَضْرِبْنَبايد که بيندازند (در اصل "لِيَضْرِبْنَ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۱۹۴لْيَطَّوَّفُواْبايد که به تدریج طواف کنند(در اصل "لِيَطَّوَّفُواْ "(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است و رفتن به باب تفعل تدریجی بودن را به آن اضافه کرده است هرگاه فاء الفعل در بابهاي تفعّل وتفاعل يکي از۱۲حرف(ت،ث،ج،د،ذ،ز،س،ش،ص،ض،ط،ظ) باشد جايز است حرف (ت)اين دو باب را همجنس فاء الفعل کرده در آن ادغام کنيم. معناي طواف کردن، دور چيزي گردش کردن است، که از يک نقطه نسبت به آن چيز شروع شود و به همان نقطه برگردد لذا معناي طواف در عبارت "وَلْيَطَّوَّفُواْ بِـٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ " فقط دور زدن اطراف کعبه نيست وشامل سعي صفا و مروه نيز مي گردد. )
۱۱۹۵لْيَعْبُدُواْبايد كه عبادت كنند(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَعْبُدُواْ".عبادت و اطاعت و بندگی مي کنيم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۱۱۹۶لْيَعْفُواْبايد كه عفو کنند - بايد كه درگذرند - بايد كه گذشت کنند(کلمه عفو به معنی محو کردن اثر چیزی است وقتی پروردگار بنده اش را عفو می کند یعنی با او طوری برخورد می کند گویی اصلاً گناهی انجام نداده است و بنا به روایت حتی یاد و خاطره آن گناه را از ذهن او نیز پاک می کند است و اصل در معنی کلمه "مغفرت" پوشاندن است و غفور بودن پروردگار اشاره به این دارد که گناه و خطای بنده اش را از دیگران می پوشاند و آبرویش را نمی برد.تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْيَعْفُواْ")
۱۱۹۷لْيَعْلَمَبايد که معلوم و مشخص كند (در اصل "لِيَعْلَمَ "(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۱۹۸لْيَعْمَلْبايد كه انجام دهد(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَعْمَلْْ")
۱۱۹۹لْيَعْمَلِبايد كه انجام دهد(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَعْمَلِ"حركت گرفتن حرف لام نيز به دليل تقارنش با حرف ساكن يا تشديد دار كلمه بعد مي باشد)
۱۲۰۰لْيَفْرَحُواْبايد كه شاد شوند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَفْرَحُواْ ")
۱۲۰۱لْيُقَاتِلْبايد که بجنگند (در اصل "لِيُقَاتِلْ "(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن فا براي سهولت لام ساكن شده است. یکی از معانی که باب مفاعلة به معنی اصلی فعل اضافه می کند انجام آن فعل به صورت دو طرفه(مشارکت درانجام فعل توسط دو يا چند نفر) است مثل "مکاتبه" که معنی نوشتن دو طرفه را می دهد به همین دلیل مقاتلة به معنی یکدیگر را کشتن یا همان جنگیدن می باشد)
۱۲۰۲لْيَقْضُواْبايد که برطرف کنند- باید که پایان دهد(در اصل "لِيَقْضُواْ "(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن ثمَّ براي سهولت لام ساكن شده است. درعبارت "ثُمَّ لْيَقْضُواْ تَفَثَهُمْ " قضاي تفث به معناي زايل کردن هر چيزي است که به خاطر احرام در بدن پيدا شده ، مانند ناخن ، مو و امثال آن . و قضاي تفث ، کنايه است از بيرون شدن از احرام چون با چیدن مو یا تاخن از احرام بیرون می آیند.
کلمه قضاء به معناي حکم است از آنجا که صدور يک حکم به منزله ي پايان مراحل يک دادرسي است اين کلمه معني خاتمه دادن و تحقق دادن نيز مي دهد و اگر با حرف "علي" یا "الي" متعدي شود به معناي تمام کردن کار مفعول خويش است، حال يا با کشتن و نابود کردنش باشد و يا به نحوي ديگر مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَيٰ فَقَضَيٰ عَلَيْهِ : این گونه بود که برای دفع کردن با تمام کف دست به چانه ی او زد و او را انداخت پس در نتیجه کارش را تمام کرد(اورا کشت)". "وَلَا تَعْجَلْ بِـٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَيٰ إِلَيْکَ وَحْيُهُ" : و پيش از آنكه وحي كردن قرآن بر تو پايان گيرد در خواندنش شتاب مكن يا عبارت "لِّيَقْضِيَ ٱللَّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولًا": تا محقق کند کاری را که انجام شده بود(آنچه پروردگار اراده نموده، آن قدر حتمی است که باید آن را انجام شده فرض نمود)")
۱۲۰۳لْيَقْطَعْبايد که قطع کند - بايد که خفه کند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "ثُمَّ لْيَقْطَعْ". کلمه قطع به معناي بريدن و از جمله معاني آن اختناق است و گويا از اين باب اختناق را قطع مي‏گويند که مستلزم قطع نفس است. "مَن کَانَ يَظُنُّ أَن لَّن يَنصُرَهُ ٱللَّهُ فِي ٱلدُّنْيَا وَٱلْئَاخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى ٱلسَّمَاءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ کَيْدُهُ مَا يَغِيظُ : (خطاب این آیه به همان شخصی است که با عبارت "ثَانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ" در آیه شریفه ۹ توصیف شده بود)کسی که می پنداشت که هرگز الله در دنیا و آخرت او(پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که بر مبنای کتاب منیری که مصداقش در زمان حال، قرآن کریم است مردم را از فریفته شدن توسط سخنان به ظاهر زیبا و در باطن باطل رهبران منحرف، باز می داشت) را یاری نمی کند پس باید که طنابی به بلندی بکشد(طنابی را بالای
سرش آویزان کند) سپس (راه نفسش را)باید قطع کند(خودش را دار بزند) آنگاه بنگرد که آیا نقشه اش آنچه به خشم می آورد را واقعًا از بین می برد(همان طور که در آیه شریفه ۲۹ از سوره مبارکه فتح آمده است دیدن گسترش و قوت گرفتن اسلام کافران را به غیظ و خشم می آورد در این آیه به کسی که تحمل دیدن این یاری پروردگار به رسولش را ندارد می فرماید هر چند امثال تو نپسندند پروردگار تعالی به گشترش نور این کتاب منیر یعنی قرآن کریم که ثمره رسالت پیامبر اکرم می باشد، ادامه می دهد آنگاه به کنایه به او می گوید اگر تحمل دیدن این نور را نداری می خواهی خودت را بکش شاید دیگر به کمال رسیدن نور الهی را که آرزوی خاموش شدنش را داشتی، نبینی و جمله آخر هم به این اشاره دارد که خودکشی هم فایده ای برای او ندارد چون آن گونه که می پنداشت، مرگ پایان کار نیست)")
۱۲۰۴لْيَقُولُواْبايد كه بگويند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْيَقُولُواْ")
۱۲۰۵لْيَکْتُبْبايد كه بنويسد(تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَکْتُبْ")
۱۲۰۶لْيَکْفُرْكافر شود (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَکْفُرْ". کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان است از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند از این رو کسی که چشم دلش را پوشانده و بر آن پرده افکنده در نتیجه پروردگارش را نمی بیند نیز کافر نامیده می شود پروردگاری که همه چیزش از اوست و تنها راه سعادتش عمل به فرامین او. در حالتی که جمله بعد از "فَـ"، نتیجه جمله قبل از آن است و به اصطلاح جواب شرط می باشد ممکن گاهی فعل بعد از "فَـ" حالت صیغه های امر غیر مخاطب بگیرد که معادل مضارع التزامی در فارسی ترجمه می شود و بسته به نوع جمله می توان عبارت "باید که" را به ابتدای آن افزود یا از آن صرفنظر کرد در این حالت گاهی افزودن جزئی به ترجمه معادل با "فَـ" لزومی نداشته بلکه حذف آن بهتر است مانند: "وَقُلِ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَکْفُرْ: و بگو: "تمام حق از جانب پروردگارتان می باشد پس حال که این گونه است هر کس خواست، ایمان بیاورد و هر کس خواست کفر بورزد")
۱۲۰۷لْيَکُونُواْبايد كه باشند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَکُونُواْ ")
۱۲۰۸لَيْلَشب
۱۲۰۹لَيْلَةَشب
۱۲۱۰لْيُلْقِهِبايد كه اورا بيندازد(در اصل "لِيُلْقِهِ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن فا براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۲۱۱لَيْلَهَاشب آن
۱۲۱۲لْيَمْدُدْباید که مدد كند - باید که بكشد(در اصل "لِيَمْدُدْ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو يا فا براي سهولت لام ساكن شده است .کلمه مد و امداد به يک معنا است، ليکن امداد بيشتر در موارد خوشایند آمده و مد بيشتر در مکروه استعمال شده است. عبارت "فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَي ٱلسَّمَاءِ " به اين معني است كه طنابي از سقف آويزان كند)
۱۲۱۳لْيُمْلِلِبايد که املا کند (بگويد تا بنويسند،در اصل "لِيُمْلِلِ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است .لام آخر نيز به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته)
۱۲۱۴لْيُمْلِلْبايد که املا کند (بگويد تا بنويسند،در اصل "لِيُمْلِلِ"(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن واو براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۲۱۵لَيِّناًنرم و ملايم
۱۲۱۶لِينَةٍنهال خرما - قسمتی از درخت نخل که نرم و لطیف است - نخل تازه روئیده که نرم و لطیف است- درخت خرماي خرّم و پر بار از هر نوع خرما که باشد(از این جهت که نخل جوان که بافت نرم و لطیفی دارد پر بار تر است. اصل در معنای این کلمه نرمی و لطافت است)
۱۲۱۷لْيَنظُرِبايد كه ببيند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَنظُرِ"حرف "ر" نيز به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته)
۱۲۱۸لْيَنظُرْبايد که ببيند (در اصل "لِيَنظُرْ "(صيغه امر غائب بوده)كه با اضافه شدن فا براي سهولت لام ساكن شده است)
۱۲۱۹لْيُنفِقْبايد كه انفاق كند - بايد كه هزينه كند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل ا آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيُنفِقْ". انفاق : بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران)
۱۲۲۰لْيُوفُواْبايد كه وفا كنند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ"،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْيُوفُواْ")